نــآز
Open in Telegram
شاید هیچچیز گم نشده؛ ما فقط پیداش نکردیم.
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
626
Subscribers
No data24 hours
+157 days
+130 days
Posts Archive
624
من همیشه ترسیدم. حتی مواقعی که خودم رو شجاع نشون دادم که بقیه نترسن از همه بیشتر ترسیده بودم. ترس همراه همیشگیم بوده و فکر کنم تا لحظه آخر هم کنارم باشه. ترس از شروع هر کاری، ترس از دست دادن، ترس از ندیدن فردا، ترس از اینکه نکنه ناغافل توی خیابون یه ماشین بخوره بهم، نکنه نشه، نکنه نتونم، نکنه وسط راه بمونم، نکنه غذام پیش مهمون کم بیاد، نکنه کسی من رو نفهمه، نکنه مجبور شم یه روزی دیگه خودم نباشم، نکنه تبدیل به چیزی شم که ازش متنفرم، نکنه بمیرم قبل از اینکه بمیرم.
624
این روزا بابت این موضوعات بیشتر هر زمانی فکر میکنم و مینویسم چون اگه اینکارو نکنم ممکنه خودمو بکشم مثلا به جاش.
624
بعضی موقعِ ها بیشتر هروقتی ممکنه به ادمایی که دیگه داخل زندگی ما نیستن احتیاج پیدا کنیم،بهشون نیاز داشته باشیم،دلتنگشون بشیم و جایِ خالی اونارو احساس کنیم.
ولی وقتی واقعیت نبودِ اونارو باور میکنیم و میپذیریم که اونا برای ما،زندگی ما،آینده ما ساخته نشده بودن آروم میشیم،نفس عمیق میکشیم و به زندگی ادامه میدیم اینجاست که تکیه کردن به خودمون و تنهایی زیستن و اعتماد نکردن رو یاد میگیریم.
624
احساس میکنم تلگرام مثل یه خونهیِ قدیمی بوده که همه فامیل دور هم جمع میشدیم و زندگی میکردیم حالا ارتباط و دورهم جمع شدن از بین رفته و این خونه قدیمی هم افتاده دستِ چند نفر از ماها.
624
+1
مامانِ محیا واقعا آدم بامزهی هست،از خواب بیدار شدم دیدم پیتزا درست کرده واسم آورده در خونمون🥹
