𝑀𝑂𝑁𝑆𝑇𝐸𝑅 𝑀𝐸𝐷𝑖𝐴
Open in Telegram
اولین چنل فندوم مانستر و آثار اوراساوا 🪐
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
236
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+1930 days
Posts Archive
- هی.
+ هی.
- به زودی قراره از مدرسه انتقالی بگیرم.
+ هــه؟ واقعا؟ فوکوبی دربارش میدونه؟
- ها؟ آها. آره فکر کنم...
+ که اینطور. میدونی...
- چی رو؟
+ داشتم به یه چیز باحال فکر میکردم.
- ...
+ نظرت درباره بمب ضد ماده چیه؟
- منظورت چیه؟
+ بیا، بگیرش.
- این تیکه کاغذ چیه؟
+ مکان جایی هستش که یه چیز مهم مخفی شده.
- مکان مخفی؟
+ درسته، مکان مخفی کنترل از راه دور بمب ضد ماده.
21st Century Boys Chapter 7: Hiding Place @MONSTERmedi
هیچ چیز از نفرت زاده نمیشه.
آیا نفرتی که درونت احساس میکنی ممکنه کاملا از بین بره؟ یا هرچقدر که تلاش کنی اون رو ناپدید کنی، به بخشی از تو تبدیل میشه؟
Pluto @MONSTERmedi
عزیزان چپتر اول مانگای جدید اوراساوا هم اومد 🔥
و طبق قولمون فردا توی چنل با ترجمه قرارش میدیم
ترجمهای مشترک از آکای تیم و مانستر مدیا
@MONSTERmedi
خواستم یه موضوعی رو روشن کنم که جلوتر به مشکل نخوریم.
از اونجایی که اسم اینجا «فندوم اوراساوا» هستش، ما درنظر میگیریم کسایی که اینجا جوین میدن حداقل یک یا چند اثر اوراساوا رو خوندن یا دیدن. برای همین روی هیچ پستی اسپویلر نمیزنیم مگه اینکه از کارهای آنگوینگ اوراساوا یعنی Asadora و The Final Classroom باشه.
خلاصه اگه هنوز آثاری از اوراساوا نخوندید/ندیدید و یا دوستان لارپری هستید که آثار رو از ادیت های تیک تاک و اینستا دنبال میکنید، خودتون مراقب باشید و یا بهترین کارو بکنید و بشینید کارهای استاد رو بخونید❤️🩹🥀
@MONSTERmedi
+4
منتالی بنده در آثار اوراساوا قرار دارم
نمیفهمم چخبره و چه اتفاقی داره میوفته❤️🩹🥀
@MONSTERmedi
"من تو دوران راهنمایی مُردم. قلدریها بالاخره متوقف شدن، و در آخر... کاملا نادیده گرفته میشدم. انگار اصلا وجود نداشتم. درست مثل مرد نامرئی. حتی تو عکس دسته جمعی جشن فارق التحصیلی دبستان هم... به خاطر بچهای که جلوم نشسته بود، صورتم پیدا نیست. تو روز اولِ راهنمایی، مریض شده بودم و حاضر نشدم. هیچ عکسی از کودکی من وجود نداره. انگار که هرگز وجود نداشتهام. و بعد، سال هشتم راهنمایی... یه مجلهِ مانگا به اسم "COM" وجود داشت. وقتی برای خریدنش به کتابفروشی نزدیک خونه جدیدمون رفتم، تمام نسخهها فروش رفته بودن. اما من باید میخوندمش. آخه فصل جدید مانگای "phoenix" قرار بود شروع بشه. با خودم گفتم "شاید کتابفروشیِ داخل محله قدیمیمون یه نسخه ازش داشته باشه..." پس بارمو بستم و سوار قطار شدم. به سمت جایی که کنجی و دوستانش زندگی میکردن. همه چیز حسِ عجیبی از نوستالژی داشت... حتی با اینکه زمان زیادی اونجا زندگی نکرده بودم و یا خاطراتِ خوشِ چندانی از اونجا نداشتم... و بعد، اونهارو دیدم. از کنار چند تا همکلاسیهای قدیمیم رد شدم... اما هیچکدوم متوجه من نشدن. من کاملاٌ تنها بودم. من مرده بودم. به معنای واقعی دیگه وجود نداشتم... من از خاطراتِ همه پاک شده بودم، و دیگه هیچوقت قرار نبود من رو به یاد بیارن... پس قسم خوردم. که من هیچوقت فراموش نکنم. تک تک دانشآموزهایی که از زمان معلم شدنم داشتم... نه اسمشون رو فراموش کردم و نه چهرهاشون. حتی اونهایی که ممکن بود از خاطرم پاک بشن... من تموم اسمها و چهرههای اونهارو به یاد دارم."
20Th Century Boys, Chapter 108: A boy with a face
@MONSTERmedi
