وهمِ سبز
Open in Telegram
اینجا خاطراتم را به وهم سبز درختان سپرده ام. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1159004268
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
224
Subscribers
-424 hours
-57 days
-530 days
Posts Archive
224
توی این چند روز به دو تا از آرزوهام رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی و اونیکی دیدن یکی از شاعرانِ معاصر و محبوبم یعنی عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو تو یک هفته اتفاق افتادن انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی رو از قفسه برداره و مقابلم بگذاره.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشه اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره پیداشون شد و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”رو خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من… گرفته دلم، گریه میخواهم…” اون شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگه آرزو نبود جون دیگه خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی رو از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر تو رگهاش جریان داره. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش رو برام امضا کرد، تو محفل “شرح اشتیاق” نشستم، او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری، از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او رو برده بود اما بودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها رو رها نمیکنن غصههایی که نسل به نسل منتقل میشن و گاهی بدون آنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنن. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم، به شعر و حالا به اون چند روز فکر میکنم، حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشن تمام نمیشن فقط شکلشون عوض میشه؛ از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که تا ابد در گوشهای از جان آدم میمونه.
224
توی این چند روز به دو تا از آرزوهایم رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی بود و دیگری دیدن یکی از شاعران معاصر محبوبم، عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو در یک هفته اتفاق افتادند انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی را از قفسه بردارد و مقابلم بگذارد.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشد اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره آمدند و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”را خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من… گرفته دلم، گریه میخواهم…” آن شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگر آرزو نبود آخر خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی را از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر در رگهایش جریان دارد. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش را برایم امضا کرد، در محفل “شرح اشتیاق” نشستیم. او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری،از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او را برده بود اما نبودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها را رها نمیکنند غصههایی که نسل به نسل منتقل میشوند و گاهی بیآنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنند. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم به شعر.حالا که به آن چند روز فکر میکنم حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند تمام نمیشوند فقط شکلشان عوض میشود؛از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که مدتها در گوشهای از جان آدم میماند.
224
توی این چند روز به دو تا از آرزوهایم رسیدم؛ یکی کنسرت علیرضا قربانی بود و دیگری دیدن یکی از شاعران معاصر محبوبم، عبدالجبار کاکایی. عجیب بود که هر دو در یک هفته اتفاق افتادند انگار جهان یکباره تصمیم گرفته بود چند رؤیای قدیمی را از قفسه بردارد و مقابلم بگذارد.در مسیر رفتن به کنسرت گریه کردم شاید اسمش گریهی شوق باشد اما هر آهنگ که از راه رسید، اشکها دوباره آمدند و من ماندم و صدایی که سالها با آن زندگی کرده بودم؛ امان از وقتی که “خیال خوش”را خواند، وقتی با چشمانی خیس زمزمه کردم: “بهانهی من، بغضِ خانهی من…
گرفته دلم، گریه میخواهم…”
آن شب تا صبح خوابم نبرد، نشستم و در دفترم نوشتم از آرزویی که دیگر آرزو نبود آخر خاطره شده بود.
چند روز بعد کاکایی را از نزدیک دیدم؛ مردی که انگار شعر در رگهایش جریان دارد. کنارش نشستم، چند کلمهای حرف زدیم و بعد کتاب تازهاش را برایم امضا کرد، در محفل “شرح اشتیاق” نشستیم. او از شعر گفت، از مولانا گفت، از عشق و رنج و صبوری،از غزلی گفت که قصهاش به زنی برمیگشت که بیش از بیست سال با کتوشلوار همسرش زندگی کرده بود؛ مردی که جنگ او را برده بود اما نبودنش هنوز در خانه مانده بود. از غصههایی گفت که سالهاست یقهی آدمها را رها نمیکنند غصههایی که نسل به نسل منتقل میشوند و گاهی بیآنکه بدانیم، در صدایمان، در نگاهمان و در شعرهایمان خانه میکنند. و من تمام آن مدت نتوانستم گریه کنم، بغض جایی میان گلو و قلبم گیر کرده بود و فقط گوش میدادم و فکر میکردم به غم به شعر.
حالا که به آن چند روز فکر میکنم حس میکنم بعضی آرزوها وقتی برآورده میشوند تمام نمیشوند فقط شکلشان عوض میشود؛از رؤیا به خاطره و از خاطره به چیزی شبیه روشنایی؛ نوری کوچک که مدتها در گوشهای از جان آدم میماند.
224
Repost from 𝁨 𝚶ᥴꫀᥲꪀ ֺ ﹙گالـرے هنر﹚
ㅤ︵᷼ ꦽ݃ㅤ ♡ ִ
این پـیام رو به همراه پستِ موردعلاقـتون از اینجا فؤروارد کنید تا بنده پست دلخواهتون رو برای چند ساعتي اینجا قرار بدم و طبقِ وایـبي که میگیرم به یک کلـمهی خاص چنلتون رو تشبیه کنم.
224
Repost from مردِ تنها.
این آلبوم + همین پیام فور کنید چنلتون، بیام چکتون کنم و عکسایی که دوست داشتمو فور کنم*🍄
224
Repost from N/a
امیدوارم واقعا این رنگی باشه؛اگه این رنگی باشه هرچقد که با روپوش عکس نگرفتم رو با استتوسکوپ جبران میکنم.🧘🏻♀️
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
