Cinder Syntax
Open in Telegram
Cinder Syntax: fragmented language that still carries a meaning. https://t.me/iRoChatBot?start=sec-djbbbbhig
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
21
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
I'll never go to heaven
'cause I don't know how
Let's raise a glass or two
to all the things I've lost on you.
"من میخواهم بدانم راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا، هی بروی و بگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا میشود زندگی کرد؟"
_ماهی سیاه کوچولو، صمد بهرنگی
یه استراحت بدین به خودتون خب...
چرا باید مثلا "شرکتِ کشتیرانیِ بخارِ دانوب" رو تو یک کلمه بگین عزیزانم؟(:
از هیچ بخشی از وجودم، به اندازهی اون تیکهی خرابِ مغزم که مدام میندازتم تو چرخههای "قیمه ماستی" خوشم نمیآد؛ و فکر کنم این دقیقا همون جاییه که باعث میشه گاها از نظر نزدیکانم، "عجیب" باشم.
این تیکهی خراب، به همه چیز بیش از حد فکر میکنه و راهحلهایِ طولانی و سختی پیشنهاد میده که احتمالا منطقی هم نیستن، اما من تا جایی که جون داشته باشم، پذیرفتمشون همیشه.
یه مثال بزنم تا درکش راحتتر باشه:
من مسیر زیادی رو از خونه تا دبیرستانم/ دانشگاه/بیمارستان طی کردم و میکنم. تا همین چند ترم پیش، وقتی خورشید هنوز درست حسابی بالا نیومده بود بیدار و آماده میشدم، و زمانی که هیچ اثری ازش تو آسمون نبود به خونه برمیگشتم. ترم اول و دوم که گذشت، اتفاقات ناامیدکننده و عجیبی رو پشت سر گذاشته بودم، و همین مسیر و زمانی که ازم میگرفت کلافهم میکرد. احساس میکردم دارم لا به لایِ لحظههایی که بهشون تعلق ندارم هدر میرم و تقریبا همیشه براش عصبانی بودم. هر صبح چرایی انتخابهام رو به خودم یادآوری میکردم، و هر شب تلاشهام با خاک یکسان میشد.
تیکهی خراب مغزم اما، بهم گفت که بهتره تقریبا دیگه به خونه برنگردم! انگار که برای نجات پیدا کردن از دریا، غرق شدن تو اقیانوسو پیشنهاد کرده باشه. و من هم انجامش دادم. صبح آفتابنزده بیدار شدم، شب حوالی ساعت ۱۱ به خونه برگشتم. از این کلاس به اون کلاس، از تکیه دادن به نیمکتای پارک و ریلکسکردنای نیم ساعته، از همکلام شدن با آدمهای رندوم و آخر از همه بیرون زدن از دانشکده، دنبال خوراکیهای سالم گشتن، از کلاس فرانسویهایی که حسنختام روزم شده بودن و از راننده اتوبوسهایی که دیگه منو میشناختن و حالم رو میپرسیدن، از استاد امینی، هیوا، غزل، امیرحسین و از اون روزها، به جز غرق شدن و اعتیاد پیدا کردن به شلوغی؛ اتفاقا چیز دیگهای هم نصیبم شد: فکر کنم دوباره فهمیدم چرا اونجام و فکر کنم همین، بهم جرئت میده تا اگر باز هم نیاز شد جایی وایسم که براش برنامهریزی نکردم. یا به عبارت دیگه، باعث شد مغزم خرابتر بشه.
الان هم اینا رو بیان میکنم، چون جزو یه راهحلِ نامعمول دیگه از همون تیکهی مغزمه. شاید بعدا راجع به این یکی هم حرف زدم؟! چه بدونم.
در هر صورت، از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم.
