en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

جاودانگان🕊️

جاودانگان🕊️

Open in Telegram

میدانید زنده‌ترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهایی‌ست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشده‌ایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهید‌آوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
209
Subscribers
-224 hours
-77 days
-430 days
Posts Archive
وقتی غروب جمعه ازش سؤال کردم کی گفته مدرسه تعطیله؟ اول گفت خانم معلم. بهش گفتم: نه معلم‌تون پیامی داده، نه مدرسه اطلاعیه‌ای گذاشته؛ پس مدرسه تعطیل نیست! بعد گفت: «مامان من خودم میگم، مدرسه ما از فردا تعطیل میشه.» حتی صبح هم گفت که مدرسه ما امروز تعطیل میشه.

جمعه غروب هرچی بهش می‌گفتم تکالیفش رو انجام بده، همش می‌گفت ما از فردا مدرسه‌مون تعطیل میشه، ما فکر می‌کردیم می‌خواد از زیر تکلیف نوشتن دربره، چند بار گفت: «به ما گفتن مدرسه تعطیل هست، نیایید مدرسه.»

۱۲ روز بود که از سفر عتبات عالیات برگشته بود. در راه برگشت اصرار داشت دفتر یادداشتش که دست ما بود رو بهش بدم، وقتی دادم نگاه کردم ببینم چی داره می‌نویسه؛ دیدم در دفترچه با دست‌خط خودش نوشته: «سلام به امام زمان»

روایت نوزدهم: سلامی که ماندگار شد.

photo content
+1

در جریان یکی از دستگیری‌های امام خامنه‌ای توسط ساواک، مأموران ساواک امام خامنه‌ای را با قطار به تهران آوردند. قطار برای ۶ نفر
در جریان یکی از دستگیری‌های امام خامنه‌ای توسط ساواک، مأموران ساواک امام خامنه‌ای را با قطار به تهران آوردند. قطار برای ۶ نفر جا داشت. علاوه‌ بر ۲ مأمور، ۳ مسافر عادی هم با آن‌ها بودند. این دو مأمور سعی می‌کردند در برابر مسافران وانمود کنند که آن‌ها سه نفر مسافران معمولی هستند نه مأموران ساواک؛ اما امام خامنه‌ای نگران مسافران بودند که مبادا با ایشان صحبت‌هایی بکنند که برایشان مشکل سیاسی درست شود. زیرا مردم معمولاً گلایه‌های خود را درباره اوضاع بدی که داشتند با روحانیون به‌ویژه با روحانیون جوان درمیان می‌گذاشتند. به همین جهت با لبخند و آرامش رو به مسافران کردند و گفتند: «این دو نفر مأمورند و من در بازداشت آن‌ها هستم می‌خواهند مرا درتهران به ساواک تحویل دهند.» نشانه‌هایی از همدردی بر چهره مسافران نقش بست که درطول سفر از چهره آن‌ها محو نشد.
خاطرات رهبر شهید از کتاب خون دلی که لعل شد.
#سید_شهیدان_انقلاب

تا اینجا، از بین روایت‌های جاودانگان کدوم روایت بیشتر از همه در خاطر شما مونده و براتون الهام بخش‌تر بوده؟ نظرتون رو برامون کامنت کنید.

عزیزی از دوستان با چشمانی اشک بار برای من تعریف کردند: یکی از نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ام به طور ناگهانی به بیماری روحی مبتلا شدن‌ و طی روز به چندین دکتر متخصص مراجعه می‌کردن. یک روز دلم خیلی گرفته بود، داشتم عکس سید علی و ریحانه سادات و فاطمه سادات رو نگاه می‌کردم ‌و ازشون خواستم که از امام زمان‌(عج) بخوان تا دستی بر روی سر و روح و فکر مریض ما بکشن و شفا بگیرن. خدا رو شکر مریض‌مون حالش خيلی خوب شد و من هم با دسته گل‌هایی بر سر مزارشون رفتم و ازشون تشکر کردم. تقریبا یک ماه پیش هم در مورد مسائل مالی بر سر مزارشون رفتم و بعد از دو هفته مشکلم حل شد.
به نقل از کانال «فهیمه فهیم» کانال رسمی شهید فهیمه مقیمی که توسط بستگان شهید اداره می‌شود.

ملاک‌هایی که خانواده شهید ساداتی انتخاب کردن و در آخر به سعادت رسیدن رو از زبان مادرشوهر شهید فهیمه مقیمی بشنوید. برای رسیدن به بهشت باید این‌گونه زندگی کرد.

خانواده‌ای که با شهادت، جاودانه شد.
خانواده‌ای که با شهادت، جاودانه شد.

🕊 شهید سید علی ساداتی ارمکی
🕊 شهید سید علی ساداتی ارمکی

سید علی در آغوش مادرش به شهادت رسید. تابوت کوچک و سبکش گواهی می‌داد که او هم مثل سردار سلیمانی چیزی از پیکر سوختش باقی نمونده، پیکرش با آزمایش DNA شناسایی شد.

سید علی هنگام شهادت چهارساله بود، با وجود سن کم عاشق حاج قاسم بود. کارش شده بود تو خونه راه بره و طوری رفتار کنه که مثلاً حاج قاسمه، طوری که به او می‌گفتن «سردار سلیمانی». وقتی خبر شهادت اعضای خانواده رو یکی یکی به پدربزرگ و مادربزرگش دادن؛ قبل از اینکه اسم سید علی رو بیارن مادربزرگ گفت: «سردار سلیمانی من هم شهید شده؟»

بخش پنجم: سید علی

🕊 شهید فاطمه سادات ساداتی ارمکی
🕊 شهید فاطمه سادات ساداتی ارمکی

فاطمه هنگام شهادت ۹ سال داشت. فاطمه سادات یک‌سال قبل از شهادت، در حالی که ۸ سال داشت، یادداشتی با عنوان «وصیتنامه فاطمه» نوشت: «من تا وقتی زنده هستم چادر خود را روی زمین نمی‌اندازم و تا آخر عمرم چادرم روی سرم هست. من به حضرت فاطمه قول دادم که همیشه چادر روی سرم باشد و اگر او روی زمین افتاد مرا حلال کند. چادر مثل تفنگ می‌ماند که همیشه با خود همراه دارم.»

photo content

بخش چهارم: فاطمه سادات

حدود دو هفته بعد در مراسم تشییع، همون پسر دارای معلولیت ذهنی که ریحانه همیشه از او حمایت می‌کرد، بالای سر تابوتش نشسته بود و اشک می‌ریخت.