زثولیت
Open in Telegram
He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
169
Subscribers
+124 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
169
هنگامی که شما از ثمرهٔ خانواده، ثمر میدادید، من در پی آن بودم که از بیادبیشان، ادب بیاموزم. حتی من در خانهای که زاده شده بودم، هر روز غریبانه میمردم؛ فرض میکردم خانهٔ او پناه باشد. من از خانه و خانوادههای خانه دیگر سیرم. خانهٔ درونم کی سامان خواهد گرفت نمیدانم. خانهات خراب زث.
#زث.
169
یه عمر دنبال سالار گشتیم، یه روز یهو داد زد گفت من توو بخت و اقبالتم مشتی. دنبالم نگرد که توو خودتم میام. اینجوری شد که ما دیگه پی سالار نگشتیم. من درمورد سالار صحبت نمیکنم.
169
میدانستم در این روز، خانه مسکوت خواهد بود. صاحبخانه سیصد و شصت و پنج روز دیگر هم دوام آورد. مختصر بگویم، تولدش مبارک.
#زث.
169
حال که من نیستم، مراقب خودت هستی؟ من متصل به توام و تو هر روز در آسیبی. در همان شبی که تورا میزدند و تنم از درد تو، دردمند میشد به یقین این اتصال رسیدم.
در چند شب پیش، کبودی چشمت را بوسیدم و گریستم. با خود گفتم اگر در تولدش، کنارش نبودم چه؟ [همان هنگام که اویم رفت، در خانه زمستان شد. دیگر برای چه منتظر بهمن باشم؟ به شما گفتم حداقل تا بهمن باش، بهمن شد و نیستی. لااقل قرارمان باشد بیست روز دیگر. تاریخ: ۱ بهمن.]
نیمی از این فاصله را طوری گذراندم که انگار تو در خانه را به رویم بسته بودی. در را که باز کردی، به بهانهٔ تسلی، تسلیت گفتم. اگر به نیامدن ادامه دهی، به بهانهٔ چه تبریک بگویم؟ این فاصله ریشههای مرا خشک میکند و زندگیام را وادار به خاموشی کرده چنان که یک روز پیشین خود را هم فراموش میکنم. گاهی اوقات چنان تورا گم میکردم که فرض میکردم من همیشه در این بیچارگی بودهام و خوشی تو، تمامش رویا بود.[اگر همینطور در این حالهٔ فاصله، تورا نیابم و نیایی، بیاختیار با یک خواب شیرین و بیداری تلخ، معاوضهات خواهم کرد.
نیمهشب بیست و چهارم دی ماه.]
نیافتم نیامدی و زندگیام را به امتحان نیستیات، همراه خوابهای تلخ و بیداریهای تلختر، مشروط کردم. تو دوریات آزمون زنده به گوریست. منتها تو آن نهای که چو غایب شوی ز دل بروی. تفاوتی نکند قرب دل به بعد مکان.
تمام.
#زث.
169
من از تو رانده و در دردم ماندهام و میان نیامدنهایت، واماندهٔ آمدنام.
این درد مرا محتاج تیمار کرد. احتیاج بیمار به تیمار زمانی اوج میگیرد که درد، رسوایش کند.من رسوا شده بودم و دیگران به تنگ آمده بودند که دردت چیست؟ از خود پرسیدم، دردم چیست؟ و چنین شد که هر روز از آینه پرسیدم دردت چیست؟ انقدر پرسیدم تا آن روزی که با همان دردها تنها بودم، گمان کردم که اگر او بود، این دردها کمتر درد میکردند. آنجا بود که دردهایم تورا بوسیدند و من باز گریستم.«ای آنکه طبیب دردهای مایی، این درد ز حد رفت چه میفرمایی؟» من بیمار تو بودم و تیمار را در غیر تو میگشتم. به تو میگفتم ترجیح میدهم کنار تو آزار ببینم تا اینکه دیگران خوشحالم کنند. یادت هست؟ در جوابم گفتی، سیلی مادر کجا و بوسهٔ نامادری؟
بعد از آن روز، دیگر تیمار نخواستم. شبیه یک بیماری شده بودم که تیمار را طرد میکرد چرا که ترک شده بود.ترکم کرد و من هر آنچه جز او بود را طرد کردم.
میگفتند پس از دردت، شفا نمیخواهی؟ نمیخواهم. درد را نمیخواهی یا شفا را؟ آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد. نمیگویی دردت چیست، نه؟ دردم از یار است و درمان نیز هم.
از رو که نمیروی، پس از پیش دردت برو.
برو چیست؟
- امر مصدر رفتن.
رفتن چیست؟
- تو فرض کن کوچ.
- کوچ تا چند؟ مگر میشود از خویش گریخت؟
- پس او چطور کوچ میکند؟
[من دل و توان رفتن نداشتم، اویی هم نبود که قبل از تو، از من برود و رفتن را به من بیاموزد. همین شد که هنگامی که از حضورم به ستوه میآمدی و برای رفتن مرا هل میدادی، من پادری خانه شدم.
تاریخ: بیست و پنجم دی ماه.]
#زث.
169
زث بسیار گرد کلمات گشت و جز او ندید.
[او باید از بابت آنکه در آینهٔ ضمیرش چیزی جز او نمیدید، شرمنده میشد؟ آخر او در همه چیز او را میدید و پنداشت میکرد در امتداد او، به خدا میرسد. خلاصهٔ احوال کلماتش این بود که واقعاً «او جز او کسی را نداشت.»]
#زث.
هرچه به گرد خویشتن مینگرم درین چمن آینه ضمیر من جز تو نمیدهد نشان.
