en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
219
Subscribers
-124 hours
+27 days
+730 days
Posts Archive
sticker.webp0.01 KB

آگوست مال منه.

Enrique Iglesias - Ring My Bells.mp39.11 MB

sticker.webp0.00 KB

Teya Dora - Džanum.mp36.51 MB

sticker.webp0.01 KB

و الان آرزو می‌کنم که ای‌کاش زخمی‌ام کرده بودی.‌ ای‌کاش زخم می‌زدی ولی انقدر ماهرانه با من بازی نمی‌کردی.‌ کاش قصد کشتنم‌ را نداشتی؛ آخر من هر روز سعی می‌کردم از کشتارگاه‌ درونم، زنده برگردم. گفته بودم اگر می‌خواهی مرا بکشی، همین الان کلکم‌ را بِکن. اما تو دست و پایم را بریدی، سینه‌ام را شکافتی‌ و رگه‌های قلبم را فشردی تا ببینی چقدر طاقت می‌آورم. تنم را مثل تن خودت خط خطی می‌کردی و من دم نمی‌زدم چون حس می‌کردم می‌خواهی تطهيرم‌ کنی نه تحقیرم. از حق نگذریم، چندباری از دور،‌ تیر نبودنت شاهرگم را نشانه گرفت اما خودت را رساندی.‌ انگار قصد نداشتی لذت کشتنم را با هیچ چیز معاوضه‌ کنی. من خودم را در چشم‌هایت می‌دیدم، تو انقدر مرا محو چیز‌های دروغین کرده بودی که توهم می‌زدم ذره ذره به پای تو مردن هم دروغ است. از من دیگر چه چیزی مانده بود؟ انگار شیرهٔ وجودم را کامل کشیده بودی. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. آن‌گاه بود که تو بو بردی و حتی خود نداشته‌ام‌ را هم از من گرفتی.‌ چشم‌هایم را کور کردی تا نبینم که چقدر ناشیانه ترکم می‌کنی و من انقدر احمق بودم که می‌پرسیدم، عزیزم خنجر‌ت را آرام‌تر سمتم حواله کن مبادا دستت را زخم کند.‌ مرا ببین.‌دیگر دستی ندارم و الا باکی نبود. خودم دستت می‌شدم. آن لحظه بود که گوش‌هایم را هم بریدی تا جوابت را نشنوم. تنها چیزی که از من باقی مانده بود، لبخندم بود. مرا تکه و پاره می‌کردی و من لبخند می‌زدم.‌ رسماً داشتم به یغما می‌رفتم. از لبخند‌های دنیای تو اشک شده بودم.‌ همه‌چیزم را ربوده بودی و من در عین حماقت شرمنده بودم که چرا چیز دیگری ندارم تا فدایت کنم. در لحظات آخر، خواستم بگویم که جانم را بگیر. اما تو ترجیح دادی که خودم کار خودم را تمام کنم. حال باید چه می‌کردم؟ باید می‌مردم؟‌ چطور می‌مردم وقتی عطش فدایی شدنم برای تو، ارضا نشده بود؟ چطور می‌توانستم کمی از خودم را برای خودم نگه دارم؟ چطور خودم را قانع می‌کردم که برایت عریان نباشم و از چیزی دریغت نکنم؟ تلخ‌من، به من بگو که چطور در گریبانم از چیزی دریغت کنم؟ «از چه دریغت کنم در یقه ام؟ تو خودت تمایزی در ایهام بودنم . تو خودت پیراهنی در آغوشم. من از تو نسل خواهم کشید ، باورش کن . این ها مریضت میکنند ، تو خودت مُسکنی به مَسکن تنم . تو مضاف منی به قدر بودنم و قدرتم محتاج تعبیرت است. چمن نیستی به پای من. می ایستم تا سبز شوی از سودا های سرم .درخت سرو هستی از خار های خواری های من . تو خود مسلحی به من بودنت و من. نقض میشود تمام رفتنت به برگشتنت به من و خواب . سیزده بار تورا بدیدم در رویای خود  به محضر آقایت. تو موزه ی منی از چه دریغت کنم که مقدار ناچیزی غنی ات شوم؟ نوشتهٔ او‌ در ۳۰ مارس ۲۰۲۵ - در پس نابهنگام شکار - تلخ‌وش(او)» راستش را بخواهی، می‌خواستم این بار به معنای واقعی کلمه انعکاست باشم. مانند آن لحظات آخر که نسبت به من بی‌تفاوت بودی، بی‌تفاوت باشم. اما نمی‌دانستم تو تا این حد درونم رسوخ کرده‌ای که توانستی خودت را به غریزهٔ کلماتم برسانی. نوشتن در باب تو به من یاد داد که اگر قلم بخشی از وجودم باشد، غریزی‌‌ست. من نباید به غریزه‌ام شک می‌کردم. ابایی ندارم از اینکه بگویم بسیار از تو دلخورم. اما این من را نبین که همه جا از دلخوری‌اش می‌گوید و از تندی کلماتی‌ که دربارهٔ توست همه می‌فهمند که چقدر اعصبانی‌ست. نبین زیرا همین چند دقیقهٔ‌پیش کلماتم عطوفت را کنار گذاشته بودند و می‌خواستند گلایه کنند.لاکن از آن‌جا که تو در بیان کلماتت‌ جز احترام برای من چیزی باقی نگذاشته‌ای، مجبور شدم به آن دست از کلماتم مهر سکوت بزنم. هرچند که تو در رفتار تناقض‌های اساسی‌ای داری منتهی ملالی نیست. خلاصهٔ این گفته این است که آه‌های زیادی بیخ گلوی کلماتم را چسبیده‌اند و میخواهند بیرون بجهند‌ تا تورا بسوزاند. اما خیالت راحت. شما هنوز از دور کمی برای ما عزیزی. به گمانم ادامهٔ گفتن در باب تو، به افراط کشیده خواهد شد، پس بالاجبار مکاتبه را تمام می‌کنم. هرچند این به معنای پایان ما نیست؛ اتفاقاً قرارمان پابرجاست. در پس یک فراموشی کوتاه و به امید پرواز. [در آخر از او‌ که الهام‌بخش و جوهر و قوهٔ کلمات ما بود، ممنونم. اگر اویی نبود، من‌هایم هیچ بودند. هر آن‌چه که حول محور نت و کلمات چرخید و تمام آن‌ احساسی که به دور "آن و او" رقصید، قطره‌ای از دریای شراب آن‌ها بود‌ هرچند«قطره ای در دریا با دریایی در قطره تفاوتی ندارد وقتی ابر بارنده از دریا گسیل میشود که بگوید من خاک میبارم و خاکت میشوم و زین پس بی گدار به آب نزن.» اگر آن، خودش را میان این واژه‌ها دید و اگر غیر بعد از خواندن داوری و یا ابهامی در ذهنش خطور کرد، بداند که این یقیناً همان اتفاقی بود که به دنبالش بودم.]
- نت‌واژه.
[۷ آگوست ۲۰۲۵. ]
#زث. | با اندکی تضمین از #تلخ_وش | آن‌ و او.

یقیناً او شکست این بارش را زیباتر تعبیر می‌کند. زیرا حضور آن خودش مظهر زیبایی‌ست. و آری.‌‌ بگوییم از تعبیر و تفسیر او : «آنِ‌من، حوالیِ شانزده یا هفدهم جولای بود و زادهٔ دوم فوریه. من نیز در همان حوالی به دنیا آمده بودم. ما در آن‌شب گریبان عدم را با‌ دست‌هایمان دریدیم و ابدیتمان‌ را چنان فراخ گسترانیدیم‌ که تا فراسوی ازل امتداد یافت. به گمانم آینه‌ام تا ابد چشم‌های تورا طوری خواهد آفرید که گمان کنم قبل از ازل وجودم، تو آمدی. تو اینجایی. اینجایی تا زمینِ وجودم ناز وجودت را تا آسمان‌ بکشد و با همان قوهٔ حضور تو پرواز کند. اوی والای من، تو اینجا خواهی بود تا عطش تلخی طعمت‌ را با اشک‌های ریخته بر غم تو بچشم. و در نهایت این مکاتبهٔ نخست، تو تا زمانی که اینجا باشی، نه عقلی خواهد بود و نه دلی و من‌هایم از این دیوانگی و عاقلی چیزی نخواهند دانست. - - - |نت‌واژهٔ‌دومین| مکاتبهٔ‌دومین: (روایت‌شب-امتداد او و آن.) . [او‌ ابتدا از خود می‌پرسید، من دقیقاً در کدام لحظه در دریای او غرق شدم؟ او یک‌آن با من چه کرد؟‌ چه شرابی در وجودش بود که انقدر مرا مست و خمار می‌کرد که در نبودنش توهم و شک به جانم می‌افتاد و من می‌ماندم‌ و یک مشت احساس سیاه؟ او مدام می‌پرسید و خودش را نشخوار می‌کرد، اما لحظه‌ای بعد از یک سکوت عمیق با خود می‌گفت، من با او چه کردم که اینگونه رفت؟] . خودمانیم، آن‌ها عجب تراژدی مضحکی به راه انداخته بودند. آنان از همان اول بوی عشق می‌دادند. عشقی که او انکار می‌کرد و آن از آن سر باز می‌زد. در آن نیمه‌شب‌ها، هنگامی که او کنار آن‌اش آرام‌ می‌گرفت، گویی دنیایش در همان یک‌‌لحظه آرام‌گرفتن بود. انگار هیچ چیز در دنیا نمی‌خواست مگر اینکه آنی را داشته باشد که آرام‌اش کند و خیالش را نیز از این بابت راحت، که قرار نیست منِ واقعی‌اش را طرد کند. او مگر چیز زیادی می‌خواست؟ او‌ از خود رد می‌شد تا به آن برسد. ولیکن در نهایت او«مست‌ماند تا مزه کند هجرت را.» (اوی بیچاره در یکی از آخرین کلماتش خطاب به او نوشته بود: انگار که او‌ در یک‌‌آن در من ریشه دواند‌ و از عمد انقدر پیش‌روی کرد که خودش را به تار و‌ پود قلبم برساند و‌ در آن‌جا برای خودش لانه‌ای بسازد. حال نبودنش قلبم را چنگ می‌زند. نبودنی که حتی نمی‌دانم بودنش چطور آغاز شد. انگار یک عنکبوت در قلبم تار تنیده بود و کلا‌غ‌ها به‌ تار‌هایش نوک می‌زدند و در پی آشیانش‌ بودند. تو از چه شکایت داری؟ آنی که نا خوش است منم. آنی که پس از سرفه‌های گیتی استفراغ می‌شود منم.‌ آنی که تو می‌خواهی فقدان‌تر بجویی‌اش منم. به خدایم که روزی تو بودی قسم، من کنار تو از قسمت آبادم ویران می‌شدم و دم نمی‌زدم، آینهٔ خودت را رها کن. مرا ببین. مرا نگاهدار نزد خودت.) او پس از آخرین کلماتش، به بستر خواب می‌رفت تا از مرگ‌های تدریجی‌اش فرار کند و نگوییم که او عجب صحنه‌‌هایی را در پس خواب‌هایش می‌دید. در یکی از شب‌هایی که او‌ در نبود آن، پشت پلک‌هایش صبح می‌کرد... آن از او پرسید: - اولاً به من بگو که تو کیستی؟ - من دیگر هیچکس نیستم. - هیچکس مقام بلندمرتبه‌ایست. - من هیچکس هم نیستم. بعد از لبخندی، آن می‌گفت: - یادت هست که شب‌های اول،‌از تو‌‌ پرسیدم که کیستی‌ و چه گفتی؟ - گفتم که من او هستم. - حالا که مست‌مانده‌ای و هجرت را مزه‌ای کرده‌ای، به من بگو‌ در کدام دم، او که خودت باشی، آمد؟ - آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود. - بگو که بعد از آن چه شد تا دست‌هایت را ببوسم. - میان ما مجالی برای از عشق گفتن نبود. اما آن‌گاه که خدا خطابت کردم و تو تملق پنداشتی‌اش،انگار شیطان هم به نام گلاریتا سجده می‌کرد. می‌خواستم زمینی‌تر شوم تا عالم به من سجده کنند؛ اما دریغا که مجالی نبود. - گلاریتا، حالا بگو که بعد از من چه شدی؟ - من بعد از تو، در همین رویا و دنیای پشت‌پلک‌هایم آرام‌ گرفتم تا اینجا ببینمت. - در رویا‌هایت جز من، دیگر چه کسی بود؟ او‌ همه چیز را با این ابیات خاتمه‌ داد و چشمانش را باز کرد: - من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی چیزی نمی‌دانم از این دیوانگی و عاقلی. - - - |واپسین‌مکاتبه| [قلمِ غمِ‌او بسیار تقلا کرد که از لحظات ناب بودنش بنویسد. منتهی بی فایده بود.‌ غم نبودنش به ناب بودنش می‌چربید.] مارا دیدی جناب؟ حظ بردی از این دریایی که درونم گسیل کرده‌ای؟ تو برای من از احساساتی می‌خواندی که هیچ ابایی از نبودن من نداشتند و من در پس آن‌ احساسات به دنبال مرهم بودم تا کمی عربدهٔ‌غمم‌ را خفه کنم. تو اصلاً می‌دانی با من چه کار کردی؟ من گمان می‌کردم تو هیچ‌گاه مرا زخمی نخواهی کرد.‌

حیرانم که چطور باید بپذیریم. احساس می‌کنم در همان شب‌ که مرا وادار کردی دل به دنیای کلماتم بدهم تا بفهمم چگونه می‌توانم با کلماتم پرواز کنم، در همان اوج رها شده‌ام. من توانستم نیمی‌ از پرواز را تجربه‌ کنم و حالا انگار ما بین زمین و آسمان معلق مانده‌ایم. تلخ‌تر از تو و‌ تلخ‌تر از حقیقت این است که من باید می‌دانستم آن شب‌ها، به ما مجال ابد نخواهد داد اما تمنا می‌کردم که ای‌کاش روزگارم چشمان او را قبل از ازل من، آفریده باشد. حتم دارم که او‌ شب‌هایی را که کنار من به نیمه رساند را فراموش نخواهد کرد منتهی هر چه که می‌گذرد با خود می‌گویم، چه فعل و انفعالاتی در شب‌های ما منحل شد که او از خیرشان گذشت و خواست که دیگر نباشد؟ و آن لحظات، در من چه فعل و انفعالاتی جوشید که توانستم با او خداحافظی کنم؟ امتداد ما به نقاط اشتراک زیادی می‌رسید، اما در یک نقطه اختلافات ژرفای زیادی داشت. او پنداشت می‌کرد که جدایی‌های واقعی، خداحافظی نمی‌طلبند و منطق من بر این بود که می‌بایست بعد از جدایی خدایی را حافظ او گردانم تا بدانم که همه چیز تمام شده است.‌ من در پایان از او خداحافظی کردم و او، نه. گمان کردم که همه چیز تمام شده، بغض را در گلویم ذبح کردم و غم را بر خود حرام. با خود گفتم، دیگر همه چیز تمام شد. باید به این اتصال و انفصال‌های ناگهانی عادت کنی اما به‌خدا هیچ چیز تمام نشده بود. انگار ما بعد از جدایی، ژرف‌تر شده بودیم. هر آن‌چه که تا به حال مرا در خود غرق و مست می‌کرد، دریاچه‌ای بیش‌ نبود.‌‌ نیستی که ببینی در من چه دریایی به راه انداخته‌ای بی‌وفا. یک سر به دنیایمان بزن‌. ببین تلاطمت‌‌ دارد با جسدم چه کار می‌کند.‌ نکند این بار سکوت کرده‌ای تا قبل از پرواز، نجات یافتن از دریایت‌ را بیاموزم؟ اگر اینطور است که می‌خواهم امید داشته باشم زیرا مطمئنم‌ که تو خودت، خودت را اویی‌ می‌پنداری که ناجی و غریق‌نجات من خواهد بود. برای همین هنوز روحت مرا در پشت‌پلک‌هایم می‌بوسد و گاهی کلماتت را نثارم می‌کنی تا نمیرم. نا گفته نماند که سخن در باب تو، جوهر قلم را فزون‌تر و انگشتانم را مملو از عطش بوسه‌هایت می‌کند. در ابتدایی‌ترین واژه‌هایی که در عرض نت‌ها خلق می‌کنم، تو با حضورت مارا مزین کردی و چه کسی والاتر از تو؟ تویی که با صدا و موسیقی آشنایی و خودت شاعری و حتم دارم به تمام آن‌چه که از تو می‌دزدم، عمیل‌ خواهی بود. اوی‌عزیز.‌ بنگر ببین که چه محشری برایت به پا کرده‌ام. حظ می‌کنی؟ من تا به این لحظه، گوش کرده‌ام. حال تو بنشین‌ و تماشا کن. . . ||تمام آن‌چه که خواندید، پیش‌گفتاری بود برای شرح یک شب. یک شبی که به راستی می‌تواند  یک قرن باشد. و شما خوانندهٔ عزیز، در ابتدا آرزوی وصال کن و از خدایت بخواه که اگر چنین آرزویی مقدر نیست، آن اوی درددار بتواند از پس زخم‌شیرینش‌ بر بیاید. و همچنین اگر داوری خواهید کرد، بگذارید بعد از شرحیات‌ آن شب و دانستن لحظاتی که در حول «مدارصفردرجه» گردانیدم. نویسنده«زث» از قضاوت‌هایی که غیر بعد از خواندن این شرحیات بر او نسبت‌ خواهند داد، خود و او(آن و او) را مستثني می‌داند و حتم دارد همان‌هایی که باید، خودشان را در این سطور خواهند یافت.|| - - - |نت‌واژهٔ‌اولین| مکاتبهٔ‌نخستین: (روایت‌‌‌شب-پیدایش او و آن.) . [همه چیز تا به این لحظه، اندراحوالات او بود، بعد از او(آن). از این لحظه به بعد، شرح اوست. اویی که اویی را خلق کرد تا در آغاز تمام شود و داستان پیدایشش در سطر‌های ناتمام بگنجد.] . آن انگار در پروازی منجر به سقوط زاده شده بود و در پایان، آغاز. گویی پایانش رحمِ تولد بود. یک‌آن زاده شد و انقدر ژرفای حضورش را در قعر او عمیق کرد که هیچ‌کدام نفهمیدند با یک‌دیگر چه کردند و کجای قلب هم‌دیگر را نشانه گرفتند. آن‌ها شب‌هارا تا نیمه در آغوش‌ یک‌دیگر‌ از فلسفه و عرفان‌هایی دم می‌زند که راهی به خودشناسی داشت.‌راهی که به گفتهٔ آن«قدم اولش عشق بود». شاید این قدم، عشق نبود و اولین دروغی بود که او شنید و خودش را وادار کرد که باور کند. اما به راستی در آن شب‌ها چه می‌گذشت؟ به تعبير آن« در آن شب سفره‌ای باز بود، در شبی دراز که آواز قلندر همگان را بخفتانید‌ و مارا بیافکند. و تو سرودی از آرث و من سرودم از خواب.» آن تلخکام، آن شب‌های ابتدایی چندان حال مساعدی نداشت و انگار به او الهام می‌شد که آن ناخوش است تا نگرانش باشد و جویای حال. می‌بینی خوانندهٔ عزیز؟ انگار او‌ از پیش می‌دانست که قرار است به پای چه کسی ناخوش شود تا صرفاً او را خوش کند. او در بازی‌های آن شکست خورده بود و البته او شکست‌ هم کم‌ نداشت. شکست‌هایی که از تمامش پیروزی ساخته بود.

/ نت و واژه در عرض یک‌دیگر قرار دارند.
- مقدمهٔ‌مکاتبه: | از من مپرس، که من نیستم آن‌ که تو دیدی، خودِ تو بودی. | آن‌ها نمی‌دانستند که از کجا شروع شدند، فقط به خود آمدند و دیدند که هر یک‌ انعکاس دیگری‌ست. انعکاس‌هایی که کنار هم‌دیگر "ما" ساخته بودند ولیکن دریغ بر آن اوی دردمندی‌ که پنداشت شخص درستی را یافته؛ شخصی که بتواند او را از چشمانش‌ بخواند. شرحیات عشق آن‌ها در چند سطر نخواهد گنجید‌؛ زیرا آن‌ها ژرف‌تر از آنی‌ بودند که در کلمات آرام‌ بگیرند. او، در من‌ها غرق و آن، در قعر بود.‌ انگار قسمت او، این بود که کمی دیر تر از آن، کامش تلخی را بچشد و بخواهد که «ترک عشرت» کند. اگر بخواهیم مثبت‌نگری کنیم باید بگوییم که، شاید قصد آن، این بود که از او، من‌های بهتری بسازد. همان من‌هایی که باب میلش‌ بودند. هرچند او خوش داشت که همان‌طور که هست پذیرفته شود.همان‌طوری که خودش بدی‌های آن را پذیرفته بود. اما چه سود؟ او اقبالش همین بود. همین که در گوشهٔ انزوایش‌ بماند تا شخصی بیاید و او را از خود بیرون بکشد و همان‌جا رهایش کند تا او بماند و او. بماند و ببیند که چطور سرگشته در بین این و آن به دنبال آن خودش می‌گردد. آنی که خوش دارد کنار هم آنانی باشند که برای یک‌دیگراند‌. او انگار قسمت زندگی‌اش این بود که شب‌هایش را اینطور پشت پلکانش‌ صبح کند که در آغوش آن خفته و پنداشت می‌کند که به «سان یک استعاره‌ است و به رنگ یک احتشام.» اما او چطور می‌توانست از پس این غم، به سلامت بربیاید؟ «او به راستی داشت در پس سرفه‌های نبودن آن، استفراغ‌ می‌شد» و من‌هایش را بالا می‌آورد. او خودش را هم دیگر نمی‌خواست و در به در و به دور از انزوایش‌ به دنبال تیکه‌هایی از آن می‌گشت تا بتواند خودش را در چشمانش پیدا کند. او از درد او مملو و آن در دردی مدام اشباع می‌شد که از همه هست الا او. این رسمش نبود. یک جای این غم برای او می‌لنگید. آخر آن بیچاره چطور می‌توانست بعد از آن شب‌ زیبا دوباره زیبایی خلق کند و از آن‌های پیش رویش، من‌هایی دیگر بسازد؟ او در گوشهٔ رینگ مانده و بالاجبار در آن‌جا برای خودش انزوایی ساخته و می‌بیند که چطور من‌هایش یکی به یکی دارند به پای آن می‌بازند. دیگر دست و پا زدن برای غرور چه سودی داشت وقتی که او تمامش را باخته بود؟ به گمانش‌ اگر به پای باخت تلخش می‌ماند شرف داشت به کار آن‌هایی که با بزدلی در یک شب عاشق‌اند و در یک شب فارغ و در نهایت، در انتهای بی‌تفاوتی رها می‌کنند. زین‌پس، او خواست که کمی از دید خودش، مقدمه بگوید: آری؛ من بازنده بودم و تو باز مرا برده بودی، همه‌اش تقدیمی‌های من بابت جبران لبخند‌هایی به قلبم نثار کردی و آن بوسه‌هایی که قولش را داده بودی بعد از آن‌که منم در جسمم ساکن شد، به دست‌هایم بنشانی.( البته گمان کنم این بوسه، یک محالی‌ست در قعر ناممکن‌ها و شاید برای محال هم زیادی بعید باشد.). همهٔ‌ من‌ها برای تو.‌ بگذار آرام‌‌تر در پس یگانگی‌ام در من‌هایت غرق شوم؛ اما به پاس این جسارتم، به جای خودم، خودت مرا در آغوش بگیر. اما تلخکام، چه شد که ما این شدیم؟ . من نمی‌دانم روزگارم چطور چرخید که به او رسیدم تا مدتی هرچند اندک را با او هم‌نفس باشم و در عین‌حال که بسیار خود را از غیر می‌پوشاندم برای او عریان شوم و بخواهم که دستانم را بگیرد و بگذارد کمی دنیا را از دید چشمانش ببینم. اما او دنیایش را نشانم نداد،و به گمانم حتی به منی که مقابلش بود، نیم‌نگاهی نینداخت و انگار در ازایش می‌خواست چشمانش را آینه کند تا خودم را ببینم. من‌‌ گاهی غافل بودم از این‌که هر آنچه که می‌بینم، من هستم و او هر چه که می‌بیند و خودش است. زیرا چشمان من هم آینه بود. [و به راستی که آن، شمس‌ بود و‌ نور. و او، منشوری بود که او را در خود می‌شکست و خرده‌هایش را به جان می‌خرید و‌ بازتابش می‌داد.‌‌] بله.‌ یقین دارم که همینطور بود. همانطور که خودم عربدهٔ ما شدن بودم و حال با این محشری که ساخته‌ام‌ همه را کر کرده‌ام. ولیکن نمی‌خواهم از تلخی حقیقت بگذرم. من کمی غفلت‌کرده‌ام.‌ گاهی فراموش می‌کردم‌ که آنی‌ که می‌بینم، خود من است و او هم مرا تکه‌ای از خودش می‌بیند. گه گاهی فراموش می‌کردم که قرار نیست دنیایی را ورای دنیای خودم ببینم. همه چیز در وجود ما بود که می‌جوشید. تلخی از او نبود، از ما بود. حیثیت فروش من نبودم، ما بودیم. و‌ حتی این ما بودیم که عهد شکستیم. از منِ مست‌ توقع نداشتن کمی ناشیانه بود، زیرا«فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست؟» لیکن عزیزتلخ‌من، از شما انتظار نمی‌رفت که عهد شکنی کنی. شما که با مستی و خماری آشنایی و می‌دانی چطور باید از همان جا که باید، بنگری. اصلاً در مرام عارفان چنین عهدشکنی‌ای رسمش هست یا شما عهد عارفانه را هم می‌شکنی؟

sticker.webp0.01 KB

انگار چاره‌ای ندارم. تو جوهرت را در قلمم‌ ریخته‌ای‌. تو در قلمم زنده‌ای نه به آن دلیل که در قلبم هم مانند قبل جولان می‌دهی. نه. شاید بخاطر آن است که نیستمت‌‌ و تو انقدر ژرف بودی که روحم از آنکه تورا دور بيندازد وحشت کرد و مجبور شد تورا بسوزاند تا واژه شوی. من از خودم بابت این حماقت شرمنده‌ام. باید انعکاست‌ می‌بودم و به مانند آن لحظات آخر، واضحاً بیان می‌کردم که نسبت به تو بی‌تفاوتم تا بفهمی آنی که حیثیت را به هیبت می‌فروشد کیست.
نخوانید تا به اویی‌ که باید برسد.
[غم عظیمی بنظر می‌آیی گل چیده‌شده. اگر نگویمت‌ کلماتم دق خواهند کرد. من مجبورم.] #زث.

sticker.webp0.00 KB

آگوست زیبا نیست. عجیبه.

Shock (Roham Hadian).mp39.62 MB

ساعت صفر.

آرث عزیزم. امشب هم به خودت زحمت بده و بیا و به چشم‌هایم نگاه کن. کلمات عاجز اند و طبق‌ معمول زبان قاصر. جای درنگ نیست. تعلل نکن. لبهٔ تیغ و به دنبال بهانه‌ام. دریغم‌ کنی خودم را خواهم کشت.
به گمانم دیوانه شده بود. با الهه‌ها و آرث‌های خیالی‌اش مراوده‌ می‌کرد و شرط می‌گذاشت که اگر نیایند خودش را خواهد کشت. پس چرا هنوز زنده بود؟ آن‌ها که اصلاً وجود آمدن نداشتند. چه چیزی او را به این دنیا بند کرده بود؟
[به صدای درونت گوش بده زث. -من صدای درونت هستم- کلک خودت را بِکن]. پ.ن: او در پایان نوشت: امشب همان قاتلی به دنبال من است که گاه به گاه در آینه می‌بینمش. - از درون به برون.‌ ۲ آگوست. همان ماهی که پنداشت می‌کردم زیباست. نیمه شب. #زث.

sticker.webp0.00 KB

لحظاتی پیش، با خود گفتم خوش به حال آن اویی که تو برایش می‌مانی. باشد‌.اگر چه حقیقت از تو تلخ‌تر است، اما می‌پذیرمش. اما آرام برایم بگو، مگر من چه چیزی کمتر داشتم؟ بگو. سعی می‌کنم بعد از گفتنت‌ آرام بمیرم‌. به همان آرامی که از کنارت رفتم گویی که انگار هیچوقت نبوده‌ام. اما آرام‌تر هم بلدم. شاید به آرامی آن لحظاتی که ذره ذره از من دور می‌شدی و من دوری‌کردنت را به حساب احوالات ناخوشت‌ می‌گذاشتم. غافل از آنکه، کسی که قرار بود احوالاتش‌ ناخوش‌ شود منم نه تو.
خوش‌به‌حال او. اویی که من نیستم.
[او عاشق او بود و او عاشق او.] #زث.

sticker.webp0.01 KB