en
Feedback
زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
169
Subscribers
+124 hours
-27 days
+430 days
Posts Archive
در چنین موقعيتي که بیشتر روزهای انسان با عذاب توأم باشد و تنها چند روز در سال، احساس سلامت کند، زندگی سرشار از رنج است و بستر مناسبی برای نا امیدی از زندگی پدید می‌آید. [وقتی‌نیچه‌گریست. اروین‌یالوم.]

و در حقیقت زث مرده بود یا آرث؟ از احوالات‌ آرث بی‌خبرم اما مطمئنم زث در جای دیگری زنده شده بود و حال باید کدام‌یک از حالهٔ ابهامی که به دور حیات آن‌ها بود، بیرون می‌آمدند؟

نجاتم بده (1).mp33.86 MB

خودکشی.mp33.88 MB

خودمو دار میزنم (2).m4a2.62 MB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
و جانم به قربانت، دیگر چه اهمیتی دارد که آیا تو مرا دوست داری یا نه؟ تو انقدر در پیش چشم‌های من خوبی که گمان می‌کنم خدا دوستم دارد. #زث.

Repost from N/a
بسیار از حراج خود واهمه داشتم، عاقبت تقدیر لجباز شد و مرا به تاراج برد.‌ #زث.

زمانی چنان به یکدیگر نزدیک بودیم که به نظر می‌رسید هیچ چیز نمی‌تواند راه بر دوستی و برادری میان ما ببندد. تنها پل کوچکی مارا از هم جدا می‌ساخت. درست زمانی که می‌خواستی از آن عبور کنی، از تو پرسیدم: آیا می‌خواهی از پل بگذری و به سوی من بیایی؟ در همان لحظه، دیگر نمی‌خواستی قدم برداری و وقتی دوباره از تو پرسیدم، سکوت کردی. از آن زمان، کوه‌ها و رود‌های سیل‌آسا و هر آن‌چه جدایی می‌افکند و بیگانه می‌سازد، میان ما فاصله انداخت و حتی اگر می‌خواستیم به یکدیگر بپیوندیم، دیگر نمی‌توانستیم. ولی حال که به آن پل کوچک می‌اندیشی، کلمات قاصر است و تو در عجب می‌مانی و زار می‌گریی‌. [وقتی‌نیچه‌گریست. اروین‌دیالوم. ص۱۴۶‌-‌‌۱۴۵]

sticker.webp0.00 KB

آخرین باری احوالاتی مشابه حال اکنونم داشتم بر‌می‌گردد به سیصد روز پیش. هنگامی که او نبود و من به جز غم‌هایم هیچ چیز دیگری نداشتم و نفسی هم که بالاجبار می‌آمد و می‌رفت، از فرط اندوه از من می‌گریخت. من تهی بودم و او آمد و مرا پر کرد. او کجاست؟ پیمانه‌ها شکسته و پیمان‌ها کور شده‌اند. رضایت‌ها کم و رضا ها کر شده‌اند. دیگر حتی جانی برای حفظ بقا هم نمانده، اویی که نباید می‌رفت، رفته و «جانی که باید برود سفت به ما چسبیده‌». انگار جان هم بابت ماندنش بر سرم منت می‌گذارد. همه لنگ منت‌‌اند و از من ممنونت می‌خواهند. بقا را باید بگا حواله کرد. هنگامی که غذای روح نیست، جسم غذا می‌خواهد چه کار؟ حضور بی‌فایده را مرگ نمی‌درد چرا؟ [نوزدهم اردیبهشت ۴۰۵] #زث.

می‌گفت تو هنگامی آمدی که من اسمم را از روی کاغذ می‌خواندم و هنوز هم نمی‌دانم روز‌هایم چطور می‌گذرد. برایم عجیب بود و با خود می‌گفتم مگر می‌شود این چنین هم مغموم شد؟ فعل‌حال چنان در غم، مغروقم که اگر اسمم را بپرسند نمی‌دانم چه بگویم و حتی غذایی که دیروز به سختی فرو داده‌ام را به یاد ندارم و به گمانم یا همه چیز خواب بوده یا اگر نبوده چیزی جز حاله‌ای از ابهام نیست. با این اوصاف به این فکر می‌کنم این چندماه را چطور دوام آوردم و هنوز هیچ‌چیز نیستم و همه چیز اوست. #زث.

sticker.webp0.01 KB

نمیدونم چی بگم، علی‌ای‌حال سلام.

.

...

به امید گذر از روزهای تلخ‌تر از زهر.

عمامهٔ سیاه، به جامعهٔ عرزشی جامهٔ سیاه داد‌. سرزمین این جماعت، انگار آبش خون است و خاکش نفت. خون می‌ریزند تا سیراب شوند، به خاک می‌افتند تا نفت بگیرند. دید اگر بسیط شود، خواهند دید که همه خون‌آلود، به خاک سیاه نشسته‌اند. #زث.

sticker.webp0.09 KB

Mehrad-Hidden-Tiz-320.mp39.73 MB