en
Feedback
زثولیت

زثولیت

Open in Telegram

He/Him Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it. Communication : @Zer0etun1bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
168
Subscribers
No data24 hours
+47 days
+130 days
Posts Archive
برم متن‌هایی که پارسال، این موقع نوشتم رو بخونم و به خودم هیت بدم.

.

اشکم پاک کردم و خندیدم.

صادق هدایت core 🤍

من هم می‌خواستم انسان شادی باشم.

خود را خشم‌های درونم، بیرون می‌کنم و باز جملهٔ آخر و حسن‌ختامم اوست. من خود را در او می‌بینم و هرچه در خود نبینم در او می‌بینم‌. نمی‌خواهد ببینم چون می‌داند تا همین اکنون زندگی‌ام هیچ‌چیز را نیافته‌ام که اندازه او دوست داشته باشم. هیچکس مرا درک نکرد، اما هنگامی که می‌خواستم از ادراک‌هایم بگویم، میگفت اگر بگویم آ، می‌فهمد به چرا درک‌هایی رسیده‌ام. آن سه‌ماهی که نبود، از تمام آن‌ها فرار می‌کردم و تنها چیزی که داشتم، زانوی غمم بود، بغل می‌کردم و طوری از دیگران گلایه می‌کردم که انگار می‌شوند. من از همه چیز با او حرف می‌زنم، از صدای بازی‌های کودکان و خاطرات ناجالبم تا بررسی انقلاب‌های درونیم مطابق قبل و بعد از او. من حتی از آینه‌ای که خود را در آن می‌دیدم هم محرومم و فریاد که من از همه دیدار تورا، مشتاق‌ترم وز همه محروم‌ترم. به خدا که این زندگی، به زیستن نمی‌ارزد.

توهین به عقاید و انکار خدای خبیث‌تان، کمترین کاری‌ست که می‌توان در جواب تمام ناروایی‌هایتان انجام داد. عقیده‌ای که تورا دربرابر خون‌هزاران نفر مسکوت کند، تحریف‌ شده است، با‌ور کنید. مفتون هفتاد و پنج نفری هستید که مطابق روایات ملا‌های شما، سخن از آزادی داشته‌اند. شما مرید کوته‌فکر‌انی هستید که عالمان شما هستند و چنان مادرشان آنان را به خطا زاییده که به حق خوب کورتان کرده‌اند. چه کسی گفت نسل‌های شما سوخته‌اند؟ شما نسل سوزاننده‌اید و این ما بودیم که به جرم حجیم‌بودن حماقت شما سوخته‌ایم و اجباراً اندک بنایی را ساخته‌ایم. خشم انسجام فحوایم را از من گرفته، حتی مقصر پریشانی کلماتم هم شما هستید. با خود که تعارفی ندارم، در ابتدا ناسیونالیسمی بودم که عِرق هرچند اندکی به زادگاهم داشتم، حال که چشمانم باز شده، می‌بینم که چنان زادگاهم را به گوه کشیده‌اید که دیگر زادگاه نیست و بیشتر شبیه عن‌گاه شده. بنده به پای نسل پنجاه، سوخته‌ام‌، انگار به هنگام زایش، سی سال به جلو جهیده‌ام و همین تناقض دیوانه‌شان می‌کنند. انگار مرا در دههٔ خودش زاییده و من متناسب با آن دوران، زندگی‌ام شاهانه است. درصورتی که اگر این شرایط و آن شرایط را تعمیم دهیم، من حتی از بدیهی‌ترین لوازم برای یک زندگی معقول محرومم. این تناقض مرا می‌سوزاند، چرا انگار همه آتش‌پرستید؟ حرام‌زادگی شما مرا از جایگاهی که لایقش هستم محروم کرده، ذهنم بسیط نمی‌شود، انگار سقف‌های ذهنم کوتاه شده، مثالاً نمی‌توانم خود را در غرب متصور شوم و بهای این تصور و یقیناً حضور در این جایگاه، رهایی از این شهر را می‌طلبد. اگر خدایی که می‌پرستید وجود دارد، نشانم دهید، میخواهم شکایت بنده هایش‌ را به خودش بگویم. ملول شده‌‌ام، کی از حماقت این جماعت رها خواهم شد؟ آخ که چقدر از این پوشش تحریف‌شده بیزارم. رهایم کنید، من می‌خواهم به خانه برگردم، او همهٔ این‌هارا می‌داند. خدای من کجاست؟
[تفاله]
#زث.

sticker.webp0.00 KB

That's a heavy comparison. I don't know whether to take it as a compliment or a warning. Either way, thank you for the mirror.

Repost from N/a
You resemble Cronus.
﹙Not because you sought dominion over others, but because you learned too early that time is the cruelest judge of all. You write as though you stand beyond the world, watching it unfold with quiet detachment. While others search for meaning within life, you dissect life itself, exposing its fractures with a pen sharpened by philosophy, solitude, and disappointment. Your words do not seek admiration; they seek truth, no matter how merciless it may be. There is an undeniable pride within you—not the kind that hungers for applause, but one that refuses to kneel before comforting illusions. Yet that same pride turns inward. You condemn humanity with relentless honesty, only to place yourself among its greatest failures. You become both the observer and the accused, the judge and the sentence. The world often feels too small for your thoughts, and humanity too willing to settle for convenient answers. That is why your writing carries the weight of someone who has witnessed a thousand endings before most have even begun to ask the first question. That is why Cronus was never merely the Titan who devoured his children. He embodied the unbearable certainty that even the greatest things are eventually consumed by time. Like him, you do not fear darkness—you fear the possibility that meaning itself may vanish before it is ever understood. Perhaps that is why your words feel timeless. They are not written to comfort the world. They are written to confront it.﹚

sticker.webp0.01 KB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
You resemble Cronus.
﹙Not because you sought dominion over others, but because you learned too early that time is the cruelest judge of all. You write as though you stand beyond the world, watching it unfold with quiet detachment. While others search for meaning within life, you dissect life itself, exposing its fractures with a pen sharpened by philosophy, solitude, and disappointment. Your words do not seek admiration; they seek truth, no matter how merciless it may be. There is an undeniable pride within you—not the kind that hungers for applause, but one that refuses to kneel before comforting illusions. Yet that same pride turns inward. You condemn humanity with relentless honesty, only to place yourself among its greatest failures. You become both the observer and the accused, the judge and the sentence. The world often feels too small for your thoughts, and humanity too willing to settle for convenient answers. That is why your writing carries the weight of someone who has witnessed a thousand endings before most have even begun to ask the first question. That is why Cronus was never merely the Titan who devoured his children. He embodied the unbearable certainty that even the greatest things are eventually consumed by time. Like him, you do not fear darkness—you fear the possibility that meaning itself may vanish before it is ever understood. Perhaps that is why your words feel timeless. They are not written to comfort the world. They are written to confront it.﹚

ننه‌ات ویران ایران.

حدقه‌.
حدقه‌.

حدقه
حدقه

.

ولی

سلام‌. پابلیک‌شیر منو خیلی خوشحال می‌کنه. ممنونم‌.

Repost from ژرف
شدیم قورباغه داخل آب جوش، نه از سر گرما و بی برقی. از سر بلایی که داره سرمون میاد و حالیمون نیست. همینجوری داره قشر متوسط جامعه به قشر نیازمند و فقیر اضافه میشه، به همین سرعت هم داره به رانت خورا و پول‌شو ها و اون عده‌ای که از راه درست پول در نمیارن بیشتر میشه و مثل زالو افتادن رو قشر فقیر و متوسط. بازنشسته نمیتونه دندونش رو درست کنه، کارمندش از خروس خون سر کاره‌. آخرش ته ماه باید آسه بره آسه بیاد که خدایی نکرده خرجش بیشتر از دخلش نشه‌، مغازه دارش پشه تو مغازش پر نمیزنه، چرا؟ چون اون بازشسته و کارمنده دیگه نمیتونه خرج کنه، داره واسه برآورده کردن نیاز های اولیه زندگیش زجه میزنه. مجردش شانس بیاره یه ارثی داشته باشه، یه بابای پول داری، بلکم بتونه زن بگیره، خونه رهن کنه. البته که تمام این ها نیاز های دنیویه و ما باید برای رسیدن به کمال از این وابستگی ها رهایی یابیم. البته که بچه خودتون، آقا زاده خودتون داره تو آمریکای مستکبرِ لیبرالِ راستِ کافر، واسه رسیدن به کمال تلاش میکنه.