پیچک🌀
Open in Telegram
استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی مینویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
477
Subscribers
+3824 hours
+867 days
+17530 days
Posts Archive
502
زن بودن اگر آزادی نباشد، درد است و اگر فهم نباشد، زخم است و اگر حمایت نباشد، تنهایی است.
سووشون، سیمین دانشور
502
رفت شال از سر و نمایان شد موی او
رقص و آواز میکند در باد این زلف او
مه و آفتاب بر او تابیده اند
به خدا سوگند چشم نمیبیند جز زلف او
پای بر زمین و سر در آسمان
ای بگردم مانند گنجشگک دور او
یار من سبزه دامن گیر توست
دستم بر دامنت که دل من نیز دست توست
#بداهه_گویی
502
«از وقتی فهمیدهام
در دورترین جای زندگی کسانی هستم
که فکر میکردم قلبن خیلی به من نزدیکاند،
بسیار غمگینام.
انگار که راه رفتهام
راه رفتهام
ولی نرسیدهام»
عایشهگُل گِنچ
502
جوان که بودم میخواستم دنیا را عوض کنم. نشد، دنیا مرا عوض کرد، پیر و پفیوز و مچاله شدهام. یک روزی به عشق آفتاب از خواب بیدار میشدم و روشنایی را که میدیدم روحم سبز میشد. حالا دلم نمیخواهد از خواب بیدار شوم. روحم خوابآلود و خسته است. مثل اینکه نمیتواند سرپا بایستد. بیمار بستری است. بگذاریم بخوابد.
شاهرخ مسکوب
502
«آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من، منکه هیچگاه
جز بادبادکی سبک و ولگرد
بر پشتبامهای مهآلود آسمان
چیزی نبودهام
و عشق و میل و نفرت و دردم را
در غربت شبانهی قبرستان
موشی به نام مرگ جویدهست»
-فروغ
502
[به امید فردا روزمان را شب میکنیم و هیچوقت یادمان نمیماند فردا همین امروز است. دنبال چیزی میگردیم که نمیدانیم چیست، یا میدانیم و میترسیم بگوییم، اسمش را گذاشتیم فردا.]
فریدون سه پسر داشت | عباس معروفی
502
شب است که آدم را اندوهگین میکند،
یا آدم است که برای اندوهگین شدن، شب را انتظار میکشد؟
-ازدمیر آصف.
502
او دیگر نمیدانست کدام فکر از خودش است و کدام از آنها که به خوردش دادهاند. فقط حس میکرد چیزی درونش آرام آرام خاموش میشود.
1984 - جورج اورول
502
بسیار خستهام و از پا درآمدهام. زندگی پوچ و احمقانه را میگذرانم. از خودم و از زندگیام بدم میآید. یک ذره هم توان برایم باقی نمانده.
- نامه آنتوان چخوف به اولگا کنیپر
502
حال تو هی بشکن و بشکن جوانی ام را روزگار بیدادگر،که کار تو همین است
مشکلی نیست که بشکنی و به من بدهی پوسته های تهی از من
همه چیز را در من خزان زده شده
بگیر و خرد کن من مانند برگی خشک شده از دار و درختان فتاده ام و تو روی این برگ خزان پا میگذاری
#بداهه_گویی
