en
Feedback
پیچک🌀

پیچک🌀

Open in Telegram

استفراغ ذهنی آنچه که تراوش ذهن من است..... منشأ هستم خوش اومدید گاهی می‌نویسم ،گاهی طراحی میکنم گاهی هم فقط به شما نگاه میکنم! https://t.me/+NGN-375Z0k05MjE0 Traditional art https://t.me/SendHarfBot?start=4a84877f542f

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
501
Subscribers
+3824 hours
+867 days
+17530 days
Posts Archive
Repost from hasti

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی حافظ

بنده روز تولد ۱۸سالگیم:

a681f5d89aaf05acadfcbb5eb19711bc6119306-360p.mp38.65 KB

photo content

از فردی بسیار عزیز جان

Think Of Me Once In A While, Take Care.m4a1.60 MB

photo content
+1

photo content

داستان ۵:رقص پرتو نور آنچه را که نتوان گفت بر روی شانه های خالی اش میگذارد و میرود راه میرود و گام هایش سست تر میشد و شانه هایش گویی گرانبار تر میشود و شانه هایش از مفصل جدا میشود اما گنجایش گرانبار بودن او را در آخر از پا در میآورد راه می‌رفت چشم به آفتاب درحال غروب دوخت انعکاس نور خورشید بر روی بدنش و پوست و چشمانش را می‌سوزاند دهانش سخت خشک شده بود همه چیز کم کم تار میشد و همچنان می‌رفت و می‌رفت ..... شب همه جا را فرا گرفته بود سرانجام او بر زمین افتاده بود و فرجام دستیابی به نوری که مال او نبود چیزی جز سوختن و به بیراهه رفتن نبود آخر که میتواند پرتوی خورشید رابه دست بگیرید ؟ دیوانگی او گویی در نوع خودش می‌تواند یگانه باشد و گویی با استحکام به سوی خورشید می‌رفت انگار میتواند با او هم مسیر شود .... کسی چه میداند شاید او هم الان هم پیش نور های درخشان تر از خورشید باشد .... تنه ی گوشتی اش را که برمیدارد؟ مهم نیست دیگر او جز همان نور است و تا بینهایت با نور می‌رقصد......

1a67258c-5261-44b9-86c5-8045b77b7435.mp37.69 MB

Barf Farhad Mehrad.mp34.24 MB

Avar Farhad Mehrad.mp34.76 MB

فریدون فرخزاد. مرگِ من..mp34.88 MB

‌ یک عمر دویدیم و لبِ چشمه رسیدیم خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم... - قیصر امین‌ پور

Gomshode - Marjan.mp310.63 MB

لذتی را صرفِ سوزِ نابیِ می می‌کنیم ناگزیریم لیکن این باده به مستی می‌خوریم بی نصیبیم زین مصیبت ها که یادش می‌کنیم سرخیِ ناریم که پاییزان نشانش می‌کنیم وز تکلم، مرهمی بر درد دیرین می‌نهیم استخوان سوزست و هر دم فکر فردا می‌کنیم با همه دردِ وطن، دل در وطن داریم باز زخم را با شعر می‌بندیم ، دوایش می‌کنیم
م.قانون

Repost from N/a
لذت فارسی دانستن به مصیبت ایرانی بودن می‌ارزد؟

lZasgEGqYXHytRSk.mp31.13 MB

دردش تسکین نمی‌یافت اما با کوشش بسیار خود را مجبور می‌کرد که خیال کند حالش بهتر است، و تا وقتی که چیزی نبود که اسباب تنگ‌خلقی‌اش بشود یا حالش را به‌هم بزند موفق می‌شد که خود را فریب دهد. مرگ ایوان ایلیچ - تولستوی