یادداشتهای مهآلود
Open in Telegram
آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
256
Subscribers
-524 hours
-57 days
+330 days
Posts Archive
Repost from جنونِموزون|سیدامیرمحمدهاتفی
دوستان لطفا برای یه عزیزی که خیلی حالش بده دعا کنید
اگه میشه دعای توسل بخونید
الان ایست قلبی کرده و تو ICU به سر میبره
یه پسربچهی کوچیک بامزهس💔 حدودا ۹ یا ۱۰ سالشه شایدم کمترپسر دوست بابامه. اسمش رضاست، به صاحب اسمش توسل کنید🖤
تا وقتی هنوز میشود دستی را گرفت، راهی را ساخت و محبتی را به کسی رساند، قصهٔ زندگی به آخر نرسیده است.
من فکر میکنم یکی از قشنگترین شکلهای دوست داشتن همین است؛ اینکه نخواهی آدمی را به زور از روزهای بدش بیرون بکشی. نه اینکه تماشاگر رنجش باشی، بلکه آنقدر کنارش بمانی که بداند اگر امروز نتوانست، فردا مجبور نیست بهتنهایی شروع کند. چه فرقی میکند اسم این همراهی را عشق بگذاریم یا رفاقت یا مهربانی؟ مهم این است که گاهی یک آدم، به کمک آدم دیگری، دوباره به زندگی برمیگردد.
+1
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود
#حافظ
سرو، آزاد شد آندم که ثمر، هیچ نداد
بیثمر شو که ثمرهاست در این بیثمری
#فروغی_بسطامی
دلم برای کودکیام تنگ شده؛ برای وقتهایی که ساعتها روی تاب مینشستم و تاب میخوردم، برای تابستانهایی که درخت توت میوه میداد و دستهایم از چیدن و خوردنشان سرخ میشد.
برای روزهایی که با چند مشت شن سرگرم میشدم، با برگ درختان برای پرندهها دارو درست میکردم و خیال میکردم میتوانم درمانشان کنم. برای وقتهایی که ظرف شیر را جلوی گربه میگذاشتم و تا آخرین قطره، تماشایش میکردم.
آن روزها شیرکاکائو و بستنی از بزرگترین خوشحالیهای زندگیام بودند. با چیزهای کوچکی خوشحال میشدم که حالا حتی به چشمم نمیآیند.
گاهی فکر میکنم بزرگ شدن یعنی همین؛ گذشتن از روزهایی که نمیدانستیم چقدر دوستداشتنیاند، تا وقتی که دیگر نمیتوانیم به آنها برگردیم.
کاش میشد فقط یک روز به کودکیام برگردم؛ دوباره روی تاب بنشینم، توت بخورم و بیآنکه به چیزی فکر کنم، از همان لحظههای ساده لذت ببرم.
آن روزها نمیدانستم خوشبختم؛ فکر میکردم زندگی همیشه همینقدر ساده میماند.
اما عزیزِ دلِ من، در برابر اینهمه رنج که بر قلبِ عاشق و خستهات نشسته، کاری از دستم برنمیآید؛ جز آنکه تو را به خدا بسپارم و از او بخواهم به قدرِ تمام دردهایی که در سینه پنهان کردهای، به دلت صبر و آرامش ببخشد. چه تلخ است دوست داشتنِ کسی و ناتوان ماندن از کاستنِ اندوهش؛ اینکه دلت بخواهد مرهمی بر زخمهایش باشی، اما جز دعا، چیزی در دست نداشته باشی. کاش میشد اندکی از غمت را به من بسپاری، عزیزِ من؛ کاش میشد دلت برای لحظهای هم که شده، از این همه رنج آسوده باشد.
ز من یک مشت خاکستر به جا چون ماند دانستم
چنین زجری، بر آن پروانه بازیها نمیارزید
#محدثه_محمودلو
ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد
در مَی کهنه دیرینهی ما افیون کرد
دیگران را مَی دیرینه برابر می داد
چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد
این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد
این مَی این بار مرا پاک زخود بیرون کرد
تو مپندار که در ساغر و پیمانه ما
بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد
انچه در سینه مجروح من اَش دل خوانی
خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد
روز اول که به استاد سپردند مرا
دیگران راخِرد آموخت مرا مجنون کرد
دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود
چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد
#حافظ
لحظهها را متوسل به دعاییم، بیا
سالهاست که دلتنگ شماییم، بیا
وسعتت در دل این ظرف نشد، جا ماندیم
تشنه از حسرت رویت، لب دریا ماندیم
چشممان خشک شد از وسعت این بیآبی
و نداریم دگر طاقت این بیآبی
در قنوت دلمان خواهش باران داریم
ندبهخوانیم و تمنای بهاران داریم
پس ببار، ای پسر حضرت باران، بر ما
که ترکخورده زمین از اثر این گرما
دامن دشت شده سفرهٔ راز دل ما
داغ آلاله نشانی ز نیاز دل ما
ما که در راه تو عمریست تمامی گردیم
گردبادیم و به دنبال شما میگردیم
چند جمعه دلمان را سر راهت آریم
تا بدانی که تمنای وصالت داریم
شهرمان را ز رخِ چون قمرت روشن کن
کوچهها را پر از نسترن و سوسن کن
آسمان خواهش یک جرعه نگاهت دارد
نه که ما، فاطمه هم چشمبهراهت دارد
من همیشه علاقهی زیادی به آدمهای کتابخوان داشتهام؛ به آدمهایی که در خلوتِ کتابهایشان، جهانهای دیگری را زندگی کردهاند و از طریق کلمات، چیزهایی دربارهی زندگی فهمیدهاند که شاید من هنوز به آنها فکر نکرده باشم.
حضور در جمعشان را خیلی دوست دارم؛ اینکه گوشهای بنشینم و به حرفهایشان گوش بدهم، از کتابی که خواندهاند بشنوم، با نگاهشان به جهان آشنا شوم و گاهی از یک جمله، به گفتوگویی طولانی برسیم. دوست دارم کنار آدمهایی باشم که هنوز برای دانستن ذوق دارند و میدانند همیشه چیزی برای آموختن باقی میماند.
شاید یکی از دلایلی که اینقدر به کتاب و آدمهای اهل مطالعه علاقه دارم، همین باشد که کتاب به من یادآوری میکند جهان بزرگتر از تجربههای محدود ماست؛ اینکه میشود زندگی را از چشم آدمهای دیگری دید، چیزهایی را فهمید که هرگز تجربه نکردهایم و حتی گاهی با خواندن چند صفحه کتاب، نگاه تازهای به خودمان پیدا کنیم.
من آدمهایی را دوست دارم که میشود با آنها از کتاب به زندگی رسید، از زندگی به رؤیا و از یک فکر ساده به ساعتها گفتوگو. آدمهایی که بودن کنارشان فقط وقت گذراندن نیست؛ چیزی به ذهن و دلت اضافه میکند.
چه دوستداشتنیاند آدمهایی که با کتاب، جهان درونشان را بزرگتر میکنند و بیآنکه بدانند، پنجرهای تازه هم به جهان دیگری باز میکنند.
برام شعری رو بفرستید که خیلی دوستش دارید، همونی که به دلتون نشسته و هر بار خوندنش یه حسی رو توی دلتون زنده میکنه. دوست دارم با شعرهای محبوب شما آشنا بشم؛ شاید از این به بعد، هر جا بخونمش، یاد شما بیفتم...
چه دشوار است فراموشکردنِ کسی که با تمامِ بیاعتناییاش، هنوز در گوشهای از قلب و ذهنم زندگی میکند. کسی که شاید بهسادگی از کنارم بگذرد، اما من میان فکرهایم، سکوتم و تکتک لحظههای زندگیام به یادش میافتم.
بارها به خودم گفتهام باید رهایش کنم، باید نبودنش را بپذیرم و از دلبستن به او دست بکشم؛ اما مگر دل به همین سادگی از کسی میگذرد که اینهمه در وجودم جا گرفته است؟
من ماندهام و احساسی که نمیدانم در دنیای او چه جایگاهی دارد...
