زادهِ خیال…
Open in Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
255
Subscribers
-324 hours
-137 days
+730 days
Posts Archive
255
Repost from آرامِ آوار (پروانه_نوشت)
زندگی به چه دردم میخورد ؟!
وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم رویم هفتتیر کشیده است..
#داستایفسکی
#آرام_آوار
@Avaare_Aram
255
Repost from کلاب فلسفه لوگوس
چرا میکوشیم آدمها را تغییر دهیم ؟
این درست نیست.
" آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطور که هستند به حال خودشان بگذارد."
آدم نمیتواند آنها را عوض کند، فقط توازنشان را بر هم میزند. چون یک انسان از قطعههای واحدی درست نشده است که بتوان تکهای را برداشت و بجایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده میشود.
نامه به فلیسه
#فرانتس_کافکا
🆔 @logoss24
255
#پارت: دهم
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
چند دقیقه گذشت…
صدای مشاور هنوز در فضا میپیچید:
«…با توجه به افزایش هزینهها، ادامه پروژهها به همی شکل ریسک بالایی دارد.»
یکی از مدیرها گفت:
«اگر همی رقم پیش بره، مجبور میشیم بعضی پروژهها را متوقف کنیم.»
سکوت کوتاهی در اتاق نشست.
همه منتظر بودند برای اولینبار نظر سهامدار جدید پدر سُها نگاه کوتاهی به آراد انداخت.
«نظر شما چیست؟»
آراد بدون عجله نگاهش را از روی کاغذها برداشت چند ثانیه سکوت کرد نه از تردیداز دقت.
بعد آرام گفت:
«متوقف کردن پروژهها…
آخرین انتخاب باید باشه.»
چند نفر سر تکان دادند اما آراد ادامه داد:
«مشکل از توقف نیست…
از نحوه مدیریت هزینههاست.»
سُها برای اولینبار کمی دقیقتر به او نگاه کرد آراد خیلی ساده ادامه داد:
«پیمانکارها وقتی میبینن فشار هست طبیعیه که درخواست بیشتر کنن.»
یکی از مدیرها گفت:
«خب چاره چیست؟»
آراد بدون تغییر در لحنش گفت:
«یا باید شرایط را دوباره تغییر دهیم…
یا طرف مقابل را.»
چند لحظه سکوت اینبار سُها وارد شد آرام اما واضح:
«تغییر پیمانکار…
در این مرحله، ریسک بیشتری دارد.»
چند نگاه به سمتش برگشت آراد سرش را کمی به سمت او چرخاند.
«ادامه دادن با شرایط فعلی ریسک کمتری دارد؟»
لحنش آرام بود اما مستقیم سُها بدون مکث گفت:
«ما قرارداد داریم.
قرار نیست هر تغییری را بپذیریم.»
آراد نگاهش را ثابت نگه داشت.
«قرارداد وقتی معنا دارد
که طرف مقابل هم پایبند باشد.»
سکوت فضا کمی سنگینتر شد.
سُها گفت:
«فشار آوردن همیشه جواب نمیدهد.»
آراد خیلی کوتاه گفت:
«گاهی ندادن امتیاز
بهتر از دادن اشتباهه.»
چند نفر به هم نگاه کردند بحث آرامآرام
در حال جدی شدن بود پدر سُها وارد شد:
«هدف ما حل مسئلهست، نه بحث.»
سکوت دوباره برگشت اما این سکوت مثل قبل نبود سُها نگاهش را از آراد گرفت اما ذهنش هنوز درگیر بود این فقط یک نظر کاری نبود…
یک نوع نگاه بود متفاوت از چیزی که او همیشه باور داشت.
و آراد…
بدون اینکه دوباره نگاه کند گفت:
«باید تصمیمی بگیریم
که فقط امروز را حل نکنه…»
مکث کوتاهی کرد....
«فردا را هم خراب نکنه.»
سُها چیزی نگفت اما این جمله در ذهنش ماند.
جلسه ادامه پیدا کرد…
اما از این لحظه به بعد همهچیز فقط درباره شرکت نبود.
جلسه بعد از چند بحث و بررسی آرامآرام به پایان رسید هنوز تصمیم نهایی گرفته نشده بود اما فضا دیگر مثل اول هم نبود.
پدر سُها گفت:
«فعلاً بررسیها ادامه پیدا کنه.»
چند نفر سر تکان دادند.
«باشه.»
آراد فقط کوتاه گفت:
«نیاز به دقت بیشتر داره.»
نه توضیح اضافه نه بحث سُها چیزی نگفت فقط به جمعبندیها گوش داد و یادداشت کوتاهی برداشت جلسه تمام شد صندلیها آرام جابهجا شدند پروندهها بسته شد و افراد یکییکی از اتاق بیرون رفتند سُها هم از جا بلند شد مثل همیشه منظم بیتوجه به شلوغی اطراف پدرش هنوز مشغول صحبت بود برای همین سُها آرام از اتاق بیرون رفت راهرو شرکت مثل همیشه بود رفتوآمد معمولی صداهای کم جریان عادی کار.
سُها به سمت خروجی رفت قدمهایش آرام بود بدون عجله در همان لحظه آراد هم از اتاق جلسه بیرون آمد برای چند ثانیه در یک مسیر قرار گرفتند نه ایستادند نه حرفی زده شد فقط نگاه کوتاهی رد و بدل شد
کاملاً ساده،کاملاً رسمی.
سُها خیلی طبیعی نگاهش را برداشت و به مسیرش ادامه داد آراد هم همین کار را کرد هیچ توقفی نبود هیچ گفتوگویی فقط دو مسیر که برای لحظهای کوتاه از کنار هم گذشتند.
سُها از در شرکت بیرون رفت هوای بیرون را عمیق نفس کشید و به سمت موترش رفت.
آراد چند لحظه در ورودی ایستاد نگاهش به رفتن او نبود به مسیر کلی شرکت بود بعد آرام وارد فضای داخلی شد.
255
Repost from نجیبه | 🧡
هر روز که میگذرد بیشتر به این درک میرسیم که، جز خودمان، هیچکسِ دیگری دلسوز و خیرخواهِ ما نیست.
نزدیکانمان با رفتارهایشان قسمی در دلِ ما جا باز میکنند که فقط خیرخواهِ ما باشند، ولی وقتیکه مأموریتشان تمام شد و نیازهایشان رفع شد، به چهرهای حقیقی که پشتِ هزار نقاب، نهان شده بود، برایما آشکار میشود.
احساس میکنیم، روزبهروز خوشیهایمان به بهانههای مختلف از ما گرفته میشود؛ و نزدیکانمان برای دلخور کردن و رنج دادنمان، چقدر تلاش میکنند، و اما چه میشد که اینقدر برای ما فشار وارد نمیکردند؟
چه میشد به آدمهای که کاریبهکارشان نداشتیم، با ما هم، کاری نداشتند؟ گاهی قسمی برایما عذاب میدهند که گویا ارثِ پدرشان را خورده باشیم.
مگر ما هم حق زندگی نداریم، از آدمهای مداخله کننده در زندگی تا افترا و اراجیف چقدر پشتمان را خم ساخته است ما میدانیم و خدای که آن بالاست.
همه چیز میگذرد، حتی من و شما؛ ولی آن سیاهی که برای زمین زدن ما بکار بردند تا نسلها باقی میماند، حتی وقتی زیرخاک هم رفتیم آرام و قرار نداریم، چون آنجا هم باید تحمل حرفهای دیگران را داشته باشیم، اما این خوب است که آنجا بیخبریم و احاطه بر اعمالِ خودمان.
سعی کنیم ما، الگوی خوبیها باشیم، خوب بمانیم و خوب برویم، این دنیا به هیچ چیز نمیارزد.
برای همه شادی توأم با رضایتِ خدا آرزومندم.
#خودمانی
