en
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Open in Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
283
Subscribers
-624 hours
+137 days
+3030 days
Posts Archive
سعدی میشم این باغ و گلستان کنی واسم خیام زمانه‌ام به تو پرته حواسم گل در برُ مَی در کفُ معشوق به کام است.

هنوزم انتخاب قلب منی، بهترین اشتباه من، دوباره دستمو بگیر ، گناهش به پای من

Repost from N/a
نمی‌دانم چرا آن‌هایی که رفتند، بیشترشان مهربان بودند، خوش‌رو بودند، خوش‌قلب بودند... نکند دلِ خدا هم برای دیدنشان تنگ شده بود؟ نکند آن‌قدر دوست‌داشتنی بودند که خدا خواست نزدیک‌تر به خودش نگه‌شان دارد... #مسعوده @writermasooda

Repost from Lido | پوز
😍دقیق ساعت 13:00 فولدری داریم با جذب+120ممبر رایگان🌟🌟                ‌
این پیام رو فوروارد کن چنلت حتما🤩
حتما سر ساعت انلاین باش چون جذب و ممبر بیشتری میگیری
⚡️
ممبرا رایگانه و همه هم میتونن شکرت کنن پس از دستش نده
💎
🌎
ری اکشن یادت نره🫅😡 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
🔴
آموزش چالش فولدری واسه کسایی که بلد نیستن
‌
➡️
چنل 𝗟𝗶𝗱𝗼𝗰𝗮𝗶𝗻𝗲 رو پین کن داخل اکانتت و شاتش رو بفرست برای ربات تا ممبر بگیری: @LidocaineBot ⭐️🪐

شخصیتم را برای هیچ احدی پایین نمی‌آورم؛ هر انسانی باید جایگاه خودش را بداند و هر رابطه‌ای حد و مرزِ خودش را داشته باشد. من به آدم‌ها احترام می‌گذارم، اما اجازه نمی‌دهم کسی از درِ مهربانی وارد شود و از درِ تحقیر بیرون برود. مرز نداشتن، نجابت نیست؛ گاهی آغازِ ویرانیِ خویشتن است. نمی‌خواهم روزی پشت سرِ خود بایستم و بفهمم بزرگ‌ترین بنیادِ بدبختی‌ام، همان‌جایی بوده که برای نگه‌داشتنِ دیگران، خودم را کوچک کرده‌ام... #حقیقت_تلخ..🖤

عاشقان مستند و ما دیوانه ایم عارفان شمعند و ما پروانه ایم چون ندارم با خلایق الفتی خلق پندارند ما دیوانه ایم…. مولانا❣️

قِلَّتْ آدم ها در مراودات زندگی تو را مأیوس نکند. با آنان که معاشرت می کنی، در صدد کثرت کیفیت آنان باش نه کمی‍ّت آن! ح-حلیمی

به راستی زن بودن کارِ مشکلی هست؛ مجبوری مثل یک کدبانو رفتار کنی، همانند یک مرد کار کنی،‌ شبیهِ یک دخترِ جوان به نظر برسی و مثل یک زن سالمند فکر کنی. #سیمین دانشور

خویشتن‌دوستی، خودشیفتگی نیست؛ حرمت نهادن به روحی‌ست که امانتِ توست.

بیرحم شعر مرا هم گوش کن ، شاید دلت سوخت…

شعرِ اعجازِ ناز میخوانم در نگاهش نماز میخوانم رَبَّنَا آتِنَا هوایِ تنَش اِهْدِنَا فِی صَرَاطِ آمدنش که بیوفتد به کوچه ما گذرش یا بچرخد به سمتَ ما نظرش با همان چشم های بی بَدَلَش که چه جان ها گرفته در قِبَ‌لَش

ابتدا بِسْمِ رَبِّ آغوشش گونه‌ها، چشم‌ها، لبش، گوشش نقطه‌یِ عطفِ جذبه‌یِ رویش انعکاسِ شکستِ ابرویش

بمیرم برایت وطنم!

تو مسعود من باش، من پنجشیر تو؛ بگذار عشق مان تاریخ شود

تو مسعود من باش، من پنجشیر تو؛ بگذار عشق مان تاریخ شود!!

می‌خواهم سرم را بر زانویت بگذارم، بگریم بی‌آن‌که بپرسی چرا. #کلماتیک #پروانه_نوشت #شام‌بخیر @Avaare_Aram
می‌خواهم سرم را بر زانویت بگذارم، بگریم بی‌آن‌که بپرسی چرا. #کلماتیک #پروانه_نوشت #شام‌بخیر @Avaare_Aram

Repost from N/a
بازی ابر‌ها...
آفتاب بر نیمه‌جانی‌های دیوار می‌تابید. نیمی‌ از دیوار، بیزاری‌اش را از آفتاب بیان کرده بود و با ترک شدن، مواجه بود. ابرها با بازیگوشی، جاهای‌شان را عوض می‌کردند. چشم‌هایم تعقیبِ‌شان می‌کرد، و انتظار می‌کشیدم. انتظارِ همدمی‌که مرا ببرد... چشمانم را با عشق به سوی آسمان دوختم و گفتم: _اگر می‌توانستم؛ نمی‌گذاشتم ابرها به سویم با حسرت ببینند. می‌رفتم و به بازی‌ی شان ملحق می‌شدم. همه، دامن‌های همدیگر را محکم می‌گرفتیم و با سرعت، مشغولِ گذرِ ایام می‌شدیم. شب، چو نوزادی بر روی رنگِ آبی‌ِ آسمان، می‌خوابیدیم. همین‌که بوی «پشمک‌» و پریشانی‌ی موهایم را حس کردم؛ لبخند بزرگی زدم. موهایم صورتم را به خارش وا می‌داشت. مطمئن بودم همدمم روزی مرا با بازی‌ی ابرها یکجا خواهد کرد. همین‌که نزدیکی‌اش را حس کردم؛ گفتم: _آمدی! نمی‌فهمی چقدر ذوق داشتم. _آمدم. آمدنم وابسته است. هرقدر می‌خواستم نزدیک بروم تا صورتش را ببینم، نمی‌شد، گفتم: _پس کی می‌خواهی صورتت را ببینم؟ _هاها، صورتم را چه می‌کنی؟ غریبه بودن خوب‌تر است. _می‌خواهم! _صورت زیبایی ندارم. به سویم با دقت دید و در حینی‌که با موهایم بازی می‌کرد، گفت: _چرا این‌قدر لباس‌های زیبایی برتن کرده‌ای؟ به سوی خود دیدم؛ لباس سفید بلندی برتن داشتم و شال حریر نازکی را، با سنجاق روی موهایم بسته بودم. گفتم: _مهمانی هست، خوش می‌گذره. وقتی صورتم را برگرداندم؛ ردش را دیدم اما خودش نه! نظری به سوی اطراف انداختم و دیدم با لباسی روی طناب، مشغول رقصیدن بود. لباس نارنجی با گل‌های لطیف، خودنمایی می‌کرد. گلوی خشکم را تر کردم و نگاهی‌که خیره‌ی آن‌ها بود را برداشتم. فقط نگاه کردم... دست‌هایم را در کنارِ شانه‌هایم رها کردم و به سوی آیینه دیدم. چرا می‌گفت صورت زیبایی ندارم؟ آیا... در بهت بودم، همدمِ‌من؟! و او آن لباسِ زیبا؛ به سوی ابرها رفتند. ابرها سببِ فقدانِ‌من، شروع به جابجایی کردند و قهرشان را با آب‌فرستادن به سوی زمین تهی کردند. وعده‌ی سعادت به من نداد و عملِ انجام برای او... بادِ‌بی‌وفا! دوستِ شرمگینِ‌من! دوستی‌ات سهمِ‌من نبود. بازی‌ی موهای‌من سهمِ خودم... برو ای آبی! باد از سوی تو می‌آید نه؟ دیگر تو را نخواهم دید. می‌خواستم بگریزم، کششی در بدنم ایجاد شد؛ کشیده شدم. چشم‌هایم را بستم. به سوی آسمان رفتم، ابرها با بی‌حسی به سویم خیره شدند، انگار چیزی را باید بدانم. خیره‌ام بودند و گفتند: _تو می‌دانی او چه بود؟ _... می‌دانم. _ او نمی‌تواند بماند، چیزی را که آزاد است، در بند نمی‌توان نگه‌داشت. _ اما من می‌خواستم همراهش بیایم. _او به تو وعده نداد! _ پس چرا عادت کردم؟ او همدمم بود. _ تو عادت کردی. بعضی چیزها نمی‌مانند. _حالا من چه کنم؟ _ *رها شو!* نفسم لحظه‌ی قطع شد؛ کشش بدنم اندک‌تر... چشم‌هایم را باز کردم. کسی نبود، روی زمین بودم. بازی‌ی ابرها بدونِ من هم جریان خواهد داشت...
#عایشه_کمال

Repost from N/a
چه می‌دانی از درونِ آدمی؟؛ هر کس شهری‌ست با ویرانی‌هایی که هیچ‌کس ندیده است.. -یاریگر

همیشه گفتن خواهر حجابت کجاست؟ اما نگفتن برادر نگاهت کجاست؟!

Repost from N/a
مؤمنانِ حقیقی در زمانه‌ی ما... جسدشان اینجاست، و روحشان آنجا!