en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Open in Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
257
Subscribers
-124 hours
-207 days
+930 days
Posts Archive
هیچوقت برای زخم‌های زندگی‌ات پیش کسی ناله نکن، زخم به‌جز صاحبش برای کسی درد ندارد.
فلسفی زیستن، جوناس سالزجیبر

بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است.
نیما یوشیج، از نامه‌ای (فروردین ۱۳۰۵)

پلان‌تان را بزرگ بسازید، ولی کار را از کوچک آغاز کنید. احمدشاه مسعود

دلم میخواهد با تو یکجا چای سبز بنوشم و تا وقتی که چای مان باب خوردن میشود با هم قصه بگوییم از روز های که بی هم بودیم! #half_breed_Princess

اگر لایق جنگیدن بودی ترا میکشتم؛ جز تو کسی از من جان سالم به در نبرده.⚜

#پارت‌: نوزدهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k آراد مسیرش را عوض کرد اما قدم‌هایش کاملاً از آن سمت جدا نشدند چند قدم رفت بعد ناخودآگاه ایستاد نه به‌خاطر تصمیم بیشتر شبیه مکثی که خودش هم دلیلش را نمی‌دانست نگاهش بی‌اختیار دوباره برگشت سُها هنوز همان‌جا بود ساده نشسته بود بی‌هیچ تلاشی برای جلب توجه و شاید همین بیشتر از هر چیزی دیده می‌شد. آراد نگاهش را نگه نداشت اما این‌بار به‌راحتی هم پس نگرفت چیزی در این دیدن متفاوت بود نه از جنس کنجکاوی، نه از جنس عادت… کمی بیشتر با خودش گفت: «چرا…؟» سؤال کوتاهی بود اما جوابی نداشت فقط حس می‌کرد نگاهش بین آدم‌های دیگر بیشتر روی او می‌ماند آرام نشست روی یکی از چوکی‌های دورتر کتابش را باز کرد اما این‌بار تمرکز سخت‌تر از قبل بود کلمات می‌آمدند اما ذهنش گاهی برمی‌گشت نه زیاد فقط گاهی. دوباره نگاه نکرد اما تصویرش در ذهنش مانده بود سادگی‌اش آرام بودنش و آن فاصله‌ای که انگار خودش خواسته بود حفظ کند. آراد زیر لب گفت: «آدم‌ها… معمولاً این‌قدر ساکت نیستن.» نه قضاوت بود نه تعریف بیشتر توجه بود. چند لحظه بعد کتاب را بست دیگر نمی‌توانست ادامه دهد از جا بلند شد اما این‌بار قبل از رفتن خیلی کوتاه فقط برای یک لحظه نگاهش دوباره به همان سمت رفت. سُها هنوز مشغول بود بی‌خبر از این‌که کسی در فاصله‌ای دور بی‌آنکه خودش بخواهد کمی بیشتر از قبل او را دیده است. راوی… گاهی... آغازِ یک احساس با یک جمله‌ی واضح نیست با یک تصمیم هم نیست فقط با تکرارِ یک نگاه شروع می‌شود نگاهی که هر بار کوتاه است اما هر بار کمی بیشتر می‌ماند. آراد از جا بلند شد اما این‌بار قدم‌هایش مثل قبل مطمئن نبودند چند قدم رفت اما ذهنش جا ماند کنار همان چوکی کنار همان تصویر با خودش گفت: «این فقط یک دیدن ساده‌ست…» اما جمله‌اش بیشتر شبیه قانع کردن بود تا باور چون خوب می‌دانست اگر ساده بود این‌قدر در ذهنش نمی‌ماند. از دانشگاه بیرون آمد هوای بیرون کمی گرم‌تر بود اما درونش چیزی تازه شروع شده بود نه شلوغ نه آزاردهنده فقط حاضر در راه، چند بار بی‌دلیل ایستاد نه برای نگاه کردن نه برای برگشتن فقط چون ذهنش از قدم‌هایش جلوتر می‌رفت. «چی این بار فرق داشت…؟» این‌بار سؤالش واضح‌تر بود تصویرش را در ذهنش مرور کرد نه آرایش خاصی نه رفتار متفاوتی فقط سادگی و آرامشی که ادعایی نداشت آراد نفس آرامی کشید. «یا شاید…» جمله‌اش نیمه‌کاره ماند چون چیزی که حس می‌کرد با کلمه‌ها کامل نمی‌شد. راوی… بعضی آدم‌ها زیبایی‌شان را با نشان دادن ثابت نمی‌کنند بلکه با ندادن با همان سکوت با همان فاصله با همان بی‌توجهی ساده که باعث می‌شود دیگری بیشتر فکر کند. شرکت… وقتی آراد به شرکت رسید پشت میزش نشست فایل‌ها باز شدند کارها شروع شد… اما امروز یک تفاوت کوچک وجود داشت هرچند دقیقه یک‌بار ذهنش بی‌اجازه برمی‌گشت نه به یک حرف نه به یک اتفاق فقط به یک تصویر. دستش روی ماوس ثابت ماند چند ثانیه بعد خیلی آرام انگار از خودش تعجب کرده باشد گفت: «ای… عادی نیست.» اما لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست نه از خوشحالی از فهمیدن او هنوز اسمش را نمی‌دانست اما حس می‌کرد این دیگر فقط «توجه» نیست چیزی‌ست که آرام بی‌صدا دارد جایش را در دلش باز می‌کند و شاید این‌بار او هم دیگر نتواند به‌سادگی از کنارش عبور کند.

هراس دارم از آن روزی که تو بیایی و من یاد گرفته باشم بی تو زندگی کردن را!

محبت‌تان را اسراف نکنید...🥀

‏رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ💛..

و چه وفادار است غم در این وطن. بدون نام

کاش تمام این دل‌شکستگی‌ها مثل آبی که توی گوش‌هایم می‌رود و دوباره بیرون می‌آید، از تن و روحم خارج شوند، امّا به جایش در روحم رسوخ می‌کند و چون تکهٔ متعفنی همه‌جای بدنم را می‌گیرد.
زن پراکنده، جومپا لاهیری

‌ سپرِ صبر تحمل نکند تیرِ فراق... - سعدی

این جماعت را که میبینی ، بسی بازیگرند !! وقت غم باهم غریبه وقتی شادی یاورند !! چون که پای سودشان اید روزی در میان !! در فروشی آدمی از تاجران تاجر ترند !!! #کاپی

photo content

ناگهان به خودم فکر کردم… به (منی) چند سال قبل همان که با دلِ ساده‌ترش زودتر می‌خندید زودتر دل می‌بست و هنوز بلد نبود بعضی دردها را بی‌صدا تحمل کند به او که فکر کردم، لبخندی آرام روی لبم نشست نه از سرِ غرور، بلکه از جنس دلتنگی… دلم خواست برگردم، کنارش بنشینم و آرام در گوشش بگویم: «همه چیز آن‌قدرها هم سخت نمی‌ماند… تو قوی‌تر از آنی که فکر می‌کنی.» اما زمان هیچ‌وقت به عقب برنمی‌گردد فقط آدم‌ها را آرام‌آرام عوض می‌کند… 🌙

رد پای مهربانی نیست، نیست....

در زمستان سکوتم بار ها با نگاه سرد شان لرزیده‌ام!

من تمام گریه هایم را شبی لابه‌لای واژه‌ها خندیده ام!

💜🤍 ‏هی نگین "در ای گرمی خفه نمیشی؟"  شما بگو اصلا ۵٠ درجه وقتی بدون پتو خوابم نمیبره چی کنم؟ من خیلی آدم پتو ای هستم خیلی حق بود

💙 حواسمان باشه دل آدما شیشه نیست روی آن " ها  " کنی بعد قلب بکشی بعد بشینی و آب شدنش را تماشا کنی!!! روی شیشه ی نازک دل آدما اگه قلب کشیدی باید مردانه پاش بایستی.. ‌