زادهِ خیال…
Open in Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
288
Subscribers
+3124 hours
+127 days
+3230 days
Posts Archive
285
Repost from در سایهٔ سکوت
آدمی هرقدر همراز، همصحبت و همدل داشته باشد، باز هم گوشههایی از خویشتن دارد که در سکوتِ عمیقِ دل پنهان میماند؛ حرفهایی که جز خودش، هیچکس از آنها خبر ندارد.
#بانو_شیرزاد
285
Repost from N/a
زاده خیال 💜
اگر نمیتوانیم مانند انسانها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم
📚کوری
📝ژوزه ساراماگو
285
Repost from هرات تایمز | Herat Times
🚨قدرت زلزلهای لحظات پیش ۴.۹ ریشتر و مرکز آن ولسوالی زندهجان ولایت هرات عنوان شده است
@Herat | هرات تایمز
285
در زندگی واقعی خیال میکنی دردت وخیم ترینِ دردهاست.
غافل از اینکه دیگرانی هستندکه دردشان سیاهتر است.
285
من فکر میکنم آن چه موجب رنجش آدمها از یکدیگر میشود، این است که:
غالباً ما آدمها توقع داریم طرف مقابلمان به تمام وقایع دنیا از زاویه دید ما نگاه کند!
285
ما به اندوه عادت کردهایم
تا جایی که از شادیهای ناگهانی میترسیم
و آن را کمینی برای اندوهی جدید میپنداریم
پس اگر یک بار از ته دل بخندیم، میگوییم⤹
خدایا این خنده را خیر قرار بده.
-حذیفه العرجی')
285
Repost from Lido | پوز
🔴فوروارد کن +120ممبر رایگان بهت بدم لیدوکـائینـی👻🤩.
💠اسپـانسـر𝟭 و اسپـانسـر𝟮 جوین باش شات جوین بودن و لینک چنلت رو بده بات ❗️.
شات پین بودن ایــنجا رو هم بده به بات💙🌟
.Bot: @FoLidocaineBot 💓🔴پشمام تخفیف هر صد ممبر فقطوفقط 50 تومن 💓
285
با هیجانی که در چشمانش موج میزد گفت:
ــ عشق... عشق برایت چه احساسی است؟
لبخند کمرنگی زدم و لحظهای سکوت کردم آخر نمی دانستم چگونه برایش توضیح دهم، انگار برای پیدا کردن واژهای مناسب باید تمام آنچه را در سالهای گذشته در ذهنم ساخته بودم زیر و رو میکردم
گفتم:
+ اممم... راستش را بخواهی میتوانم عشق به الله، عشق به پدر و مادر و حتی دوست داشتن آدمهایی را که برایمان عزیزند خوب معنا کنم اما عشق میان یک زن و یک مرد را... نه نمیتوانم معنایش کنم.
ادامه دادم:
+ شاید عجیب باشد اما هیچوقت نتوانستهام بفهمم چیزی که آدمها نامش را (عشق) میگذارند واقعاً عشق است یا فقط دلبستگی، نیاز به دیدهشدن یا ترس از تنهایی.
نگاهش را از من نگرفت
ــ به نظرت عشق میان زن و مرد اصلاً وجود دارد؟
لبخندم محو شد
+ نمیدانم....
اما اگر بخواهم صادق باشم خودم اعتقادی به آن ندارم اینکه بگویی (عشق وجود ندارد)یعنی برای همه حکم صادر کردهای اما اینکه بگویی (من هنوز عشق را باور نکردهام) یعنی مشکل از تجربه و نگاه خودت است نه از آن جنس آدمهایی هستم که برای خوب جلوه دادن خودشان میگویند (من به عشق اعتقاد ندارم) نه... واقعاً نمیدانم چه چیزی درونم باعث شده چنین فکری داشته باشم.
چند لحظه سکوت کردم ادامه دادم:
+ گاهی فکر میکنم شاید هیچوقت نتوانم باور کنم که مردی وارد زندگیام شود و من بتوانم بدون ترس حضورش را بپذیرم.
ابروهایش در هم رفت.
ــ چرا؟ یعنی میخواهی بگویی هیچوقت ازدواج نمیکنی؟ آخر چرا؟
نگاهم را به زمین دوختم
+ میدانی... من از تمام مردها وحشت دارم.
با دیدن تعجبش سریع ادامه دادم:
+ نه از نیروی جسمیشان میترسم نه از اینکه قویترند یا میتوانند به من آسیب بزنند من از چیز دیگری میترسم... از نگاههایشان
نفسم را آهسته بیرون دادم مغزم پر از حرف های ناگفته بود ادامه دادم:
+ از بعضی نگاهها میترسم نگاههایی که انگار آدم را نه به عنوان یک انسان بلکه فقط به عنوان یک زن میبینند اینکه گاهی آدمی میگوید (دوستت دارم) اما منظورش این است که (میخواهمت) میگوید (نگرانت هستم)اما در حقیقت میخواهد بداند کجایی و با چه کسی هستی میگوید (غیرتیام) اما در واقع میخواهد آزادیات را بگیرد از لبخندهای معناداری که پشتشان چیزی بنام شهوت است از حرفهایی که ظاهرشان ساده است اما معنایشان آدم را کوچک میکند من از مردی نمیترسم که قوی باشد حتی شاید بودن کنار آدمی که قوی و قابل اعتماد است آرامشبخش باشد من از مردی میترسم که فکر کند چون مرد است حق دارد تصمیم بگیرد من چه بپوشم، با چه کسی حرف بزنم، کجا بروم، چه چیزی بخوانم، چه چیزی بخواهم...
صدایم کمی لرزید بغض کرده بودم و دلم میخواست اشک بریزم ادامه دادم:
+ از مردی میترسم که (همسر بودن) را با (صاحب بودن) اشتباه بگیرد.
چشمانم را بستم و آرام گفتم:
+ و شاید بدتر از همه از این میترسم که روزی مجبور شوم کنار کسی زندگی کنم که نتوانم به نگاهش اعتماد کنم.
او چیزی نگفت انگار اعتقاداتم بالایش تأثیر مانده بود اما نمیدانم تأثیر خوب یا بد
من ادامه دادم:
+ برای من ازدواج فقط کنار هم قرار گرفتن دو آدم نیست من نمیتوانم با کسی زندگی کنم که حضورش باعث شود مدام مراقب خودم باشم مراقب لباس پوشیدنم، حرف زدنم، خندیدنم، حتی سکوت کردنم.
لبخند تلخی روی لبم نشست
+ من کسی را نمیخواهم که فقط مرا (همسرش) بداند دلم میخواهد اگر روزی کسی وارد زندگیام شد قبل از هر چیز مرا یک انسان ببیند با ترسهایم، با ضعفهایم، با سکوتهایم... با تمام چیزهایی که شاید برایش زیبا نباشند.
کمی مکث کردم
+ شاید برای همین است که از عشق میترسم چون عشق برای من فقط دوست داشتن نیست اعتماد کردن است و اعتماد چیزی نیست که بتوانم به هر کسی هدیه بدهم.
سرش را پایین انداخت و بعد آرام پرسید:
ــ پس اگر روزی کسی پیدا شود که نگاهش تو را نترساند چه؟
برای نخستینبار به چشمانش نگاه کردم و خندیدم
+ آن وقت... شاید مجبور شوم در تمام باورهایم تجدیدنظر کنم.
ــ یعنی هنوز امیدی هست؟
لبخند زدم اینبار لبخندم تلخ نبود
ــ شاید.
ــ به عشق؟
سرم را کمی تکان دادم.
+ نه... به آدمی که بتواند معنای درست عشق را به من نشان بدهد.
سکوت میانمان نشست
سکوتی که عجیب بود نه سنگین نه آزاردهنده.
و من میدانستم که عشق همیشه با تپش قلب و لبخندهای بیدلیل آغاز نمیشود
شاید عشق همین باشد....
نه اینکه کسی تو را صاحب شود...
بلکه کسی بیاید و آنقدر حرمتت را نگه دارد که دلت خودش انتخاب کند کنارش بماند.
285
درود به ماهبانو!
نمیدانم چه برهانِ برای رفتنت داری، اما بدان ما همیشه تو را بخاطر میداشته باشیم حتا اگر مادامالعمر برنگردی!
و تقاضای بزرگی از شما دارم که ما را برای همیشه ترک نکنی
و به زودترین فرصت دوباره به جمع نویسندگان برگردی!
