زادهِ خیال…
Open in Telegram
از اینکه هر روز تکهای از روحم را گم میکنم خستهام...
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
260
Subscribers
-224 hours
+27 days
+630 days
Posts Archive
260
#پارت: چهل و هفت
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
سینا فوراً جواب داد:
«همین حالا؟»
«اگر زحمت نباشه.»
«برای تو هیچ وقت زحمت نیست ده دقیقه بعد راه میافتم.»
لبخند سُها این بار واضحتر شد.
«تشکر.»
«تشکر ندارد، آماده باش.»
تماس قطع شد اما سُها متوجه نبود که از پشت
دو جفت چشم او را دیده بودند.
یکی مهتاب...
و دیگری آراد.
آراد تمام مکالمه را نشنیده بود اما همان لبخندی که موقع تماس روی لبهای سُها نشست...
برای اینکه حالش را خراب کند کافی بود
چون از اول مهمانی تا حالا...
آن لبخند را برای هیچکس نزده بود و عجیبتر اینکه خودش هم نمیدانست چرا این موضوع تا این اندازه آزارش میدهد.
دستش را مشت کرد و از روبروی کیک دور شد و رفت روی یک مبل نشست.
برخلاف ظاهر آرامش قلباش اصلاً آرام نبود
از جایش بلند شد و به طرف پنجره رفت
نمیدانست چرا...
از آن طرف سُها دوباره کنار مادرش نشست
آرام گفت:
«مادر...»
مادرش نگاهش کرد
«جانم دخترم؟»
«حالم زیاد خوب نیست.»
مادر فوراً نگران شد.
«باز سردرد داری؟»
سُها سر تکان داد.
«کمی.»
چند ثانیه سکوت کرد و بعد ادامه داد:
«سینا زنگ زده بود... گفت میایه دنبالم.»
مادرش آهسته گفت:
«اگر حالت خراب است برو دخترم خودت ره مجبور نساز.»
در همان لحظه مادر آراد که نزدیکشان بود متوجه صحبتشان شد با نگرانی جلو آمد
«چی شده دخترم؟»
سُها مؤدبانه گفت:
«چیزی نیست خاله جان، فقط کمی سر درد دارم.»
مادر آراد با مهربانی گفت:
«پس چرا چیزی نگفتی؟»
بعد بدون مکث ادامه داد:
«اگر می خواهی اینجا استراحا کن اگر هم خواستی آراد بچیم تو ره میرسانه خانه.»
سُها فوراً گفت:
«نخیر خاله جان، تشکر.»
بعد خیلی آرام اضافه کرد:
«بچه مامایم دنبالم میایه.»
همین یک جمله کافی بود چند متر آنطرفتر...
آراد که صدایشان را میشنید فکهایش بیاختیار روی هم قفل شد.
باز هم سینا...
باز هم همان نام
انگار هر جا سُها بود سینا هم حضور داشت و این موضوع بیشتر از چیزی که باید ذهنش را درگیر میکرد مادر آراد لبخند زد.
«بسیار خوب، مهم ای است که تنها نری.»
سُها تشکر کرد چند دقیقه بعد صدای زنگ دروازه بلند شد مدینه از جا پرید.
«ها! فکر کنم مهمان مخصوص رسید.»
مهتاب خندید.
«تو چرا ایقدر خوشحال شدی؟»
مدینه با شیطنت گفت:
«نمیدانم، ولی حس میکنم امشب قصه جالب است.»
و بدون اینکه منتظر جواب کسی بماند به طرف دروازه رفت چند لحظه بعد صدای سلام مردانهای از حویلی شنیده شد.
سینا بود با همان انرژی همیشگی وقتی داخل شد اول به بزرگترها سلام کرد بعد نگاهش روی سُها نشست.
«حالت خوب نیست؟»
سُها لبخند کمرنگی زد.
«خوب میشم.»
سینا اخم کوتاهی کرد.
«باز زیاد کار کردی، نه؟»
سُها چیزی نگفت اما سکوتش خودش جواب بود سینا آهی کشید.
«یک روز هم به خودت استراحت نمیدی.»
مدینه از دور نگاهشان میکرد مهتاب هم نگاه میکرد.
و آراد...
آراد فقط ساکت ایستاده بود اما هر جملهای که میان سُها و سینا رد و بدل میشد بیشتر از قبل در دلش سنگینی میکرد.
چون صمیمیتی میانشان بود که نمیتوانست نبیند.
صمیمیتی قدیمی...
راحت...
و طبیعی.
چیزی که خودش حتی یک بار هم نتوانسته بود با سُها تجربه کند.
و برای اولین بار...
واقعاً از این موضوع ناراحت بود.
و این ناراحتی بیشتر از هر چیزی عصبانیاش میکرد چون آراد هیچوقت عادت نداشت کسی اینگونه ذهنش را به هم بریزد.
سینا دوباره رو به سُها گفت:
«بیا، اگر آماده استی برویم.»
سُها سر تکان داد.
«فقط از خاله جان خداحافظی کنم.»
مادر آراد جلو آمد و سُها را در آغوش گرفت
«مواظب خودت باش دخترم.»
«تشکر خاله جان.»
بعد با بقیه هم خداحافظی کرد مهتاب لبخند زد.
«امیدوارم حالت بهتر شوه.»
«تشکر.»
مدینه هم نزدیک شد.
«دفعه بعد تا آخر مهمانی میمانی ها!»
سُها خیلی کوتاه خندید.
«انشاءالله.»
همان لحظه نگاهش اتفاقی به آراد افتاد او کمی دورتر ایستاده بود.
مثل همیشه آرام...
مثل همیشه ساکت...
اما این بار چیزی در نگاهش فرق داشت
چیزی که سُها نتوانست معنیاش را بفهمد
برای چند ثانیه نگاهشان در هم گره خورد.
بعد سُها آرام گفت:
«خدانگهدار.»
آراد خیلی آهسته جواب داد:
«خدانگهدار.»
و سُها همراه سینا از خانه بیرون رفت
چند دقیقه بعد...
صدای موتر سینا هم از کوچه دور شد
فضای خانه دوباره به حالت عادی برگشت
مهمانها سرگرم صحبت بودند.
اما مدینه هنوز گاهی مخفیانه به آراد نگاه میکرد تا اینکه بالاخره کنار او نشست.
«انجینیر صاحب.»
آراد بدون نگاه کردن گفت:
«چی است خانم مدینه؟»
مدینه لبخند شیطنتآمیزی زد.
«یک سوال دارم.»
«بپرسین.»
«تو از سینا خوشت نمیایه؟»
آراد مستقیم به او نگاه کرد.
«چی؟»
مدینه خندید
«ها دیگر... هر بار نام سینا میایه رنگت تغییر میکنه.»
آراد اخم کرد.
«چرند نگو.»
«مه چرند نمیگم.»
بعد کمی نزدیکتر شد.
«فقط میگم اگر یک روز دیر بجنبی، شاید یکی دگه زودتر برسه.»
260
گاهی بی آنکه بفهمی، در طول زمان، هویتت به تکههایی تقسیم میشود که هر یک در خاطرهای، انتخابی، یا پشیمانی جا میمانند. تو در میان جریان بیپایان زمان، به تماشاگری بدل میشوی که تنها انعکاس خودش را در آینههای شکستهی گذشته میبیند، بیآنکه بداند کدام تصویر حقیقت دارد.
#اسراکریمی
260
Repost from زادهِ خیال…
وقتی از عمق دل از کسی رنجیده باشم تنهایی کاری که میکنم ای است که نامش را از دعا هایم حذف میکنم با ای کار بی ارزش بودنش برایم ثابت میشود🤌
260
Repost from 𝖲𝖨𝖢𝖪 𝖤𝖸𝖤𝖲 ꫂৎ
فولدری داریم با +60 جذب🎀
17:00 بالا باشین تکسو بزارم"
ان باشین اکت بدین تکسو فور کنین چنلتون"
زود خط میخوره از جذب جا نمونین"
فور کنین چنلتون بقیه هم شرکتت کنن"
اکت بدین ببینم چند نفرین کم باشین کنسله؛
260
#پارت: چهل و شش
#رمان: ردی از خدا در دلِ عشق
#نویسنده: A-k
در همان لحظه مهتاب با لیوانهای نوشیدنی وارد سالن شد اول به طرف آراد رفت.
«آراد جان ای ره بگیر.»
آراد مؤدبانه تشکر کرد.
«زنده باشی.»
اما دوباره مشغول صحبت با کاکا فرهاد شد
لبخند مهتاب برای لحظهای کمرنگ شد
مدینه که همه چیز را میدید آهسته آه کشید
خودش بهتر از هر کسی میدانست مهتاب سالهاست دلش پیش آراد مانده اما مشکل اینجا بود که آراد هیچوقت آن نگاه را ندیده بود...
یا شاید نخواسته بود ببیند چند دقیقه بعد مادر آراد گفت:
«بچیم، خانمها برن طرف حویلی، هوا بسیار خوب است.»
بیشتر خانمها قبول کردند حویلی خانه با چراغهای زرد روشن شده بود.
درختها در باد آرام تکان میخوردند و هوا نسبت به روز بسیار خنکتر شده بود سُها کنار مادرش نشست.
مهتاب و آرزو هم آن طرف مشغول صحبت بودند.
اما مدینه ناگهان کنار سُها نشست
«سُها جان دانشگاه چطور است؟»
«الحمدلله خوب است.»
«شنیدم شاگرد اول صنف استی.»
سُها آرام گفت
«نه... ای قسم هم نیست.»
مدینه خندید.
«تو هم مثل آراد استی، هیچ تعریف ره قبول نمیکنین.»
نام آراد که آمد سُها ناخودآگاه سکوت کرد
در همان لحظه از پشت پنجرهی بزرگ سالن چشمش اتفاقی به داخل افتاد.
آراد آن طرف ایستاده بود و با چند نفر صحبت میکرد اما برای یک لحظه...
فقط یک لحظه...
نگاهش به طرف حویلی آمد و درست با نگاه سُها تلاقی کرد.
هردو انگار غافلگیر شدند سُها فوراً نگاهش را پایین انداخت و آراد هم بعد از چند ثانیه نگاهش را گرفت.
اما عجیب بود...
میان آن همه آدم...
باز هم نگاهشان راه همدیگر را پیدا کرده بود و هیچکدام نمیدانستند چرا.
سُها خیلی زود نگاهش را گرفت و خودش را مصروف صحبتهای مدینه کرد.
اما عجیب بود...
برای اولین بار دلش نمیخواست زیاد دربارهی علت آن نگاه فکر کند.
مدینه که متوجه تغییر حالت کوتاه هر دویشان شده بود لبخند شیطنتآمیزی زد اما چیزی نگفت.
در همان لحظه صدای مادر آراد بلند شد:
«مدینه کیک را آوردن سالن شما هم بیایین»
مدینه گفت:
«بلاخره رسیدیم به قسمت اصلی محفل!»
چند دقیقه ای میشد میز کوچکی وسط سالن گذاشته شده و کیک روی آن قرار گرفته
مادر آراد با افتخار کنار پسرش ایستاده بود
کریم خان هم دستش را روی شانهی آراد گذاشت.
«خدا ره شکر که زحمتهایت نتیجه داد بچیم.»
آراد خیلی آرام گفت:
«تشکر پدر.»
بعد از بریدن کیک مهمانها یکی یکی برایش تبریک گفتند
بعضیها دربارهی آیندهاش میپرسیدند
بعضیها هم شوخی میکردند که حالا وقت ازدواجش رسیده است.
در همان لحظه کاکا فرهاد با خنده گفت:
«خب انجینیر صاحب دیگر درس و پوهنتون هم خلاص شد بگو ببینیم چی وقت عروسی میکنی؟»
محمد گفت:
«ها پدر ای سوالی است که همه منتظر جوابش استیم.»
مادر آراد هم با لبخند گفت:
«والله مه خو از خدا همین ره میخواهم.»
مدینه فوراً گفت:
«اول رصایت خودش را بگیرین بعد دنبال خانم برایش بگردین»
خندهی جمع دوباره بلند شد.
آراد که از اول محفل آرام نشسته بود فقط گفت:
«فعلاً هیچ برنامه ندارم نه ازدواج نه هیچی فعلا میخوام وظیفه ام را پیش ببرم و اندکی استراحت کنم»
کاکا فرهاد سرش را تکان داد و به مادر آراد گفت
«ای بچه از کودکی همین قسم است اگر خودت دنبالش نروی شاید تا چهل سالگی هم مجرد بمانه.»
این بار حتی کریم خان هم خندید
اما مهتاب...
دلش بیاختیار روشن شد.
«فعلاً برنامه ندارم.»
همین جمله برایش کافی بود تا هنوز امیدوار بماند.
مادر آراد آهسته گفت:
«برنامه نداشته باشه هم مه پیدا میکنم.»
مدینه فوری خندید.
«خواهر جان، مه خو فکر میکنم انجینیر صاحب خودش کسی ره در نظر داشته باشه.»
آراد یک لحظه سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم به مدینه افتاد مدینه لبخند شیطنتآمیزی زد.
«چی شد؟ غلط گفتم؟»
محمد فوراً گفت:
«ها والله! ای روزها مشکوک معلوم میشه.»
نعمان هم خندید.
«بعضی وقتها هم میبینم که در فکرهای خود گم است.»
خندهی جمع بیشتر شد اما این بار قلب آراد آرام نبود چون ناخواسته نگاهش برای یک لحظه سمت سُها رفت.
سُها همان لحظه لیوان چایش را پایین گذاشت.
نمیدانست چرا...
اما حس میکرد بهتر است اصلاً در این بحث دخالت نکند.
در همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد
نگاهی به صفحه انداخت.
«سینا»
ناخودآگاه لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
از جایش بلند شد و کمی از جمع فاصله گرفت
«الو سلام ؟»
صدای آشنای سینا از آن طرف خط آمد:
«سلام خانم سُها خواهر یکدانیم، هنوز در مهمانی استی؟»
سُها نگاهی به جمع انداخت.
«بلی.»
سینا خندید.
«از صدایت معلوم میشه حوصلهات سر رفته.»
سُها آرام گفت
-راستش... کمی خسته شدم.
+پس چرا نرفتی خانه؟
سُها لبخند زد.
-اگر دست خودم میبود از اول نمیآمدم.
سینا خندید.
+همان سُهای همیشگی.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
«خب حالا چی کنم برای خواهر خستهام؟»
سُها خیلی آرام گفت:
«اگر مصروف نیستی... بیا دنبالم.»
سینا فوراً جواب داد:
260
عزیزانی که تازه به جمع ما پیوستن خوش آمدین صفا آوردین امیدوار استم در کنار ما بمانید و ما را ترک نکنید.💜
260
Repost from دُخت شب...✨
از من مپرس امروز چندم است
کسی که در قبر آرزوهایش نشسته تقویم را چه کار؟ آنجا نه جمعهای برای انتظار هست و نه عیدی برای رسیدن.......
#محال_بهار🍂
