دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁
Open in Telegram
همچی روآله جز مغزم وی دختری از دیارِ شمآل با دمی عمیق برای زیستن…🕊️🫰🏼 آدمیزاد حتی از درون مرده باشه باز هم امید داره و میخنده🪂 📩 t.me/BluChtBot?start=61a7ad01b9ddaa898949 لینک ناشناس 🫂❤️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
349
Subscribers
-624 hours
+297 days
+7530 days
Posts Archive
Repost from Blue_Butterfly🦋✨
یه سری آدمها هستن که هنوز یه گوشهای از دلم براشون روشنه، اما دیگه راهی به سمتشون ندارم.
دوستشون داشتم…
شاید هنوز هم دارم،اما شبیه دوست داشتن یه کتاب قدیمیه؛
کتابی که بوی یه دورهی دیگه از زندگیت رو میده، میذاریش تو قفسه، گاهی فقط نگاهش میکنی،اما دیگه هیچوقت بازش نمیکنی.
نه دلم ازشون پره، نه زخمی زدن، نه خداحافظیمون تلخ بود.فقط اون آدمی که کنارشون میخندید، اون نسخهای از من، آروم و بیصدا از دنیا رفته.
و میدونم اونها هم دیگه اون آدمهایی نیستن که یه روزی دلیل این دوست داشتن بودن.
با این حال، هنوز توی ذهنم زندگیشون میکنم؛ نه توی قلب، بلکه توی یه موزهی کوچیک، پر از خاطرههای سالم و دستنخورده.
این نه نفرتِ، نه فراموشی، نه حتی بیتفاوتی.
یه حس مبهمه…
یه جور دوست داشتنِ بیتماس، که فقط از دور بلده نفس بکشه
امروز داشتم به این فکر میکردم که
حج رفتن و دیدن خانهٔ خدا جزء بزرگترین آرزومه و حتی قلب موقغ فکر کردن بهش قیری ویری میرفت🥹
Repost from آبیِ یواش☁️
و اما عزیزِ صبورم؛
یک روزِ نه چندان دور؛ درهایی برات باز میشن که حتی اونها رو نزده بودی.
آسمان شمال همیشه یه راز داره… نسیمی که دل رو سبک میکنه و رنگها رو زنده🫠🫰🏼
با دیدن اینا دلم قنج میره
ولی
انقد که دوستام در زود ازدواج کردن سرعت عمل داشتن که زن رونالدو در زاییدن نداشته😪
آخه لامصبا چرا انقد زود ازدواج کردین که الان دارای کمبود خوشی ام🤣
+تنهایی؟!
-اره…
+چرا دوتا لیوان چایی ریختی پس؟
-چون دو نفرم…یکی میخونه و یکی درداشو نشخوار میکنه🫂
