اُکتـبر در سیاتـِل
Open in Telegram
﹙ Summarized in rain, coffee, the scent of cinnamon, and memories 📷 ﹚ ﹢ ֹ ׅ ۪ 𖥦 🍁 ֹ @Letterfor_Cinnamonbot ─ׅ 𔒌 ┄ֹ
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
360
Subscribers
+3024 hours
+607 days
+5830 days
Posts Archive
صدای نوازش باران بر روی پنجره ها؛
خونهای نیمه تاریک با نورهای کوچک گرم؛
و تو که به سینهام تکیه زدهای
برایم کتاب میخوانی و
موهایت را نوازش میکنم.
شبیه به رویایی دور به نظر میرسد
اما عزیز من،
امیدوارم تا هستیم، تجربه کنیم، بسازیم
و زندگی کنیم :)
او نگفـت دوستت دارم؛ ولی
با بدنی پر از زخـم به نجاتم آمد،
در حالی که من در دریای نمـک غرق میشدم...
-🥥
من و تو...
یا بگذار بهتر بگویم
ما
کودکان نوپایی بودیم
که سعی داشتند دویدن بیاموزند
اما
اول باید راه رفتن را میآموختیم
وقتی شروع به دویدن کردیم
زمین خوردیم
بارها بلند شدیم
و با وجود زخم روی زانوهایمان
زخم دیگری را مرهم گذاشتیم
ما همواره گذشت را بلد بودیم
تنها یک چیز را هنوز یاد نداشتیم
آن هم این بود که
هنوز کودک بودیم و
راه زیادی تا بزرگسالی مانده بود....
