en
Feedback
سَـمفونـےِ مَهتـآب '

سَـمفونـےِ مَهتـآب '

Open in Telegram

‍ "وخـداےِمن‌آن‌ݼـشـمانـےست‌؛ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ڪه‌سَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآب‌رابـه‌وجـد‌مـے‌آورد " ‌ @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
1 002
Subscribers
+1724 hours
+1587 days
+31330 days
Posts Archive
زمستان.

نامـه ای از کیـم تهیـونـگ، ۱ ژانویـه ۲۰۲۶
پیتـر گـاه حس می‌ کنم ایـن ابتـلا بـه بیگانگـی، نـوعـی سوگـواریِ خامـوش است بـرای آنکـه بـوده‌ ام؛ مرثیـه‌ ای بی صـدا که بـدونِ لغـزش های کوچـك بـا تـاب آوردن بر پیکـرِ گذشتـه‌ ام همـراه شده، پیکـری کـه دیگـر زخـم های گذشتـه اش درد نمی کند و بـا غریبـهٔ درون آینـه خـو گرفتـه است. گویـی تأملـی بـه نزدیکـی مرگـی خـود خواستـه که بـا انکـار تدریجـی خویـش رخ می‌ دهـد؛ پـس از آن، زیستـن در نبوغـی دیگـر حتـی در یك شاکلـهٔ ناشناختـه، اتفـاق می افتد؛ و اینجاسـت کـه در تقـلای آنچـه رخ داده و آنچـه میبینی انتخابـی دشـوار است بـرای پذیرفتـن اینکـه حقیقـت در کدامیـن سـوی خانـه پنهـان شـده.
آنجـا کـه نامـه هایـش انعکـاسـی از انقـلابِ خـواب هـای سبـز بـود.

میخواهی از من بدانی؟!تصوراتت دگرگون خواهند شد اگر بدانی که.. انگاری دیواری در دهان من ساخته اند و زبانم مانند شاخه‌ای گیر کرد
میخواهی از من بدانی؟!تصوراتت دگرگون خواهند شد اگر بدانی که..
انگاری دیواری در دهان من ساخته اند و زبانم مانند شاخه‌ای گیر کرده در سیمان آن دیوار خشک شده است و گاهی انگاری که گوش‌هایم کوچه‌ای هستند که آخرش بن بست است ، شاید به این خاطر که همه‌ی حرف ها و صداها را در سرم انبار میکنم . و ذهنم مانند استخری است که همه چیز در آن شناور میشود و چشمانم دوربینی با حافظه بی انتهایی است که همه چیز را ضبط و ثبت میکند.

پاییز.

Repost from N/a
HeLLo StrAngEr!
HeLLo StrAngEr!

زمستان.

- پس هنوزم خوب بلدی چیزایی که به دست میاری رو با دستای خودت طرد کنی! آخرین بازی که یه عده بهت نیاز داشتن و بدون آسیب زدن کنارشون موندی، کی بود؟ + به عنوان کسی که یه نفرم تو زندگیت نمونده که فریبش نداده باشی... انتظار وفاداری به صداقت نداشته‌ات رو داری... یا بالاخره بابت کارایی که کردی پشیمونی؟ تو بگو... آخرین بازی که کسی باورت کرد و بهش خیانت نکردی کی بود؟
‌‌   𖥻   ݃  ‌ 𝐄𝐆𝐎 𝐁𝐲 𝐂𝐘𝐍𝐓𝐇𝐈𝐀   ݃ㅤ

زمستان.

- نامهٔ سوخته - ۱۰ جولای، سال ۱۹۸۶
عطر خاکستر وجودت تمام حواسم را میان باد به رقص درآورده است، اما تمام تلاشم را می‌کنم تا بهترین وداع را داشته باشم... پس، برای تو می‌نویسم، باشد که آخرین کلماتم روح خسته ات را نوازش کنند. عزیز من، مدتی از خاموش شدن برق چشم هایت می‌گذرد. اگر درست به یاد داشته باشم... دو سال و شش ماه و پانزده روز است که رفته ای. نه آنقدر زیاد که فراموشت کنم، نه آنقدر کم که هر روز را به یادت ببارم. زمان، مرا میان تاریک‌ترین مرز ممکن قرار داده است؛ مرزی بین وهم و حقیقت. چیزی که عقلم را سلب کرده و کرم های آزاردهنده اش را بین ورق هایم چپانده. با این حال، ته مانده های روحم را برایت مرکب این نامه می‌کنم، تا بدانی همیشه تو را به یاد داشته ام. من همه چیز را به یاد دارم. نه فقط خیالت را، من دست های آشفته ای که برای سکوت التماس می‌کردند را به یاد دارم. تمام آن لبخند های گیج و مبهوت، کلمات نامرتب در هم پیچیده... همه چیز را مرور می‌کنم. گمان می‌کنی حرف های تلخم چندان شباهتی به خداحافظی ندارند، نه؟ بیش از حد برای تو تلخ و سرد هستند... اگر با خواندنشان شکسته‌تر بشوی چه؟ راستش را بخواهی، تا به حال هیچ یک از افرادی که می‌شناختم و می‌شناسم برایم آنچنان عزیز نبوده است که بخواهم در آخرین دقایق باقی‌مانده از عمرم برایش چیزی بنویسم و با او سخن بگویم؛ برای همین است که پریشان‌تر از کودکی گم گشته به دور خود چرخ می‌زنم. اما پس از تو.. درست بعد از دیدن تو.. حتی اینکه تن نحیفت میان دانه های خاک جا خوش کرده، مانع علاقه ام نسبت به نوشتن برای تو نمی‌شود، می‌خواهم برایت بگویم و تو گوش فرا دهی... بگویم که حتی گذشت زمان هم نتوانست صدای خنده های دلربایت را از سرم بیرون کند، که خاک نتوانست سیمای شیرینت را از پشت پلک هایم پاک کند، که باد نتوانست عطر موهایت را از سلول به سلول تنم جدا کند. که هیچ چیز نتوانست تو را آنطور که اشک هایم سقوط کردند، از صخرهٔ خاطراتم بیاندازد. باید با چنین زخمی چه کنم؟ زخمی که شیرین‌ترین مخلوق عالم با شهدش برجای گذاشته، زخمی که هیچ مرهمی جز پایان ندارد! آه.. درد بی‌پایان من، لرزش دست های فرسوده و خسته ام مانع از این می‌شود که با خطی خوش برایت بنویسم، دیوار می‌شود که نتوانم بیشتر از این کلماتم را ردیف کنم؛ درک می‌کنی مگر نه؟ جز برای خودت.. همیشه درک زیادی داشتی! به دنبال آخرین جمله ای می‌گردم که قادر باشد طغیان اشک چشمانم را آبی زلال کند؛ آبی که قایق چوبی خاطرات تو را به دور دست ها ببرد.
دور دست ها، جایی در زیر یک درخت تنها!

پاییز.

+تو یک شعری جیمینا. _شعر؟.. +شعری که بوی بهشت رو میده؛ کلماتی که در وصف جهان فانی نیست، تفسیری از جنس گلبرگ های یاس، پاکی به زلالی آب و دست نیافتنی درست مثل یک رویا. آره جیمینا.. تو شعری هستی که باید پرستید.

پاییز.

امشب ماه توی کاملترین حالت خودش قرار دارد سفیدی او به اندازه روشنایی وجود تو و کامل بودنش دست کمی از تو ندارد اینطور که ماه ا
+1
امشب ماه توی کاملترین حالت خودش قرار دارد سفیدی او به اندازه روشنایی وجود تو و کامل بودنش دست کمی از تو ندارد اینطور که ماه امشب در میان آسمان قرار دارد و تمامی دنیارا از وجود خود پر کرده است کم از شکل حضور تو در زندگی من ندارد حال که امشب چنین در آسمان میدرخشی نشان از تولد دوباره توست اکنون همه ستاره‌ها و اجرام آسمانی به احترام تو بیشتر از قبل خود میدرخشند تا مهمانی تورا نورانی تر از قبل کنند اما تو امشب تمام انسان‌های روی زمین را مجذوب جذابیت وجود خودت کردی با اینکه ماه همیشه در صدر آسمان و به تنهایی حضور دارد اما هیچ‌گاه نیازی به حضور باقی الماس های اطرافش ندارد همانگونه که تو برای سپری کردن زندگی خودت نیاز به کسی نداری انقدری بزرگ و چشمگیر است که برای دیده شدن نیاز به کسی ندارد ولی چه کسی از درون قلب پاک و زخم خورده او خبر دارد؟ همه از دور تنها جذابیت بیرون او را میبینند.. هیچکس از تاریکی قلب او خبر ندارد امیدوارم به زودی هر روز زندگی تو به درخشانی و بزرگی سیرت تو باشد و روزی برسد که درونت مانند چهره بیرونت روح‌نواز و پر از آرامش باشد #𝘚𝘩𝘢𝘥𝘰𝘸

تابستان.

𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 �
+4
𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 𝑂𝐹 𝑇𝐻𝐸 𝐸𝐴𝑅𝑇𝐻🤩.

زمستان‌

+1
ㅤ             .𝖴𝗇𝖺 𝗍í𝖺 𝖼𝗅á𝗌𝗂𝖼𝖺              ®             𝗉𝖺𝗋𝖺 𝗌𝗎 𝗌𝗈𝖻𝗋𝗂𝗇𝗈.

پاییز.