سَـمفونـےِ مَهتـآب '
Open in Telegram
"وخـداےِمنآنݼـشـمانـےست؛ ڪهسَـمفونـےِنگاهـش،مَهتـآبرابـهوجـدمـےآورد " @ian0_bot t.me/HidenChat_Bot?start=6368757033
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
911
Subscribers
-1524 hours
+1747 days
+20530 days
Posts Archive
Repost from ๋𝗐ı𝗅𝗅𝗈𝗐 ᪶
+1
100% ﹫꯭ 𝗆 ׅ ᷼ ̧𝗅𝗈𝗏𝖾𝗋
ℋ۠𝑒𝑠 p𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝗅ı𝗄𝖾 𝖺̈ 𝖿𝗅𝗈𝗐𝖾𝗋
Repost from N/a
[دستش را جلوی دهان پسر گرفت<اول آرزو کن و بعد فوت کن>، پسر چشمانش را بست و تا بیست ثانیه پسر بزرگتر به پلک ها و مژه های بلند پسر کوچکتر جلویش چشم دوخته بود، لبخند ناخوداگاهش را جمع کرد و با باز کردن چشمانش شمع را فوت کرد و دود خاکستری رنگ باریکی در هوا معلق شد،پسر بزرگتر به شمع ها نگاه کرد<چه آرزویی کردی؟>پسر کوچتر به بینی کوچکش چینی داد و زمزمه کرد<اگه بگم که دیگه آرزو نیست> و بعد با اخم بامزه ای به چشمان پسر روبرویش نگاه کرد<ولی هیونگ بنظرم آرزو رو روی کاغذ نوشتن بهتره، بنظرم تو رو بیشتر به براورده شدنش نزدیک میکنه، اینطور نیست؟> پسر بزرگتر دستش را دراز کرد و موهای ابریشمی پسر که به خوبی حالت داده شده بودند رو بهم ریخت<نه، آرزو هرجا که نوشته شده باشه، اگر نیتش پاک باشه براورده میشه >پسر کوچکتر نگاهشو به شمع های سوخته و آب شده داد<ولی من اینطور فکر نمیکنم، و هر سال اونارو روی کاغذ مینویسم و براورده میشن >سپس به با لبخند به سمت پسر بزرگتر برگشت<ولی چون تو گفتی امسال نمینویسم ، میخوام ببینم بازم براورده میشه یا نه>] با فکر به همین خاطره ی کوچک چشمانش رابست و بدن بی جان غرق در خون پسر را بغل گرفت، با دستش صورت پسر بزرگ تر را به صورتش چسباند و با پایین چکیدن قطره ی اشکی از چشم چپش کنار گوش عزیز ترین هیونگش زمزمه کرد ~< هیسونگ هیونگ...ببخشید ، باید اصرار میکردم، نباید قبول میکردم ... متاسفم که آرزومو روی کاغذ ننوشتم.>~ خط اول آخرین نامه ی جه یون برای هیسونگ تاریخ2001/4/25
Repost from N/a
> Tap to read: Eleven Eleven
با تموم شدن تماس پیامی نوشت و روی ساعت11:11 تنظیم کرد،شاید یک اعتراف کوچیک یا شایدم خداحافظیComment #heejake
Repost from ( 𝐑𝐞𝐬𝐭...) آتـشـگــاهِ خـون
و عشق... سالهاست دیگر بہ تعریف شاعرانش اعتماد ندارم. عشق گل نیست؛ ریشه است. ریشه را ڪسی نمیبیند، اما اگر از خاڪ بیرون ڪشیده شود، تمام درخت با آن فرو میریزد. زخمهای عشق هم همینگونهاند؛ نہ فریاد میزنند، نہ خون میریزند. فقط آرام، در تاریڪیِ جانت ریشه میدوانند، تا روزی ڪہ بفهمی بعضی آدمها فقط نمیروند؛ آن بخش از تو را ڪہ فقط ڪنارِ آنها زنده بود، با خودشان میبرند.
Repost from ( 𝐑𝐞𝐬𝐭...) آتـشـگــاهِ خـون
رهایی، رقصِ ارواحے نبود ڪہ رها شدهاند، بلڪہ رقصِ روحے بود ڪہ سوگند یاد ڪردہ بود تا با خود، میراثِ آن خونِ ریختہ شدہ را بہ آسمان ببرد.
تمام وجودم، تبدیل بہ نامهاے شدہ بود ڪہ با خونِ جارے از زخمِ فقدان بر تنِ زمان نوشتہ شدہ بود؛ نامهاے ڪہ مقصدش، نہ فراموشی، ڪہ جاودانگیِ یڪ عشق در سرخیِ ابدے بود.
Repost from N/a
+1
‿᷼︵⏜.𝆤࿙๋࿙࿚⊱𖹭⊰࿙࿚๋࿚𝆤.⏜︵᷼‿
. ℳꨲꨭ꤬ꪗꨭ Ꮹi͟૨ꪶ ℳᩘຼꨶِꪗꨵꨲ Ꮹi͟ᩘ૨ꪶ .
︶ִֶָ⏝︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ୨🍓ᮬᮬᮬᮬᮬᮬ꤬꤬꤬꤬꤬꤬ຼꨶِຼꨶِຼꨶِຼꨶِຼꨶِꨵꨲꨵꨲꨵꨲꨵꨲꨵꨲꨵꨲꨵꨲꨵꨲຼꨶِຼꨶِຼꨶِຼꨶِຼꨶِຼꨶِꨲꨲꨲꨲꨲ๋୧ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⏝ִֶָ︶
Repost from Восход Луны
𝐘𝐨𝐮𝐫 𝐇𝐢𝐠𝐡𝐧𝐞𝐬𝐬,
𝐦𝐲 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲 𝐛𝐞𝐥𝐨𝐧𝐠𝐬 𝐭𝐨 𝐲𝐨𝐮 𝐚𝐥𝐨𝐧𝐞, 𝐟𝐨𝐫 𝐞𝐭𝐞𝐫𝐧𝐢𝐭𝐲.
Repost from Восход Луны
- این بزرگترین افتخار منه که برای تو بمیرم!
+ خودت گفتی هرگز ترکم نمیکنی!
- هیچ جشنی توی این دنیا همیشگی و موندگار نیست! ولی من هرگز تو رو ترک نمیکنم. من بر میگردم. اعلیحضرت، باورم کن!
Repost from Caliginous.
#lady Азартная девушка 🇦🇷 красный свет ` ⛛ $Миссис
Repost from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐
+4
توی این سکوت، من و تو فقط دو تا سایهایم. بدون مرز، بدون اسم، بدون هیچ نشونهای از اون چیزی که بودیم. گاهی فکر میکنم اگه یه روز روشن بشه، دیگه هیچکدوم رو نمیبینیم. شاید به خاطر همینه که تاریکی رو بیشتر از روشنایی دوست دارم... توی این تاریکی، نیازی به حرف زدن نیست. کافیه باشی. کافیه بدونم یه جایی، توی همین سیاهی، یه سایه آشنا هست. نه برای نجات دادن، نه برای کامل کردن. فقط برای بودن. شاید این آخرین باری باشه که توی خیالم جایی داری. شاید فردا صبح که روشن بشه، اثری از تو نمونه. ولی امشب... امشب تاریکی مال ماست. همونقدر سرد، همونقدر بیپایان، همونقدر بینیاز از توضیح. و من توی همین سکوت، با همین سایهی آشنا، آرامم. نه به خاطر اینکه هستی. به خاطر اینکه توی تاریکی، نیازی نیست باشی تا حست کنم. ولی گاهی... توی عمیقترین لایههای این سیاهی، یه چیز مبهم میگه این فقط یه خیال نیست. یه چیز توی ناخودآگاهم هنوز به دنباله راهیه که به تو برسه. انگار روح من، توی یه زندگی دیگه، توی یه بعد دیگه، هنوز مال توئه... و این تاریکی فقط یه بهانهست برای اینکه انکارش نکنم.
Repost from N/a
𝑨𝒔𝒉𝒆𝒔 𝒐𝒇 𝒐𝒖𝒓 𝒎𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔
𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝐬:𝐉𝐚𝐲𝐰𝐨𝐧, 𝐇𝐞𝐞𝐣𝐚𝐤𝐞
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:𝐬𝐨𝐠𝐨𝐥 𝐄𝐝𝐢𝐭𝐨𝐫:𝐬𝐨𝐡𝐞𝐞
---------------------------------------------------------------------
"غم انگیز ترین اتفاقی که می توانه داخل یک رابطه اتفاق بیفته این هست که هر دو عاشق هم باشین ولی یک روز وقتی چشمات رو باز می کنی یکی تون نفس نکشه در اون حالت اونی که زنده مونده هنوز باید توی اتیش عشق بسوزه"
---------------------------------------------------------------------
𝓑𝓸𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓬𝓸𝓶𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼
Repost from N/a
𝕳𝖎𝖘 𝕸𝖆𝖗𝖎𝖔𝖓𝖊𝖙𝖙𝖊(𝖕𝖆𝖗𝖙7)
𝐆𝐞𝐧𝐞𝐫: 𝐀𝐧𝐠𝐬𝐭, 𝐝𝐨𝐦𝐞𝐬𝐭𝐢𝐜 𝐯𝐢𝐨𝐥𝐞𝐧𝐜𝐞, 𝐡𝐮𝐫𝐭/𝐜𝐨𝐦𝐟𝐨𝐫𝐭𝐬 𝐬𝐥𝐢𝐜𝐞 𝐨𝐟 𝐥𝐢𝐟𝐞, 𝐥𝐨𝐯𝐞/𝐡𝐚𝐭𝐞 𝐫𝐞𝐥𝐚𝐭𝐢𝐨𝐧𝐬𝐡𝐢𝐩
𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥𝐞𝐬: 𝐇𝐞𝐞𝐣𝐚𝐤𝐞, 𝐒𝐮𝐧𝐬𝐮𝐧, 𝐉𝐚𝐲𝐰𝐨𝐧
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:𝐬𝐨𝐠𝐨𝐥 𝐄𝐝𝐢𝐭𝐨𝐫:𝐬𝐨𝐡𝐞𝐞
---------------------------------------------------------------------
"-حتما برای همسر عزیزم خیلی سنگین بوده فهمیدن قوانین جدید کره درست میگم؟ برای همین توی بیمارستان غش کردی؟ عزیزم میخواستم خودت با چشمای خودت ببینی که نمیتونی از قانون و من فرار کنی"
---------------------------------------------------------------------
𝓑𝓸𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓬𝓸𝓶𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼
sticker.webp0.40 KB
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
