ماهور؛
Open in Telegram
ماهور؛ 🪶🌙 و ألحقنا بهم و ارزقنا شهادت في سبيلك يا مولاي...💔
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
1 058
Subscribers
+2024 hours
+2267 days
+32930 days
Posts Archive
1 055
تشکر از دوستانی که شرکت کردن
به عنوان حسن ختام یه ویدئو براتون به اشتراک میذارم، بی ربط به بحثمون نیست
1 055
من خیلی دوست داشته شدن رو تجربه کردم .. ولی خودم عاشق کسی نشدم ..
اولین بار ترم اولی وقتی وارد دانشگاه میشم توی اکیپ دوستام یکی بود همکلاسی ما نبود ..
از من خوشش میاد
برخورد اولمون خیلی جالب بود
اومد کنار رفیقش و من به احترامش بلند شدم و سلام کردم ولی نگاهش نکرده بودم
رفتیم یکی از کلاسا، و بچهها ناهارشونو بامنم شریک شدن
برای اولین مکالمه خیلی گیج بودم و نمیدونستم چی باید بگم
خیلی علمی صحبت میکرد و عجیب...
البته قبلتر ها مثل اینکه از دور من رو دیده بود کنار بچهها..
بعد از خداحافظی توی اولین مکالمه بهم به شوخی گفت فلان ساعت فلان کافه کتاب..
من از این حرفش گذشتم..
اما بعدتر ها متوجه شدم اون دوستم داشته و هیچوقت حرفش شوخی نبوده و مدتها از دور دوستم داشته و کاملا حواسش به من و جزئیات عادات هام و رفتارهام بوده و همیشه احوالم رو از بقیه میگرفته ..
ولی انگار قسمت نبود به هم برسیم .
1 055
https://t.me/mahuor133/2521
والا منم تا خواستگاری پیش اومدن..
برا همین میگم برام غیر منتظره و عجیب بود..
دست گلش رو همین چند وقت پیش از روش چندتا گل کوچیک برداشتم و بعد دیگه انداختمش بیرون .. مامانم هی میگفت چیه اینو گذاشتی تو اتاقت که دیگه آخر انداختمش :)
ولی خب نمیدونم با بقیه چیزایی که ازش دارم
و بدتر از اون ، با خاطراتش چیکار کنم... :))))
1 055
یکی بود یکی نبود .
از نظر من عشقی که به وصال نرسه عشق نبوده شاید اون محبت و علاقه شدید یا وابستگی باعث بشه ما اسمشو عشق بزاریم
اصلا اینایی که میگن عشق به نرسیدنه به رسیدن باشه که همه عاشق رو درک نمیکنم
پس اونوقت اصا به چه دردی میخوره؟!
1 055
اولین تجربه عشقیم دو سال دورادور از یکی خوشم میومد بعد خبر اومد که بله عروسیش دعوت شدیم دو روز بعد عروسیش فهمیدم اینا ب مامانم زنگ زده بودن مامانم گفته قصد ازدواج نداره(برا اینکه اینو دوس داشتم و خواستگار راه ندن گفته بودم😑)
1 055
ما بچه بودیم
پدربزرگمون پیرغلام بود، هر سال لباسای تعزیه رو خودش تنهایی قشنگگ میشست تامیکرد تا سال بعد که دوباره جمع بشن و دوباره قرار شه ازشون استفاده کنن. ببین باعشققق اینکارو میکرد ماهم نگاه میکردیم و ثبت میکردیم . سوال بود برام تو عالم بچگی که چه نوع دوست داشتنیه این محبت و عشق که اینهمه سال همراه ادمه
یه روزی که دیگه بابابزرگم نبودش،زیارت عاشوراشو باز کردم با نهایت نابلدی میخوندم کتابای کتابخونه ش همه از امام حسین و حضرت عباس بود هروقت که باز میکردم کتابارو یاد اون روزی میفتادم که لباسای تعزیه رو مرتب میکرد بعدشم میومد برامون از امام حسین میگفت
بزرگترین چیزی که برامون به ارث گذاشت عشق بود عشق:)
1 055
والا بین ما چیز خاصی نبود،فامیل بودیم و نوجوون
خیلی بچه بودیم ولی از بچگی من دوستش داشتم با اینکه میدونستم اصلا وصله تن هم نیستیم
اومد بهم اعتراف کرد ولی من از ترس فامیل و مامان و بابام و کلا اینکه نمیخواستم وارد این جریانات بشم دست رد بهش زدم
گذشت و رفتیم باغ
و خب اونجا نزدیک بود اتفاقاتی رخ بده که من خودمو پس کشیدم و بهس گفتم وافعا ازت این انتظارو نداشتم
دیگه سر و کارمون کمتر بهم میوفتاد و ما به روی هم نیاوردیم
بعد از اون چند هفته کلی گریه میکردم و نمیتونستم به هیچکس بگم راجع بهش
الانم دوست دختر داره،هر دفعه چیز جدیدی میبینم ازشون ته دلم میلرزه ولی اونقدری نیست که زندگیمو و فکرمو درگیر کنه.
فقط میگم کاش حداقل بهترین ها براش رقم بخوره!
