مگر تمام عمر چندتا بـهمنـہ ؟
Open in Telegram
🪪🦦☕️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
611
Subscribers
No data24 hours
-2997 days
-74730 days
Posts Archive
- خلاصه کتاب مسخ :
کوتاهترین خلاصه از مسخ را در این جمله میتوان دید: «جوان بیچارهای سوسک شد.» اما داستان مسخ به تفصیل از این قرار است:
گرگور هرروز سر کار میرفت آن هم با عذاب و سختی. «با خود گفت: خدایا چه شغل طاقتفرسایی انتخاب کردهام! هر روز در راه.» یک روز که با همین عذاب از خواب بلند شد متوجه شد به حشرهی بزرگی تبدیل شده است. اما او به جای اینکه نگران این باشد که دیگر خودش نیست، اضطراب دیررسیدن به سر کارش را داشت. خانوادهی او نیز به جای آنکه نگران وضع او شوند او را شماتت کردند که چرا هنوز آماده نشده است. از آن طرف، مدیرش هم سراغش میآید که بپرسد چرا اینقدر دیر کرده است. چه بدبیاریای! سرانجام خانواده و مدیرش با جسم جدید او رودررو میشوند. مدیر از ترس فرار میکند، مادر غش میکند و پدر چندشش میشود. تنها گرته، خواهر گرگور، به حال او ترحم میکند. و اینگونه، زندگی جدید گرگور در اتاقش آغاز میشود. گرته برای گرگور شیر گرم میآورد اما گرگور دیگر نمیتواند غذای انسانها را بخورد حتی باوجود اینکه بسیار گرسنه است. این وضعیت عجیبوغریبی برای گرگور است اما نکته اینجاست که پدر و مادر او کمکم به وضعیتش عادت میکنند. هیچ تلاشی برای بهبود حال او نمیکنند و حتی ناراحت هم انگار نیستند. روزهای بعد مثل هر روز عادی دیگری روزنامه میخوانند و از عصرشان لذت میبرند. و عجیب اینکه گرگور به جای اینکه از این موضوع ناراحت شود خوشحال است که توانسته چنین زندگی آرامی برای خانوادهاش بسازد. پدر و مادر به او دیگر توجهی نمیکنند. فقط گرته سراغش را میگیرد. گرته خوراکیهای دیگری برای او میآورد تا گرگور بتواند بخورد. بنابراین هستیِ گرگور به گرته وابسته میشود. اما گرته هم کمکم تغییر رویه میدهد. روحیاتش نسبت به برادرش تغییر میکند. دیگر به حال گرگور دل نمیسوزاند بلکه برادرش او را معذب میکند. گرگور اما مثل قبل مهربان و سرشار از احساس است. درست است که به حشره تبدیل شده اما خصایل انسانی هنوز دارد. بااینکه چنین وضعیتی دارد اما دلش برای خانوادهاش میسوزد. مادرش حتی رغبت نمیکند او را ببیند و اگر او را ببیند باز مثل روز اول غش میکند، حال آنکه گرگور دلش لک میزند برای دیدن مادرش. پدر به اوج قدرتش برگشته. او با چند سیب به جان گرگور میافتد و زخمیاش میکند. گرته هم دیگر به جایی میرسد که میخواهد از شر گرگور خلاص شود. اگر گرگور یک روز میمرد آنها میتوانستند با نبودن او کنار بیایند اما حالا نمیتوانند با این موجود عجیب به زندگیشان ادامه دهند. مخصوصا اینکه مستاجرها را فراری میدهد و باعث ترسشان میشود. درحقیقت گرگور یک روز بهعنوان انسان ناپدید شده و حالا حتی حق ندارد در جایگاه یک حشره به زندگیاش ادامه دهد. خود گرگور هم حالا این را میداند و میخواهد دیگر اسباب زحمت بقیه نباشد. او با نخوردن غذا به زندگیاش پایان میدهد. و اینگونه، خانواده با خیال راحت به زندگیشان ادامه میدهند.
مَسخ ، رمان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز ۱۹۱۲ به زبان آلمانی نوشته شد و در اکتبر ۱۹۱۵ در لایپزیگ بهچاپ رسید.
مَسخ ، رمان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز ۱۹۱۲ به زبان آلمانی نوشته شد و در اکتبر ۱۹۱۵ در لایپزیگ بهچاپ رسید.
مَسخ ، رمان کوتاهی از فرانتس کافکا است که در پاییز ۱۹۱۲ به زبان آلمانی نوشته شد و در اکتبر ۱۹۱۵ در لایپزیگ بهچاپ رسید.
- خلاصه کتاب مسخ :
کوتاهترین خلاصه از مسخ را در این جمله میتوان دید: «جوان بیچارهای سوسک شد.» اما داستان مسخ به تفصیل از این قرار است:
گرگور هرروز سر کار میرفت آن هم با عذاب و سختی. «با خود گفت: خدایا چه شغل طاقتفرسایی انتخاب کردهام! هر روز در راه.» یک روز که با همین عذاب از خواب بلند شد متوجه شد به حشرهی بزرگی تبدیل شده است. اما او به جای اینکه نگران این باشد که دیگر خودش نیست، اضطراب دیررسیدن به سر کارش را داشت. خانوادهی او نیز به جای آنکه نگران وضع او شوند او را شماتت کردند که چرا هنوز آماده نشده است. از آن طرف، مدیرش هم سراغش میآید که بپرسد چرا اینقدر دیر کرده است. چه بدبیاریای! سرانجام خانواده و مدیرش با جسم جدید او رودررو میشوند. مدیر از ترس فرار میکند، مادر غش میکند و پدر چندشش میشود. تنها گرته، خواهر گرگور، به حال او ترحم میکند. و اینگونه، زندگی جدید گرگور در اتاقش آغاز میشود. گرته برای گرگور شیر گرم میآورد اما گرگور دیگر نمیتواند غذای انسانها را بخورد حتی باوجود اینکه بسیار گرسنه است. این وضعیت عجیبوغریبی برای گرگور است اما نکته اینجاست که پدر و مادر او کمکم به وضعیتش عادت میکنند. هیچ تلاشی برای بهبود حال او نمیکنند و حتی ناراحت هم انگار نیستند. روزهای بعد مثل هر روز عادی دیگری روزنامه میخوانند و از عصرشان لذت میبرند. و عجیب اینکه گرگور به جای اینکه از این موضوع ناراحت شود خوشحال است که توانسته چنین زندگی آرامی برای خانوادهاش بسازد. پدر و مادر به او دیگر توجهی نمیکنند. فقط گرته سراغش را میگیرد. گرته خوراکیهای دیگری برای او میآورد تا گرگور بتواند بخورد. بنابراین هستیِ گرگور به گرته وابسته میشود. اما گرته هم کمکم تغییر رویه میدهد. روحیاتش نسبت به برادرش تغییر میکند. دیگر به حال گرگور دل نمیسوزاند بلکه برادرش او را معذب میکند. گرگور اما مثل قبل مهربان و سرشار از احساس است. درست است که به حشره تبدیل شده اما خصایل انسانی هنوز دارد. بااینکه چنین وضعیتی دارد اما دلش برای خانوادهاش میسوزد. مادرش حتی رغبت نمیکند او را ببیند و اگر او را ببیند باز مثل روز اول غش میکند، حال آنکه گرگور دلش لک میزند برای دیدن مادرش. پدر به اوج قدرتش برگشته. او با چند سیب به جان گرگور میافتد و زخمیاش میکند. گرته هم دیگر به جایی میرسد که میخواهد از شر گرگور خلاص شود. اگر گرگور یک روز میمرد آنها میتوانستند با نبودن او کنار بیایند اما حالا نمیتوانند با این موجود عجیب به زندگیشان ادامه دهند. مخصوصا اینکه مستاجرها را فراری میدهد و باعث ترسشان میشود. درحقیقت گرگور یک روز بهعنوان انسان ناپدید شده و حالا حتی حق ندارد در جایگاه یک حشره به زندگیاش ادامه دهد. خود گرگور هم حالا این را میداند و میخواهد دیگر اسباب زحمت بقیه نباشد. او با نخوردن غذا به زندگیاش پایان میدهد. و اینگونه، خانواده با خیال راحت به زندگیشان ادامه میدهند.
خلاصه کتابِ مسخ :
کوتاهترین خلاصه از مسخ را در این جمله میتوان دید: «جوان بیچارهای سوسک شد.» اما داستان مسخ به تفصیل از این قرار است:
گرگور هرروز سر کار میرفت آن هم با عذاب و سختی. «با خود گفت: خدایا چه شغل طاقتفرسایی انتخاب کردهام! هر روز در راه.» یک روز که با همین عذاب از خواب بلند شد متوجه شد به حشرهی بزرگی تبدیل شده است. اما او به جای اینکه نگران این باشد که دیگر خودش نیست، اضطراب دیررسیدن به سر کارش را داشت. خانوادهی او نیز به جای آنکه نگران وضع او شوند او را شماتت کردند که چرا هنوز آماده نشده است. از آن طرف، مدیرش هم سراغش میآید که بپرسد چرا اینقدر دیر کرده است. چه بدبیاریای! سرانجام خانواده و مدیرش با جسم جدید او رودررو میشوند. مدیر از ترس فرار میکند، مادر غش میکند و پدر چندشش میشود. تنها گرته، خواهر گرگور، به حال او ترحم میکند. و اینگونه، زندگی جدید گرگور در اتاقش آغاز میشود.
گرته برای گرگور شیر گرم میآورد اما گرگور دیگر نمیتواند غذای انسانها را بخورد حتی باوجود اینکه بسیار گرسنه است. این وضعیت عجیبوغریبی برای گرگور است اما نکته اینجاست که پدر و مادر او کمکم به وضعیتش عادت میکنند. هیچ تلاشی برای بهبود حال او نمیکنند و حتی ناراحت هم انگار نیستند. روزهای بعد مثل هر روز عادی دیگری روزنامه میخوانند و از عصرشان لذت میبرند. و عجیب اینکه گرگور به جای اینکه از این موضوع ناراحت شود خوشحال است که توانسته چنین زندگی آرامی برای خانوادهاش بسازد. پدر و مادر به او دیگر توجهی نمیکنند. فقط گرته سراغش را میگیرد. گرته خوراکیهای دیگری برای او میآورد تا گرگور بتواند بخورد. بنابراین هستیِ گرگور به گرته وابسته میشود.
اما گرته هم کمکم تغییر رویه میدهد. روحیاتش نسبت به برادرش تغییر میکند. دیگر به حال گرگور دل نمیسوزاند بلکه برادرش او را معذب میکند. گرگور اما مثل قبل مهربان و سرشار از احساس است. درست است که به حشره تبدیل شده اما خصایل انسانی هنوز دارد. بااینکه چنین وضعیتی دارد اما دلش برای خانوادهاش میسوزد. مادرش حتی رغبت نمیکند او را ببیند و اگر او را ببیند باز مثل روز اول غش میکند، حال آنکه گرگور دلش لک میزند برای دیدن مادرش. پدر به اوج قدرتش برگشته. او با چند سیب به جان گرگور میافتد و زخمیاش میکند. گرته هم دیگر به جایی میرسد که میخواهد از شر گرگور خلاص شود. اگر گرگور یک روز میمرد آنها میتوانستند با نبودن او کنار بیایند اما حالا نمیتوانند با این موجود عجیب به زندگیشان ادامه دهند. مخصوصا اینکه مستاجرها را فراری میدهد و باعث ترسشان میشود.
درحقیقت گرگور یک روز بهعنوان انسان ناپدید شده و حالا حتی حق ندارد در جایگاه یک حشره به زندگیاش ادامه دهد. خود گرگور هم حالا این را میداند و میخواهد دیگر اسباب زحمت بقیه نباشد. او با نخوردن غذا به زندگیاش پایان میدهد. و اینگونه، خانواده با خیال راحت به زندگیشان ادامه میدهند.
◞ نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ◟
︐ نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اتاق و با بچه ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه های درختها می آمد و یا باران بود و مه وسرمای شدید،نمیتوانم بنویسم انگار نوشتن کار باطلی است یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشه اتاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ بر میگشتم تمام راه را به تکرار این رویا گذراندم هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی حال شدم و میان دست های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی..... قربانت بروم قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همین طور دارد بدتر میشود مثل مست ها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم.
◞ نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ◟
︐ نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اتاق و با بچه ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه های درختها می آمد و یا باران بود و مه وسرمای شدید،نمیتوانم بنویسم انگار نوشتن کار باطلی است یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشه اتاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ بر میگشتم تمام راه را به تکرار این رویا گذراندم هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی حال شدم و میان دست های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی..... قربانت بروم قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همین طور دارد بدتر میشود مثل مست ها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم.
◞ نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان ◟
︐ نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک باشم و نزدیک که میشوم میبینم اصلاً استعدادش را ندارم برای اینکه خودم را سرگرم کنم هی رفتم توی آشپزخانه و ظرف شستم و ظرف شکستم و هی آمدم توی اتاق و با بچه ها دعوا کردم یا تلویزیون تماشا کردم هوا هم آنقدر بد بود که حتی نمیشد پنجره را باز کرد یا طوفان بود و خاک و صدای شکستن شاخه های درختها می آمد و یا باران بود و مه وسرمای شدید،نمیتوانم بنویسم انگار نوشتن کار باطلی است یک کار غیراصلی است. دیگر میخواهم گوشه اتاق بنشینم و چشمهایم را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. وقتی که از راولنسبورگ بر میگشتم تمام راه را به تکرار این رویا گذراندم هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی حال شدم و میان دست های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی..... قربانت بروم قربانت بروم نمیدانی چه حالم بد است و همین طور دارد بدتر میشود مثل مست ها هستم و اصلاً نمیدانم دارم چه مینویسم.
