🌑𝓛𝓸𝓽𝓼 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓶𝓸𝓸𝓷🌒
Open in Telegram
«در دل شبهای طولانی،وقتی دنیا به خواب فرو میره من با کلمه ها حرف میزنم،اینجا جنگلی از متن هاست که درختانش از دل تنهایه منو تو روییده اند ،"اسم تو"هستم عاشق خلق کردن از هیچ☕📖.» اینجا بیا حرف بزنیم : https://t.me/uuyyiioopp قصه هاتو بگو : @bangtan6915
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
205
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-530 days
Posts Archive
خب خوشگلای من مثل اینکه چاره ای نیست باید بخوابم😁😂
عاشقتونم🫧
خیلییییی مراقب خودتون باشید
اگه دوباره قطع شدیم که کاملا امکانش هست
یادتون نره که خیلی دوستون دارممم🫂
سعی کنید که خیلی مراقب باشید جونتون مهم تر از هرچیزیه
بوس به کلتون🪽
حتی اگه قطع شدیم هم بدونید ادمین این چنل به شدددتتتتت دوستون داره انقد که خودتون فکرش رو نمیکنید
شبتون به زیبایی چشمای تک تکتون💜
بابای✨
خوشگلای من اونایی که توی شهر های بزرگ هستید لطفاً مراقب خودتون باشید
خواهشتون میکنم که خیلی مراقب باشید جونتون مهمه
جنگ شد😂😂
ایران اینجوریه که میای پارت آخر رمانتو شروع میکنی که کشور آرومه
ولی این به این معنی نیست که وقتی همون پارت رو تموم میکنی بازم کشور آروم باشه
وقتی که داری تمومش میکنی جنگ میشه
عالیه نه؟
شروع=وضعیت:آروم
پایان=وضعیت:جنگ
هرچی بهش زنگ میزد جواب نمیداد
وقتی که استرس داشت جونو از لیونا میگرفت
هاکان باهاش تماس گرفت
- لیونا کمک توروخدا کمک
- هاکان چی شده کجایی چیکاری
- بیا کمکم
- چجوری چیکار کنم
- از ماشین بیا پایین
- خب
- به سمت چپ حرکت کن
- خب
به تابلویی رسیدی؟
- آره
- حالا بیا سمت راست
- شوخی میکنی؟
- توروخدا لیونا زود بیا همون رو حرکت کن
لیونا به طرف هایی که هاکان میگفت حرکت کرد
که ناگهان نوری چشماشو زد
شمع هایی که کنار هم چیده شده و راهی رو روشن کرده بود گلبرگ هایی که ریخته شده بود
لیونا اونارو دنبالشون کرد و پس از چند دقیقه به میزی رسید
نوشته ای روی اون بود
شگفت زده شده بود تعجب کرده بود چه خبر بود؟
اونو برداشت و خوند
نامه: پشت سرتو ببین
لیونا گیج شده بود و سرگردون بود
چرخید و با صحنه ای روبه رو شد که نفس رو ازش گرفت
هاکان زانو زده بود و جعبه ای که حلقه ی ریز نقشی توش بود رو دید
- با من ازدواج میکنی؟
لیونا گیج شده بود
هم عصبی بود هم خوشحال
زبونش بند اومده بود و بغض کرده بود
- ح ، حتما
هاکان حلقه رو دست لیونا کرد و دستشو بوسید
و بعد بوسه گرمی روی لبش کاشت
- عاشقتم...
(。♡‿♡。)
این رمان هم تموم شد و این زوجمون هم کنار هم خوشبخت شدند💜
ممنون که تا پایان با ما همراه بودید😘
عاشقتونم
........
رمان: عشق یک خون آشام ✨
پارت بیستم(آخر)
https://t.me/kagame7
صورتش توهم جمع شد طوری که هاکان متوجه تغییر توی حالت چهرش شد
- اتفاقی افتاده؟
- باید برگردم خونه
- چه یهویی
- صد در صد محبورمون میکنه جدا شیم
- اما
هاکان آروم لیونا رو بغل گرفت و به حرفش ادامه نداد
آروم مو های لیونا رو نوازش کرد
- باهات میام
- نه نه نههه به هیچ وجه نمیشه اگه بیای و اتفاقی بیوفته چی؟ نه نیا نیا
- اما لیونا
لیونا نذاشت حرف هاکان ادامه پیدا کنه و گفت
- به هیچ وجه نمیتونم بزارم بیای و اتفاقی برات بیوفته
بحثشون داشت ادامه پیدا میکرد که با صدای نفر سومی که توی اتاق بود لحظه ای متوقف شد
- بزار هاکان باهات بیاد
- هنری؟
- نمیشه که تا آخر رابطتون اینجوری باشه باید بالاخره درست شه
هنری درست میگفت اما لیونا این ریسک رو در قبال فردی که توی مدت کمی نصفی از وجودش شده بود میکرد؟
قطعا نه
- اما هنری جون هاکان در خطره اونم مخصوصا کنار پدر من
- من میام باید پدرتو راضی کنم
آروم دستای لیونا رو گرفت
- نگران نباش درست میشه
و دوباره اون رو به آغوش کشید
- من دیگ برم؟ حالا که کارتون تموم شده به عشقتون برسید آقای هاکان منم میرم گم شم
هاکان تک خنده ای کرد
- باشه باشه ، نرو بیا اینجا ببینم پسر
ضربه ای به شونش زد
- مرسی ، که نجاتم دادی
هنری جوری تلاش میکرد قیافه جدیشو حفظ کنه و به هاکان نخنده گفت:
خواهش میکنم ، رفیق
هاکان به طرف اتاق رفت
- کجا میری؟
- الان میفهمی
چند دقیقه بعد با پیراهن سفیدی که روی تیشرت مشکیش پوشیده بود و با شلوار مشکی ست کرده بود برگشت
دستشو لای دست لیونا قلاب کرد
- بریم
- چی؟ کجا
- پیش پدرت
- برای چی
- میفهمی
باهم به طرف در خروجی در حالی که لیونا هنوز از حرفای هاکان سر در نیاورده بود حرکت کردن
سوار ماشین که شدن
هاکان به چشمای لیونا زل زد
- نگران نباش درستش میکنم
- ممنون ، که هستی
به طرف خونه لیونا حرکت کردن
لیونا رنگش پریده بود و از استرس دستاش میلرزید
هاکان که متوجه حال بد لیونا شده بود دستشو گرفت
و بدون هیچ حرفی به رانندگی ادامه داد
وقتی رسیدند
هاکان اول پیاده شد نفس عمیقی کشید و درو برای لیونا باز کرد
آروم از ماشین پیاده شد
دست هاکان رو گرفت و به سمت در حرکت کردند
لیونا زنگ درو زد
و در به طرز غیر منتظره ای به سرعت باز شد
وارد خونه که شد
پدرش رو دید که روی مبل نشسته بود و زل زده بود به دستای گره خورده هاکان و لیونا
- میبینم که باز با این اومدی
- بابا لطفا ، من دوسش دارم مگه خیر منو نمیخوای؟ من عاشقشم من لطفا کوتاه بیا
لیونا داشت حرفی میزد که حرکتی از هاکان اونو متوقف کرد
هاکان زانو زده بود
سرش رو پایین انداخت
- پدرجان من واقعا عاشق لیونام لطفا کوتاه بیاید
- ها هاکان چی چیکار میکنی! پ پاشو توروخدا
- اینبار اینجام تا تایید شمارو بگیرم چیکار کنم تا بزارید با لیون باشم
- چه شرطی میخوای؟
- هر شرطی
- هاکان توروخدا پاشو
- لیونا
- بابا توروخدا
- به شرط اینکه اگه اشکشو دربیاری به دست خودم کشته شی
- بابا نه بابا توروخدا تورو خدا نه
- مگه مطمئن نیستی زندگی با اون هیچوقت مشکلی نداره
- آره مطمئنم ولی این زیادیه لطفا
- من سر حرفم هستم
پدر لیونا حرکت کرد به طرف اتاقش
بعد چند دقیقه برگشت با برگه ای که در دست داشت
خودکاری از روی میز برداشت
- هاکان بیا اینجا
- چشم
این قرار دادیه که ثابت میکنه اگه تو اشک لیونا رو در بیاری به دست خودم کشته شی
با شنیدن این لیونا با تندی گفت
- بابا
- لیونا نترس من انجامش میدم
هاکان دستشو به طرف خودکار برد و اونو برداشت و بعد قرار داد رو امضا کرد
- الان راضی شدید؟
- قبولتون میکنم مراقب لیونا باش
- بابا ولی...
هاکان به طرف لیونا برگشت دستشو گرفت
- من به خودم اعتماد دارم خانومم
پدر با اجازتون مرخص میشیم
- اما اگه هاکان چیزی بشه
- چیزی نیست بریم؟
- صبر کن
لیونا دست هاکان رو ول کرد و به طرف باباش رفت اونو بغل کرد و گفت
ممنون که بهم اعتماد کردی
- امیدوارم خوش بخت بشی دخترم
بعد چند دقیقه از آغوش پدرش بیرون اومد و به طرف هاکان رفت
دستشو گرفت
- بریم؟
هاکان لبخندی زد
- عاشقتم
و هردو به بیرون حرکت کردن
توی ماشین که نشسته بودند
- لیونا خونه نمیریم من یک کاری دارم انجام بدم میام
فرمون رو چرخوند و به طرفی دیگه حرکت کرد
به جایی تاریک و بی سر و صدا رسید
- بشین الان میام
هاکان از ماشین پیاده شد و رفت جایی که لیونا نفهمید
چند دقیقه گذشته بود اما خبری از هاکان نشده بود
لیونا کم کم داشت مضطرب میشد گوشیشو برداشت و به هاکان زنگ زد اما جواب نداد
بیشتر منتظر موند اما بازم خبری از هاکان نبود
