شهربند هوای جانان
Open in Telegram
دانشجو حقوق ⚖️ دانشگاه تهران علاقهمند به تمامی رشتههای علوم انسانی هدف از زندگی : لبخند رضایت امام زمان(عج) 🌱☁️ آیدی : @Mtn85d ناشناس : در کانال پین شده
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
280
Subscribers
-224 hours
-57 days
-1830 days
Posts Archive
اصولا خستگی یک خصلت روشنفکری است.
ما مردم هرگز خسته نمیشویم
نه از کار نه از مبارزه نه از امید
نه از داشتن ایمان و اعتقاد
اما روشنفکران به مجرد اینکه
یک گیلاس بیشتر از ظرفیتشان میزنند
احساس خستگی، زدگی، پوچی و بیهودگی میکنند.
✍🏻 نادر ابراهیمی
استاد عزیزم تا آخرین روز زندگیم به یادتون هستم.
عشق به حقوق خصوصی با تدریس مدنی۳ توسط شما در قلبم قویتر شد.
صمیمانه این ارتقا مرتبه رو تبریک میگم
خدا حافظ و نگهدارتون باشه❤️
الهی!
یک دل پُر درد دارم و یک جان پُر زجر،
خداوندا این بیجاره را چه تدبیر؟
مناجات نامه/خواجه عبدالله انصاری
لطفا لطفا قدر پدربزرگ ها و مادربزرگ هاتون رو بدونید.
نزارید دیر بشه.
یک روزی همه آدما از این دنیا میرن تجربه شخصی خودم این رو میگه با رفتن هرکدوم از این افراد یک تیکه از وجود آدم کم میشه.
یاد رخسار تو را در دل نهان داریم ما
در دل دوزخ، بهشت جاودان داریم ما
✍🏻 صائب تبریزی
علامت تواضع آن است که
سخن حق قبول کنی، از هرکه گوید.
تذکرة الاولیاء ذکر یوسف اسباط "رحمة الله علیه"
مده ای عقل زحمتم بسیار
که جواب تو باز خواهم داد
چند گویی که دل بدو دادی
دادم آری و باز خواهم داد
✍🏻 کمالالدین اسماعیل
دل دیوانهام با دیدن بیگانه میلرزد
چه با بیگانه میگویی؟ دل دیوانه میلرزد
توان گریهی آرام در ابر بهاری نیست
اگر از های های گریههایم شانه میلرزد
برای دیدنم ای کاش در قلب تو شوقی بود
که حتی شمع هم با دیدن پروانه میلرزد
فرو میریزد ایمان مرا موی پریشانی
که گاهی با نسیم کوچکی ویرانه میلرزد
تو را میبیند و در دست زاهد رشتهی تسبیح
تو را میبینم و در دست من پیمانه میلرزد
✍🏻 سجاد سامانی
چه خوش گزیدهامت از بساط حسن فروشان
نه عاشقِ تو که من عاشقِ بصیرتِ خویشم
✍🏻 وحشی بافقی
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
نیست دیگر به خرابات،خرابی چون من
باز خواهی که مرا سیل دمادم ببرد
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بزند
زخم و بر زخم،نمک پاشد و مرهم ببرد
آن که بر دامن احسان تو اش دسترسی ست
به دهان،خاکش اگر نام ز حاتم ببرد
زنگ چل ساله آیینه ما گر چه بسی ست
آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد
رنج عمری،همه هیچ است اگر وقت سفر
رخ نماید که مرا با دل خرّم ببرد
من ندانم چه نیازی ست تو را با همه قدر
که غمت دل ز پریزاده و آدم ببرد
جان فدای دل دیوانه که هر شب بر ِِتوست
کاش جاوید،بدان کوی،مرا هم ببرد
ذکر من نام دلارای حبیب است عماد!
نیست غم،دوست اگر نام مرا کم ببرد
✍🏻 عماد خراسانی
خورشید
روسری اش را
پهن کرده روی میز
گنجشک ها سر و صدایی به پا کرده اند
که نپرس
مانده ام
چایی اول صبحم را
با شکر خنده ات بخورم
یا
قند لبت !
✍🏻 محسن حسینخانی
