en
Feedback
𝘗𝘴𝘺𝘤𝘩𝘰 𝘊𝘰𝘳𝘦

𝘗𝘴𝘺𝘤𝘩𝘰 𝘊𝘰𝘳𝘦

Open in Telegram

My mind noises🗣

Show more
Iran143 738The category is not specified
261
Subscribers
-724 hours
-367 days
-21830 days
Posts Archive
یک لحظه وصل شدم و ترجیح میدم بگم که

آیا من وصل شدم یا خوابه

بهار که بیاید از دشت های این وطن، گلستانی بروید با عطری آشنا، همچون جوانان دلیری،که در زمستان کاشتیم.

ما را به خاک نسپار،ما بذر این زمینیم از هر قطره که چکید،جنگل به پا گزینیم.

با وجود دونستن درد،اگر دوباره شانس اینو داشتم انتخاب کنم،من قطعا انتخاب میکردم که ایرانی باشم.

حقشان این نبود، که وطن برایشان تنها به اندازه یک گور،جا داشته باشد.

یونانیان بِمُردند، چنگیزیان بِرَفتند، ای تازیان بدانید! ایران،بُردنی نیست! اهریمنان بدانند، ایران،مُردنی نیست!

Repost from N/a
اگر خاک ایـران بر اُفتد زِ دست اگر مردمــانی بیوفتَنـد زِ بخـت کُنـَد خنــجر بیـمار و آسـی مـرا رِسَـد به سپــهر و فلـک دردمـان اگر روزگــار است دورانِ سخـت ولی آخرین پّرِ سیمرغ که هست

اگر خاکِ ایران بر اُفتد زِ دست هنوز آخرین پرِ سیمرغ هست.

ایران وَطن وَتن وَغم وَمن وَزن وَمرد وَدرد وَخون وَاشک وَشب وَآه وَصبر وَما وَباز، ایران.

گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند.

ارغوان، این چه رازیست که هربار بهار،با عزای دل ما می آید،از بهاران خبرم نیست..

متاسفانه امسال اصلا اینطوری نیست. چند وقتی هست که خوشحالی از هممون قهرش گرفته،به امید روزی که همه خوشحال باشیم.این روز شاید نزدیک باشه.

این هفته های اخرسالو واقعا دوس دارم بوی تازگی و خوشحالی میده

بیزارم از این حال خرابِ وطنم عمریست که من در تب و تابِ وطنم هر برگ که من ورق زدم اشکم ریخت، جز درد ندیدم از کتابِ وطنم.

۴۰ روز میگذرد که رفتید... و این آشیانه خالی ماند.. خانه ای که زمانی پر از صدا بود پر از خنده های کوتاه و آهسته، حالا فقط جغدی در گوشه اش می نالد. پرندگانی از شاخه پریدند که هیچ وقت فکر نمیکردم بی برگشت باشند انگار دشت خالی شد، آهوان در تاریکی شب گم شدند و ردّی از سمشان هم روی خاک نماند. من ماندم و سکوت،سکوتی که مثل دیو روی سینه ام نشسته. شما رفتید و من تازه فهمیدم نبودن یعنی چه یعنی اینکه همه چیز همان جاست اما هیچ کدام به کار نمی آید همان اتاق ها، همان قاب عکس ها، همان خیابانها اما بدون شما مثل زندان. انگار آزادی هست اما نفس کشیدن سخت تر از همیشه کسی که میرود چیزی از خودش میگذارد، یک نگاه، یک برق چشم، یک صدای نصفه چیزی که هر بار بازمیگردد و میزند به قلبمان. من هنوز صدای پاهایتان را میشنوم وقتی میرفتید، هنوز فکر میکنم شاید بگویید "شوخی بود و برگردید." اما نه این رفتن از آن رفتن هاست که برگشتی ندارد. کاش میشد بگویم عادت کرده ام کاش میشد بگویم زمان کاری کرده اما نه هر بار که به نبودنتان فکر میکنم انگار همین دیروز اتفاق افتاده انگار هنوز همان آهو ها از لابه لای علفها پیدایند و من دستم کوتاه است. رفتنتان مثل زخمی بود که هیچ وقت نمیبندد. یک بریدگی عمیق در دل من،هر روز بیشتر میفهمم معنای آن بیت قدیمی را" آه از آن رفتگان بی برگشت".

Video message00:20