خواهر هری پاتر
Open in Telegram
روزمرگیها، زیبایی و زشتیها ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=106192480 شاپ دستسازه هام: https://t.me/Akaycandle
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
428
Subscribers
+124 hours
+447 days
+17530 days
Posts Archive
خلاصه که اولین سفارشا رو با ذوق میزدم ک هی بیشتر شد
تااااا گفتن آتشبس و ما باید برمیگشتیم و تراکتوری امتحان میدادیم :) و همچنانم داریم میدیم البته.
و از همینجا فشار ۱۰۰۰ برابری رو من شروع شد، چون هم داشتمکار میکردم و هم بااااید برای امتحانا میخوندم، که واقعا سنگین بودن و هستن
و اگه یکی رو هم بیفتم، از استیجری مهر عقب میمونم.
خلاصه که دهنم داره صاف میشه، ولی این راهی بود که خودم انتخاب کردم و پاش وایستادم تا بزرگش کنم و پیشرفتش رو ببینم یهروزی :)
ترم جدید شروع شد و ما دوتا امتحان دادیم و بعدش بوم!
جنگ شروع شد
برگشتم خونه و شروع کردم جدیتر شمعسازی
و خجالت خودم رو کنار گذاشتم و به نفیسه پیام دادم و ازش خواستم که کارام رو براش بفرستم :)
نه واسه ی اینکه تبلیغ یا معرفی کنه برام، صرفا برای اینکه اون حس درونی که نمیذاشت کارم رو به کسی نشون بدم رو از بین ببرم :)
و خوشبختانه نفیسه قبول کرد
و حتی کارای من رو تو کانال بلهش گذاشت و من از اونجا سفارش.های اولم رو گرفتم :)
بزرگترین لطفی که یه نفر میتونست تو اون حال و اون شرایط در حقم کنه، قطعا همین بود
و من تا همیشه قدردانش خواهم بود
و همین باعث شد من ارتباط بگیرم باهاش و یکمی بهم نزدیکتر شدیم :)
اگه اینو میخونی، بدون که واقعا خیلی دوستت دارم. بعد این همه سال حس میکنم تونستم دوست جدیدی به زندگیم اضافه کنم که برام آدم امنی باشه.
خلاصه که کلللللی اتفاق افتاد، و من بلاخره تصمیم گرفتم یه کاری برای خودم شروع کنم
اول رفتم سفال و سرامیک یاد گرفتم، ولی دیدم من آدمش نیستم :)
بیخیالش شدم و چند ماه بعد، شروع کردم به شمع سازی
بدون هیچ کلاسی و با یوتوب و آپارات اینا، و اون وسطا اتفاقات دی پیش اومد ک بعدش همهی رشته ها مجازی شدن و ما موندیم و خوابگاه
رفتم از همدانپارافین خریدم و از دیجی کالا قالب :)
خلاصه گذشت و من رفتم همدان
و احتمالا بدترین سال عمرمتا الان، اولین ترمی بود که همدان بودم
تا تونستم تینا رو پیدا کنم و باهمتایم بگذرونیم و زندگی کنیم پیش هم.
این وسط مسطا باز خیلی اذیت میشدم و فقط با خودم میگفتم عیبی نداره حداقل تو رشته ای که دوست داری درس میخونی :)
همون سال، قبل از کنکور من درگیر سردرد میگرنی شدم که خیلی یهویی شروع شد و دهنم رو صاف کرد
و الان همگاهی صاف میکنه و بیخیال نمیشه
و دقیقا اردیبهشت قبل امتحان نهاییها آبله مرغون گرفتم :))))
این وسط بگم که من از بچگی، خیلی بچگی، از آب زیاد خیلی میترسیدم و همیشه و هرشب همخواب میدیدم که یه جایی گسر افتادمکه پر از آبه و هرلحظه من ممکنه غدق بشم
تابستون ۴۰۲، دقیقا سالی که من کنکور قبول شدم یه اتفاقی افتاد و من برای انتقام از خودم، رفتم کلاس شنا ثبتنام کردم
و بشدتتتتت ورزش میکردم.
ینی شیفت مسرفتم و ورزش میکردم فقط، همین!
انتقام بود، ولی خیر شد.
فهمیدم که من آدم ورزش تنهاییام که برم و با خودم باشم و وقت بگذرونم
و شنا و دویدن و دوچرخهسواری شدن ورزشهای مورد علاقه ی من :)
بعدش دیگه مغزم داشت به فنا میرفت، طرحم رو زدم شاهرود و رفتم شاهرود تا دو سال طرحم رو اونجا باشم.
دیگه زندگی تنهایی و بدبختیاش شروع شد
و من همچنان داشتم واسه کنکور میخوندم :)))
ولی نه به اندازه ی سال قبلش، چون سال اول طرحم بود و همهش شیفت بودم
و البته بقیه شیفتاشون رو با بهونه های مختلف میکردن تو پاچهم :) دقیقا تو دو هفته فهمیده بودن چجوری ازم سواستفاده کنن :))) که اگه سلیطه نباشی متاسفانه دهنت سرویس میشه :): و شد.
خلاصه دو سال گذشت و اون وسطا حال بد کم نداشتم :)
و انکار نمیکنم که حال خوبم البته کم نداشتم، چون پیش دوستام بودم و دوستامم اهل خوشگذرونی های مجاز بودن مثل خودم :)
خب
ببین چندروز پیش یکی کامنت گذاشته بود از خودت بگو، امیدوارم اینو بخونه اونم :)
من ۲بار کنکور دادم و تو ۲۰ سالگی وارد دانشگاه شدم، تو رشته ای که دوستش نداشتم و همون ترم اول ۳ تا فاکینگ درس رو افتادم :) ۶ واحد فقط ترم اول.
بعد تو فکرکن رشتهت رو دوست نداری و اولین باره از خانوادهت جدا میشی و رفتی تو خوابگاهب که هماتاقیات معروفن به اینکه بقیه رو اذیت کنن :)))
خلاصه ۴ سال گدشت و من اون وسطا کار دانشجویی انجام میدادم، جز دبیرای کمیته تحقیقات و شورا صنفی بودم و یه حقوق کمی اونجوری میگرفتم. البته که درسم نمیخوندم درست :)
که حتی ترم ۶ رفتم انصراف بدم و دکتر آتشی عزیزم از انصراف منصرفم کرد :)))
آخراش کرونا شد و ما به هر بدبختیای اون کارشناسی رو تو تنهایی مطلق تموم کردیم. فکر کنکور افتاد تو سرم
نشستم واسه کنکور خوندن، ولی این وسط من مشکل طرح اجباری داشتم
یه سال خوندم و رتبهم شد ۳۱۰۰، و کسایی که میدونستن دارم واسه کنکور میخونم دهنمو صاف کردن که برو داروسازی، ولی من عشقم وااااقعا به پزشکی بود، و بعد ۵ سال دوری از اون دوران؛ رتبه ی ۳۱۰۰ رتبه ی خوبی محسوب میشد حقیقتش چون واقعا خوب خونده بودم، فقط دو سه ماه آخر رو بخاطر مشکلات شخصیم خوب نخوندم.
Repost from Miramond ✎
+2
دیگه کم کم باید از عکسای شما برای معرفی محصول استفاده کنمم:)))
همون خانمیه که وویس داده بود سکته کردم🤣🤍
اگه هنوززززز ادکلن نخریدی برای تابستونت بیا لالیک لامور بخر و دعام کن. 💅🏻💅🏻💅🏻
#ماکهراضیایم
من ناشناسا رو همونجا جواب میدم، این یکی فرق داشت!
ببخشید ولی یه فحش تو دلم بهت دادم :)
چرا هیچ علامت نگارشیای نداره این پیامت؟
و اینکه
آره! کاش واقعا جای کسایی که اینجوری راجبشون فکرمیکنی بودی، تا ببینی همهچیز همینقدر خوشگل که فکرمیکنی نیست، و ماام داریم پاره میشیم تا سرپا بمونیم.
آدما انتخاب میکنن تو کدوم بخش از روز و زندگیشون رو ببینی :) اینو یادت نره !
ولی یه جواب کامل میخوام برات بنویسم :) فعلا گشنمه و نیاز به مواد غذایی دارم😂
خوش بحالت کاش من جای تو بودم هم کار داری هم درس میخونی هم زندگی تنهایی تجربه کردی هم دوست های خوب دورت داری هم کلی خوشحالی و بیرون رفتن من ۲۰ سالمه و هنوز هیچ غلطی نکردم تو زندگیم
واقعا نمیفهمم چرا تازگیا اینطوری شدم که هزارتا کار در روز انجام بدم و پاره بشم ولی درس نخونم، انگار هیچ کاری نکردم و عذاب وجدان خفهم میکنه :|
What the hell?
شل کن بابا، وقت زیاده
بچه ها
عکس گلی که براش سفارش داده رو هم فرستاد :))))
میگه با این تم رنگی هم باشه خوبه :)
