ŋıƖ🍂
Open in Telegram
⭑زنـدگـی صـــحنه ی یکتـــای هنــرمنــدی مـــاسـت⭑ @SecretSceneBot🤍 @archivesecret01🤍
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
302
Subscribers
-124 hours
-127 days
+4630 days
Posts Archive
300
سه سال بود هیچکس وارد خانهای در انتهای جنگل نشده بود. صاحب خانه ناپدید شده و درِ ورودی هم با زنجیر بسته شده بود. یک روز، نامهای به کلانتری رسید که فقط روی آن نوشته شده بود: «امشب چراغ اتاق بالا را خاموش کنید.» هیچ فرستندهای نداشت. مأموران همان شب به خانه رفتند. همهچیز تاریک بود، اما از طبقهی بالا نور ضعیفی دیده میشد. در را شکستند و وارد شدند. خانه خالی بود؛ نه وسیلهای جابهجا شده بود و نه نشانی از کسی وجود داشت. وقتی به طبقهی بالا رسیدند، چراغ اتاق روشن بود و روی میز یک فنجان چای تازه قرار داشت. کنار فنجان، عکسی قدیمی پیدا کردند؛ تصویری از همان مأموران که جلوی خانه ایستاده بودند. پشت عکس تاریخ همان شب نوشته شده بود. مأمور ارشد عکس را برگرداند و زیر تاریخ، جملهای با دستخط صاحب خانه دید: «اگر این عکس را پیدا کردید، یعنی هنوز متوجه نشدهاید خانه از چه کسی محافظت میکند.»
.صاد.
