امیر نوشت :)
Open in Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Show moreIran140 714The category is not specified
271
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+530 days
Posts Archive
271
رفقا اگر چشمتان پر از اشک است...
یک هفته یک ماه یک سال دیگه که درگیر بالا پایین روزمرگی پیچ در پیچ زندگی شدید
اگر آینده سیاسی کشور آینده سیاسی مقاومت نباشد
توی سیمای ملی مینشینند میگویند
انتقام رهبر شهید هم امام زمان میگیرد
انتقام رهبر شهید فتح قدس است
ما برای انتقام با دشمن مقتدرانه مذاکره کردیم و در میز مذاکره به طرف دشمن خودکار پرت کردیم...
تو را به خدا یادداشت بالا را جدی بگیرید...
الان درگیر احساس هستید و از اعماق وجود انتقام را فریاد میزنید
اهمیتاش را الان درک کنید و به فکر چاره باشید...
هر کسی رنگ و بوی مقاومت و ولایت نمیدهد را از همین الان برنامهریزی کنید و حذف کنید
271
-میشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟
-اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی میخواد اینجا نماز بخونه.
دویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک میتوانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلقالله را خش میانداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچهها، خودمان را انداختیم زمین.
چشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانهها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز میانداختند و قامت میبستند.
به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کشآمده آب فواره میداد روی سر مردم پرسیدم:
"اینجا شخصیه یا مال ارگانیه؟"
"نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید."
به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم:
"این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بیپایانِ مردم واگذار شد، موفق شد."
✍ محمدحسین عظیمی
@viiijh
271
Repost from گردآفریدِ شعر
باز با گریه به آغوش تو برمیگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
#فاضل_نظری
271
رفقا اگر چشمتون پر از اشک است...
یک هفته یک ماه یک سال دیگه که درگیر بالا پایین روزمرگی پیچ در پیچ زندگی شدید
اگر آینده سیاسی کشور آینده سیاسی مقاومت نباشد
توی سیمای ملی مینشینند میگویند
انتقام رهبر شهید هم امام زمان میگیرد
انتقام رهبر شهید فتح قدس است
ما برای انتقام با یزید مذاکره کردیم و در میز مذاکره به طرف خودکار پرت کردیم...
تو را به خدا یادداشت بالا را جدی بگیرید...
الان درگیر احساس هستید و از اعماق وجود انتقام میخواهید
اهمیتاش را درک کنید...
هر کسی رنگ و بوی مقاومت و ولایت نمیدهد را از همین الان برنامهریزی کنید و حذف کنید
271
آخرین سنگر برای انتقام!
سه سال از مسئولیتم بهعنوان معاون سیاسی بسیج دانشجویی میگذرد. پرتکرارترین جلسهای که برگزار کردهام، با محوریت آینده سیاسی ایران بوده است...
رفقا، ما چارهای نداریم. اگر میخواهیم امامِ حیّ و زندهمان را یاری کنیم، اگر میخواهیم بعد از خاکسپاری رهبر شهید، با جملات کلی و کلیشهای سرمان را شیره نمالند، ما که دغدغه داریم، ما که دغدغه انتقام داریم، دغدغه مقاومت داریم، باید، باید، باید آینده سیاسی کشور را به گونهای رقم بزنیم که آینده سیاسیِ مقاومت باشد، نه سازش و ذلت.
انتخابات شورای شهر، مجلس و در نهایت ریاستجمهوری، در دو سال آینده پیشِ روست.
همین الآن حرف بزنید. رجل سیاسیای که این مدت ساکت بود یا از بیعت با یزدیان دفاع کرد،
کسانی که حرف آقا زیر پا گذاشتند
تا نایب امامزمان در اوج مظلومیت مجبور شود بگوید علیالاصول نظر دیگری داشتم...
نماینده مجلسی که نسبت به تخته شدن درِ مجلس اعتراضی نکرد، اولین سؤال از هر کاندیدا باید این باشد: «برای ریاست مجلس به چه کسی رأی میدهی؟»
«واکنشات به بسته بودن ۴ ماهه مجلس چه بود؟»
«با تفاهمنامه اسلامآباد مخالف بودی با موافق، کنشات چه بود؟»
عضو شورای شهری که حتی یک کنش سیاسی کوچک در خیابان برای کمک به مردم نداشته و بعد از جنگ سر و کلهاش پیدا شده است...
ما در پساسحرگاه ۱۰ اسفند زندگی میکنیم.
اینها را حذف کنید. کسانی را که اعتقاد علمی به آرمان مقاومت ندارند، از آینده سیاسی ایران حذف کنید.
نگذاریم اینها موقع انتخابات، مانند همیشه، سرمان را شیره بمالند.
آینده سیاسی باید آینده سیاسیِ مقاومت باشد.
این چند انتخابات باقیمانده و تغییر آینده سیاسی ایران، با تکیه بر رجال سیاسیِ معتقد به مقاومت، تنها سنگر باقیمانده پیش از استحاله جمهوری اسلامی است؛ آخرین سنگر و آخرین امید برای گرفتن انتقام رهبر شهید...
271
Repost from سینوزیت | یا لثارات الخامنهای
نمیدونم اسم کاری که مجری مراسم اینجا با قلب مردم کرد رو چی بذارم.
271
Repost from |+مُبْهَمْ–| 2
اگر تکرار این سخن که خونخواهی رهبر شهید آزادی قدسه، باعث بشه حس خشم در مردم بخوابه نسبت به قاتلین رهبر و بگن خب دیگه بمونیم تا قدس آزاد بشه؛
این سخن اشتباه اندر اشتباه اندر اشتباهه.
قضیه رهبر شهید با همه چیز و همه کس فرق داره
و اصلا قابل کوتاه اومدن نیست...
271
+3
برای نماز صبح مجبور شدیم چند کیلومتری وارد یکی از روستاهای بین راه شویم...
هوا تاریک بود و اول ترس برمان داشت خفتگیر شویم،
مخصوصاً که اول روستا یک گورستان تنگ و تاریک قدیمی بود...
کمی که به گورستان نزدیک شدیم یک مرقد سبزرنگ متعلق به دو شهید روستا وسط گورستان چشم نوازی میکرد.
بالاخره به مسجد که رسیدیم،
فکر کردیم مسجد بسته است،
خانههای قدیمی و بعضاً مخروبه نبود وسیله نقلیه وَهمانگیز بود...
پیاده شدیم گشتی اطراف مسجد زدیم در مسجد را فشار دادیم ناگهانی در باز شد
خادم میانسالی با پیراهن مشکی و موی جوگندمی جلویمان ظاهر شد، با گوشادهرویی خوشآمد گفت،
دیدن همین اندک نمازگزار هم دلش را شاد کرده بود.
بعد از نماز چند دقیقهای با خادم همکلام شدیم،
سفره دلش را باز کرد که تمام جوانها از روستا برای کار و پیشرفت از روستا به یزد و مِیبُد رفته اند...
کل روستا ۳۰ خانوار مانده است و همانها هم پابهسن گذاشتهاند و رمقی برای ساخت خانه جدید ندارند
روستا آب ندارد و کل آب روستا همین یک استخر کنار مسجد است...
روی پنجره مسجد با خط خوش نوشته بود
خوشا به حال شما ساکنین روستای صفاک که پذیرای زوار امام رضا«ع» هستید...
271
Repost from زخم کاری.
«مُصَابُكَ فِي الشَّهَادَةِ يُذَكِّرُنِي بِمُصَابِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ.»
271
۶ ساعتی از آغاز سفر میگذرد همچنان راه طولانی تا مشهد مانده، چرخ عقب کمی صدا میداد
پیاده شدیم ماشین را برانداز کنیم مبادا مشکل جدی باشد...
نکته بامزه ماجرا ماشین سنگینی بود که کنارش ایستادیم
متأسفانه خلوت راننده سیبیل کلفت تریلی را خراب کردیم...
باورم نمیشد راننده همزمان با استعمال سیخ و سنگ داشت باب اسفنجی نگاه میکرد
البته ما فقط صدا را شنیدیم🤦♂
271
بارها در این مسجد بینراهیِ شیراز ـ مشهد نماز خوانده بودم، اما هیچگاه آن را اینگونه شلوغ ندیده بودم.
آنها که مرا از نزدیک میشناسند، این را بارها از زبانم شنیدهاند که مدام گله میکنم: مسجدها خلوت شدهاند؛ بچههای ما هیئتی شدهاند و دودستی مسجد را به پیرمردها و صندلینشینانِ دهه پنجاه سپردهاند...
با این حال، بعد از شهادت و پس از جوشش خونخواهیِ امام شهیدان، دوباره این جسارت در میان مذهبیها ایجاد شد که به این خودباوری برسند که اقلیت جامعه نیستند، بلکه اکثریت آناند؛ اگر شعائر دینیای را که بر گردنشان است بهجا آورند و بهجای گوشهنشینی در کنج خلوت خود و نق زدنهای همیشگی به زمین و زمان، کمی حضور و بروز خود را در جامعه پررنگتر کنند.
271
روز تشییع تو ای کاش! مرا دفن کنند
و بمیرم که مرا جای شما دفن کنند
سالها خون جگر خوردی و حرفی نزدی
این همه خونِ جگر را به کجا دفن کنند؟!
بسِپارید به مردم، که علی، معجزه بود
تا بدانند قرار است چهها دفن کنند
کاش میشد همهی پیکرِمان خاک شود
که تو را در وسط سینهی ما دفن کنند
آه! تابوت تو بر دوش ملائک، جاریست
حقت این است که در عرش خدا دفن کنند
کاش میشد که بمیرم که بمیرم آقا
و نبینم، و نبینم که تو را دفن کنند
271
و اینگونه آغاز شد!
هنوز هم نمیدانم، نمیدانم چگونه بساط این سفر جور شد، حتی دیشب هم معلوم نبود استاد اجازه دهد و کلاس سهشنبه را تعطیل کند
دوسالی از آخرین باری که مشهد رفتم میگذرد.
این دوسال واقعاً سخت گذشت این اواخر دلم گرفته بود از جور نشدن هیچ جوره سفر به مشهد،
گاه بیگاه میزدم زیر گریه از گناهان کرده و نکردهام که امام دیگر مرا برای پابوسی نمیطلبد...
نمیدانید چه شوق بغضآلودی دارم برای دیدن گنبد طلایی امام رضا، دوشنبه که برسم شک نکنید کف رواق دارالحجه میخوابم...
مادر خاطره پدربزرگ از تشییع قیامت وار امام میگوید و پدر از جفت و جور شدن سخت سفر،
آری و اینگونه آغاز شد
تمنا برای رسیدن به خیل خواهان سیدعلی
271
باد با روسریات شیطنتی کرد که حال
از خم زلف تو یک شهر پریشان شده است...
#سید_امیرمحمد_هاتفی
