امیر نوشت :)
Open in Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Show moreIran141 234The category is not specified
270
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+330 days
Posts Archive
270
اگه میتونستی به گذشته برگردی چه روزی رو دوباره تجربه میکردی؟
#برنامهناشناسپلاس
270
ساعت داره از نیمه شب میگذره
حوصله ام سر رفته
بیاید حرف بزنیم...
http://t.me/BChatPlusBot?start=Amir7621
270
نصفه و نیمه!
شب را دیر خوابیدم، حوالی ۲، ۲.۵. دلم را صابون زده بودم که فردا بیمار در بخش کم است و فردا را بیمار نمیگیرم و نیاز نیست ۲ ساعت زودتر خودم را برای شرححال گرفتن به بیمارستان برسانم.
صبح یک ساعتی بیشتر از حالت معمول خوابیدم و کِلِشکِلِش ساعت ۷.۵ خودم را به بخش رساندم.
با آنکه کلاً ۷ مریض در بخش بستری بودند، همهمه توی بخش توی مُخم فرو میرفت.
و خب، تو مُخیترین اتفاق ممکن این بود که دیدم محسن ساعت ۷.۵ نوشت مریض تازه داشتیم و اسم من را برای شرححال گرفتن روبهروی آن نوشته بود...
عمل انجام شده قرار گرفتم دیگر.
زیر زبانی نِقنِق ام را کردم و مشغول شدم.
بیمار ۴۳ ساله که به شکل ناخواسته باردار شده بود. مادران با سن بالا ریسک بالای مشکلات ژنتیکی جنین دارند... که در غربالگری متوجه شده بود چسبندگی شدید جفت دارد و مغز جنین هم تشکیل نشده، از آن طرف کبد جنین هم بیرون از بدنش تشکیل شده.
یکماهی درگیر کاری سقط قانونی بود و الان برای سقط به بیمارستان مراجعه کرده بود...
حقیقتاً نسبت به تشخیص افتراقیهای چسبندگی جفت گیجگیج بودم.
تقریباً نمیدانستم چه بپرسم.
بیمار هم با آنکه هوشیار بود، آنچنان حوصلهای برای پاسخ نداشت...
مشغول بودم که حواسم نشد و همسرش داخل اتاق شد.
وقتی همسرش را دید، بهگونهای توصیفی همان اشعار حافظ و سعدی از وصال یار میکند؛ چهره بیمار باز شد...
همسرش بوسهای بر پیشانیاش زد.
کلی خوراکی برایش آورده بود؛ از پاستیل و پفک و آبمیوه گرفته تا شیر و کیک و لواشک.
چون چند ساعت دیگر جراحی داشت، خوردن و آشامیدن برای بیمار ممنوع بود...
دو فرزند ۲ ساله و ۴ ساله داشت.
«بچهها دیشب راحت خوابیدن؟
غریبی نکردن...؟»
«عزیزم، راحتِ راحت خوابیدن.
درسته بابا هستم، ولی هر دو تا را بغل کردم، نازناز خوابیدند...»
نخواستم بیشتر خلوتشان را به هم بزنم. سریع دفتر و دَستکم را جمع کردم و از اتاق خارج شدم.
در ادامه صبح
یک مورنینگ بهشدت کسلکننده داشتیم.
من که خمار خواب بودم، منتظر بودم مورنینگ تمام شود تا فِلنگ را ببندم تا به خانه برسم و چند ساعتی بخوابم.
تا اینکه فلوشیپ گفت که استاد در بخش منتظر است...
استاد از اتاق اول شروع کرد.
«مریض کیست؟»
بیمار یکی از خانمها بود.
به نسبت شرححال کاملی نوشته بودند، حتی BMI مریض را پرسیده بود، ولی انگار استاد بنا داشت کمی اذیت کند؛ سؤالهای ریزی میپرسید که آدم شاخ درمیآورد. توقع داشتند نیواستیودنت این ریزجزئیات را بلد باشد...
در همین میان، یک لحظه توی گوش استاد گفتند که باید به اتاق عمل برود.
«ببخشید بچهها، یک بیمار اکرتا «چسبندگی» توی اتاق عمل داریم، به مشکل برخورده، سریع باید برم.»
استاد راند را نصفهنیمه رها کرد و رفت...
و ادامه راند را به رزیدنت سپرد.
رزیدنت هم مقداری ادامه داد و تمام کرد...
رفتم شرحِحال را بگذارم روی پرونده بیمار.
ببخشید، پرونده فلانی را ندیدید؟!
خانم ا.....
«آره، خودش پروندهاش را ندیدید.»
اتاق عمل!
پرونده آنجاست.
270
تعداد دقیق مژههایت را میدانم،
تعجب نکن!
زندانی مگر کاری جز شمردن
میلههای زندانش دارد؟...
270
نه فانوسی کنار لحظههای تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سرِ دیوارمان مانده
فقط اندوه میگیرد سراغی از غریبیمان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای قدیمی این معما را
چقدر از روزهای مثل زهرمارمان مانده؟
چقدر از دلخوشیهای کم و کوتاهمان رفته؟
چقدر از داغهای بر جگر بسیارمان مانده؟
صدای خواندن از عشق است در گوش کَر جنگل
اگر که قطره خونی گوشۀ منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید:
بیا بگذر ز تقدیرت... همین یک کارمان مانده!
#حامد_عسکری
270
اگه چیزی از نظر روحی- روانی اذیتتون میکنه،
برید توی سایت Pixelthoughts.co
و اون فکر یا هر چیزی که هست رو بنویسیدش
متناسب با اون، براتون موزیک پخش میکنه
و حرفایی بهتون میزنه که آروم بشید.
زبانش انگلیسیه ولی فارسی رو هم پشتیبانی میکنه
حقیقتاً جالبه
✍️: مستر نوشت
آموزش خوب
#برنامهناشناسپلاس
