en
Feedback
امیر نوشت :)

امیر نوشت :)

Open in Telegram

بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...

Show more
Iran141 234The category is not specified
270
Subscribers
-124 hours
No data7 days
+330 days
Posts Archive
photo content

اعتقادی به استخاره آنچنان ندارم... ولی خب یک کار ریسکی میخواستم انجام بدم، تا الان چهار بار استخاره کردم هر چهار بار آیه عذاب اومده...

بچم پسر شد چی؟ اینو که دیگه میشه مرجوع کرد؟

خانه بعد از حدود یک سال، راهی خانه شدم. به تنهایی و نور کم، به پرسه‌ زدن‌های بی‌صدا در دل شب عادت کرده بودم. حالا که به خانه برگشته‌ام، با آدم‌ها راحت نیستم. انگار غباری از دلمردگی بر چهره خانواده‌ام هم نشسته. گاهی از سر و صدای خانه یا سوالاتی که به نظرم بی‌مورد می‌آید با مادرم دعوا می‌کنم. می‌گویم: "نور را کم کن... در را ببند... حوصله‌ی درس ندارم مامان... صدا رو کم کن... حوصله‌ی حرف زدن ندارم..." خانه‌مان کمی بزرگ‌تر از خانه‌های امروزی‌ست. حدود ۴۰۰ متر، با اتاق‌هایی که با پله به طبقه‌ی بالا راه دارند. از وقتی من رفته بودم، خواهرم هم کنکوری شده بود. پدر و مادرم هر دو شاغل‌اند و کسی به خانه نمی‌رسد. اتاق‌ها تقریبا متروکه‌اند. انباری حیاط و گوشه‌و‌کنار خانه، پر از لوازم بی‌استفاده است که روح مردگی دارد ،جایی که روزی با صدای خیاطی و جنب‌وجوش باغچه‌اش جان می‌گرفت، حالا ساکت است. نه صدایی دارد، نه دلی را باز می‌کند... بعد از خراب شدن کنکور خواهرم، هرکس سرش گرم کار خودش است. مگر برای ناهار، شام یا کار واجبی، با هم حرفی نمی‌زنیم. حرف‌هایمان هم گاه‌ و بی‌گاه، با دعوا و دلخوری می‌گذرد. اما امروز مهمان ویژه‌ای داشتیم... روشنا کوچولو مهمان خانه‌ی ما شده بود. باورم نمی‌شد هر چهار نفرمان دست‌به‌دست هم داده بودیم تا فقط بخندد! خواهرم که مدت‌ها بود اشک و بی‌انگیزگی را نمی‌گذاشت کنار ، انگار زنده شده بود. برای اولین بار، چیزی جز گوشی بهانه‌ی بیدار بودنش بود. مادرم در آشپزخانه و پذیرایی دائم راه می‌رفت، غذا می‌پخت، با لبخند. پدرم از ذوق این کوچولو بلند بلند می‌خندید. ما... واقعاً "خانواده" شده بودیم. لحظه‌هایی که مدت‌ها بود فراموش‌شان کرده بودیم. واقعاً این کوچولوها بت‌شکنان مدرنیته‌اند... کاش روشنا بیشتر بماند. شاید گره دل زنگ‌زده و خاک‌گرفته‌ام کمی باز شود...

-

اسم بچه اومد... چقدر دلم برای روشنا کوچولو تنگ شده البته عکس یکسال و نیم پیشه واقعا نیازه چند روزی برم جهرم پیش کوچولوها
+1
اسم بچه اومد... چقدر دلم برای روشنا کوچولو تنگ شده البته عکس یکسال و نیم پیشه واقعا نیازه چند روزی برم جهرم پیش کوچولوها

دارم از فرط بیکاری گالری گردی میکنم... پارسال چقدر ریش داشتم.
+1
دارم از فرط بیکاری گالری گردی میکنم... پارسال چقدر ریش داشتم.

بچه قابلیت تعویض و مرجوعی نداره؟

photo content

بچه‌ام این شکلی نشد چی؟

من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ... من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن، شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ... اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت. #الهام_نظری ‌ ‌‌‌ ‌

مات چشمان توأم؛ اما دلم درگیر نیست از تو ای‌یوسف دلم سیر است و چشمم سیر نیست این شکاف پشت پیراهن شهادت می‌دهد هیچ‌کس در ماجرای عشق بی‌تقصیر نیست از تو پرسیدم برایت کیستم؟ گفتی: رفیق! آنچه در «تعریف» ما گفتی کم از تحقیر نیست هر زمانی روبروی آینه رفتی بدان در پریشان بودنت این «آه» بی تاثیر نیست قلب من! با یک تپش برگشت گاهی ممکن است آن‌قَدَر ها هم که می‌گویند گاهی دیر نیست #حسین_زحمتکش‌ ‌ ‌‌‌ ‌

و البته؛ عصرها با قلبِ خود در کافه خلوت می‌کنم او دمادم تیر و من یک‌ریز بهمن می‌کشم #سعید_فارس

خلاصه که؛ قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را  

-

اره شوگر می‌خوام از نوع کتابخون البته... آتش بدون دود قیمت گرفتم شده ۳.۵

-

مزه چیپس و ماست موسیر بگیر

-

عشق که نه ولی واقعا پرخوری اینقدر تاثیر داره؟