en
Feedback
PEiCe of Mind.

PEiCe of Mind.

Open in Telegram

نوشتن یعنی یه فرصت به کلمه‌های مرده و نیمه جون . با سرچ vonart می‌تونی کارامو ببینی، پشیمون نمی‌شی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
474
Subscribers
-524 hours
-167 days
+6530 days
Posts Archive
روزگار در یک آن ازت خشمگين‌ترین رو می‌سازه و بعد یک عمر رو صرف تماشا می‌کنه تا آروم آروم خشم رو کنار بذاری. روزگار بهت آروم ب
+1
روزگار در یک آن ازت خشمگين‌ترین رو می‌سازه و بعد یک عمر رو صرف تماشا می‌کنه تا آروم آروم خشم رو کنار بذاری. روزگار بهت آروم بودن رو یاد نمی‌ده، تو رو می‌شکنه تا یاد بگیری چطور بسازی. و عجب قمار بزرگی با ما موجودات دیوونه به نام آدم.
nat.

" عاشق خودم شدم و متاسفانه با دوتا عکس دارم وسوسه می‌شم کوتاه کردن موهامو عقب‌تر بندازم. اگه شمام خواستین عاشق خودتون بشین بف
+1
" عاشق خودم شدم و متاسفانه با دوتا عکس دارم وسوسه می‌شم کوتاه کردن موهامو عقب‌تر بندازم. اگه شمام خواستین عاشق خودتون بشین بفرمایید:
Draw me as if an obsessedfan artist filled an entiresketchbook page - messy,overlapping, full-bodyposes, tiny chibi doodles,exaggerated expressions,and random close-ups oftheir hands or eyes.White background. No grid,no order. Pure chaos energy.With (any color) aestheticclothes

photo content

با خود می‌پنداشت که افتخار زندگی در بقا ست، در تلاش برای زنده بودن، تاب آوردن، همواره قدرتمند ایستادن. تا زمانی که طعم خاکسترِ شروع را چشید. خاکستری‌ از تولد، تولدی از خود، خودی از تکه‌های شکسته‌، خودی که از هم پاشیده. اکنون چقدر زیبا و تماشایی بود، بالغ و درخشان. چقدر از نو نفس کشیدن به او می‌آمد. حال فهمیده بود برای زنده؛ زندگی کردن باید یک بار نه، بلکه بارها مرد.

سر تا پا گوش بود. آنقدر شنید و شنید که گوش‌هایی تشنه‌، حتی حرفایش را دزدیدند.

" روز تولدمو با این زیبا تموم می‌کنم.

" دوست دارم همه چیز و همه کس رو در بربگیرم. هم یه مهندس باشم هم یه نویسنده، هم منطقی هم خیال باف، هم برونگرا باشم هم درون‌گرا، هم عاشق بیرون، آدما، حرکت، هیجان و هم عاشق تنهایی، خلوت، خونه، سکوت، هم آبی و سفید هم زرد و سیاه، دوست دارم هم عاشق باشم و هم نباشم، هم بمونم و هم نمونم. نمیدونم روزی این روح همه چیز و هیچ چیز خواهِ من آروم می‌گیره یا نه اما تا جایی که بتونم می‌خوام ازش لذت ببرم، در آغوش بگیرمش و به خواسته‌هاش برسونمش.

" فقط وقتی تولدت می‌رسه می‌فهمی که چطور عمرت داره می‌گذره و چقدر سریع به آخر نزدیک می‌شه. برام سواله تولد یه طلوعه یا یه غروب؟

tan - 25.
tan - 25.

" کم‌کم دارم به یه جایی وسط دهه دوم زندگیم می‌رسم.
" کم‌کم دارم به یه جایی وسط دهه دوم زندگیم می‌رسم.

دنیایی که توی ساخته شدن و پا گذاشتن بهش نقشی نداشتم، من شکلش می‌دم یا اون منو شکل می‌ده؟

"تو هم به سختی داری ادامه می‌دی، نه؟ مراقبت کردن ازت اینکه نذارم کامل خشک بشی، برات یه لطفه یا عذاب؟ اصلا به چه حقی دارم به جات تصمیم می‌گیرم؟" دستی به برگ‌های خشک شده کشید. "پس بهم بگو، کی داره با مراقبت کردن ازم لطف می‌کنه و عذابم می‌ده؟"

carpe diem von.
+1
carpe diem
von.

می‌خواست حالی برای خوب نبودن نداشته باشند، جان‌شان را گرفت. بی آن که بداند، چنان بنزین جان سوزی برایش خواهد شد.

توی باغی که با قطع شدن یه شاخه؛ صد تا جوونه می‌زنه، دنبال قطع کردن درخت و خشک کردنش بود. von.
+1
توی باغی که با قطع شدن یه شاخه؛ صد تا جوونه می‌زنه، دنبال قطع کردن درخت و خشک کردنش بود.
von.

" از آخرین باری که شاهد فوت یکی از نزدیکانم بودم خیلی ساله که می‌گذره، قطعا بچه نبودم اما به نسبت الان کم سن بودم و بلوغ، درک و احساسات حال حاضر رو نداشتم همین باعث میشه که الان برام تبدیل به تجربه‌‌ای با حس و حالی به شدت عجیب بشه و به خوبی می‌تونم تاثیرشو روی بخشی از افکار و نوع نگرشم حس کنم. جوری که زندگی تو رو از لای اتفاقات مختلف رد می‌کنه تا بالاخره یاد بگیری واقعا غیرقابل پیش‌بینیه.

و مرگ چیز عجیبیه، هیچ وقت بهش عادت نمیکنی با بزرگ شدن هم فقط بهتر می‌فهمیش و غم اطرافیانت رو عمیق‌تر حس می‌کنی و درست لحظه‌ای که فراموش کردی هیچ کس همیشگی نیست، یادآوری می‌کنه که چطور روزی برای همه‌ی عزیزانت اتفاق میفته. زمان کوتاهی که یک عمر میگذره.

" یه گربه سیاه زیر نور آبی.

" ترجیح میدم آدما یه لیست از بدی‌هاشون نشون بدن تا وراجی کردن درمورد خوبی‌های حرف گونه‌شون. اگر خوبی‌ای داری قطعا در طول زمان می‌فهمیم پس بدیهیات رو کنار بذار و از چیزی که پنهانه بگو. چقدر می‌تونی شخصیتت رو کف دستت بذاری و نشون بدی؟ چقدر می‌تونی این رنگ از صداقت رو بین هزار رنگ زیبات داشته باشی؟ چقدر باهاشون آشنایی، دوستی، در قبال‌شون مسئولیت پذیری و می‌تونی داوطلبانه برای تغییر تلاش کنی؟ چقدر میدونی که خوب نیستی؟

آیا کامل بود؟ همانی که جسم و روحش تکه تکه شد؟ تکه‌هایی که گم شد، ربوده شد، به دندان گرفته شد، تکه‌هایی که دیگر برای ما نشد. آیا لایق بود؟ همانی که دستانش به رنگ کشتن خود درآمده بود؟ به رنگ آشنای قربانی کردن دیگران، به رنگِ خفه کردنِ هذیان گویی‌هایِ نقص‌هایش، به رنگ آبی، به یاد آزادی از سلطه‌ی خودِ برترش. آیا درست بود؟ همانی که نقاب به نقاب پوست ترک‌خورده‌اش را پوشاند؟ نقابی که در آرزوی ربوده شدن، به واقعیت باخت. نقابی که ماهرانه فریب داد و دیگر گوشی برای شنیدن حقیقتش نماند. نقابی که شاید آنقدر‌ها هم نقاب نبود. آیا انسان بود؟ همانی که پر و خالی بود؟ همانی که عکس کلمات بود اما باز هم مفهوم و نمادشان بود؟ بله.