PEiCe of Mind.
Open in Telegram
نوشتن یعنی یه فرصت به کلمههای مرده و نیمه جون . با سرچ vonart میتونی کارامو ببینی، پشیمون نمیشی . I'm your host, the crazy fucking Gemini . tan:nat . http://t.me/HidenChat_Bot?start=145088322
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
474
Subscribers
-524 hours
-167 days
+6530 days
Posts Archive
به روی درد، لبخندی میگذاشت.
برای پاهای لرزانش، کفشهایی استوار برمیداشت.
چیزی نداشت. داشتههایش همان نداشتهها بودند در لباسی زیباتر،
و زندگیای که از هیچ دنیا آمد؛ به دنبالِ معنا، با خونِ خود بیگانه گشت.
" ولی بدترین اتفاق اینه که خودت رو از دست بدی یا گم کنی. جوری سرگردون میشی که انتهایی براش وجود نداره و مهم نیست چند نفر به نالهی کمکهات جواب بدن یا نه، درنهایت هیچ کدوم نمیتونن از دست خودت نجاتت بدن، حالا هر چقدرم فرح بخش باشه. آخرش تو برای خودت هم دردی و هم درمون. همون کسی که بیشتر از همه نیاز داری سمت خودت باشه.
" امشب برای یک لحظه اتفاقی چشمم به ماه افتاد و دلیلش رو نمیدونم اما حس عجیبی داشت. دلتنگی، دوری، انتظار و این جمله که میگه: "وقتی به ماه نگاه میکنی افراد دیگهای هم هستن که همزمان دارن بهش نگاه میکنن." فقط حیف که نشد عکسی ازش به یادگار بمونه.
• Me, Myself and I
Experienced so many feelings,
Yet can't feel any feeling.
Like they said, "Known by many, understood by none",
Now I see, everything is undone.
What a life,
Without anything alive.
Breathed, breathing, will I breathe?
Couldn't feel, can't feel, will I ever feel?
Watching myself, like a book on the shelf,
Only know the colour, the name, the subject.
Can I read myself?
Can I see beyond the face?
Watching myself, like I'm someone else,
The stranger with my face makes me jealous.
Wondering what it feels like to feel,
Can an empty heart still heal?
- nat.
•
Little by little my spark is back
Wonder how this heart endured all those attacks.
Wasn't my soul torn apart?
Before it even had a chance to start?
Poor thing fell out of the chart
Looked everywhere for a ray of light.
Hundreds of pieces, hundreds of voices
Now every part has a million choices.
How did I not go mad?
They say "it wasn't that bad".
Couldn't believe their words, their faces,
So I stepped out of their races.
- nat.
" ترکیب عکسی که گرفتم و ادیتش کردم با متنی که نوشتم تنها چیزیه که میتونه رضایت صدمو به دست بیاره.vonat.
آدمهایی غریبه با سوگهایی مشابه.
تو را نمیشناسم اما بیشک لبانم با لبخندی که دارد؛ زبانِ چشمانت را فهمیده.
ای غریبهای که نمیشناسمت؛ کدام ریشهی تو، کدام دردِ تو،
با منِ کوچک پیوند خورده؟
کدام گذشته را شریک بودهایم که اکنون آنقدر آشِنایی؟
۱۳۹۶/۳/۲۸
" نه سال پیش این نقاشی تبدیل شد به اولین و آخرین کار و تجربهی پاستلم. عمیقا دوست دارم دوباره باهاش کار کنم چون اون حس واقعی نقاشی با دست رو به خوبی منتقل میکنه و عالیه..tan.
مسافری بود آزاد و رها، همه جا به اون تعلق داشت و او به هیچ جا.
آزادیای بیمقصد و بیبازگشت، زندان جالبی بود.
روی تیغ ایستاده بود و هر فردی که میرسید از او میخواست دستش را بلند کند و چیزی برایشان بگیرد. هر چقدر تلاش میکرد بیشتر فرو میرفت، دورتر میشد. آنها منتظر بودند. چشمانشان تنها بالاتر بودن او را میدید و ورد زبانشان تناقض زیادی با زخمهایش داشت ، " تو میتوانی".
و گرد و غبارِ غم، از سنگینترین جزئیات دنیا ست.
چه آب باشد چه باد، نمیتوان پاکش کرد.
یا کهنه میشود و ماندگار
یا جدید و آنقدر ریز که با یک نگاه، یک حرکت
آنی به روی لباس، چشمها، سر انگشتان و لبانت مینشیند.
با آن طعم آشِنا؛ چه کسی به این بار سنگین شک میکند؟
آنگاه که نور سایهای بر روی حقیقت بود و شب زیباترین صندوق اسرار، چه کسی حاضر به کنار زدن نور و جستوجویی در ورای دیدهها بود؟von.
دوست داشتن وقتی شناخت نداری راحته. داستان جایی شروع میشه که بفهمی اون شخص کی هست و کی نیست. همون نقطهای که از پذیرش احساس به پذیرش واقعیت میرسی.
واقعیت را دوست داشت.
همان حقیقت بیپرده و صادقانه،
همانی که ابهاماتش را میدزدید،
شفافیت را به افکار پریشانش بوسه میزد،
همانی که نقش بازی نمیکرد، ذهنش را رنگ نمیکرد.
واقعیت را دوست داشت.
هر چند تلخ و سخت، هر چند شیرین،
در انتها او؛ همان مرهمِ تلخِ دردهای بیپایانش بود،
همان همراهِ واقعی.
با خودش سر جنگ نداشت.
با خودی که دیگران به زور از او ساخته بودند گلاویز شده بود.
مترسکهای خندان، طوطیهای زیبا.
از خودش نبودند اما نابودیشان جراحت عمیقی به جا میگذاشت.
با خودش سر جنگ نداشت اما دیگران،
او را با خودهای زیادی زنده به گور میکردند.
