باد بوی خاک باران خورده میآرد
Open in Telegram
نقاشی هام پین هستن بچه ها🤗📌
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
193
Subscribers
-124 hours
+17 days
-330 days
Posts Archive
تهران، 6 فروردين 1342
نازی دارم نگاه می کنم و چيزها در من مي رويد. در اين روز ابري چه روشنم. همه رود های جهان به من می ريزد. به من که با هيچ پر می شوم. خاک انباشته از زيبايی است. ديگر چشم های من جا ندارد... چشم های ما کوچک نيست. زيبايی کرانه ندارد. به سايه تابستان بود که تو را ديدم و ديروز که نامه ات رسيد هنوز شيار ديدنت روی زمين بود و تازه بود. در نيمروز «شميران» از چه سخن می گفتيم؟ دستهای من از روشنی جهان پر بود و تو در سايه روشن روح خود ايستاده بودی. گاه پرنده وار شگفت زده به جای خود می ماندی. نازی، تو از آب بهتری. تو از ابر بهتری. تو به سپيده دم خواهی رسيد. مبادا بلغزی. من دوست توام و دست تو را مي گيرم. روان باش که پرندگان چنين اند و گياهان چنين اند. چون به درخت رسيدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد. در زمانه ما نگاه کردن نياموخته اند و درخت جز آرايش خانه نيست و هيچ کس گلهای حياط همسايه را باور ندارد. پيوندها گسسته. کسی در مهتاب راه نمی رود و از پرواز کلاغی هشيار نمی شود و خدا را کنار نرده ايوان نمي بيند و ابديت را در جام آب خوری نمی يابد. در چشم ها شاخه نيست. در رگ ها آسمان نيست. در اين زمانه درخت ها از مردمان خرم ترند. کوه ها از آرزوها بلند ترند. نی ها از انديشه ها راست ترند. برف ها از دلها سپيدترند. خرده مگير. روزي خواهد رسيد که من بروم خانه همسايه را آب پاشی کنم و تو به کاج همسايه سلام کنی و سارها بر خوان ما بنشينند و مردمان مهربان تر از درخت شوند. اينک رنجه مشو اگر در مغازه ها پای گل ها بهای آن را می نويسند و خروس را پيش از سپيده دم سر می برند و اسب را به گاری می بندند... خوراک مانده را به گدا می بخشند. چنين نخواهد ماند. بر بلنداي خود بالا رو و سپيده دم خود را چشم براه باش. جهان را نوازش کن. دريچه را بگشا. پيچک راببين. بر روشنی بپيچ. از زباله ها رو مگردان که پاره حقيقت است. جوانه بزن. لبريز شو تا سرشاری ات به هر سو رو کند. صدايی تو را مي خواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببين. با يافته خويش بزی. در خود فرو شو تا به ديگران نزديک شوی. پيک خود باش. پيام خودت را بازگوی. ميوه از باغ درون بچين. شاخه ها چنان بارور بينی که سبد ها آرزو کنی و زنبيل ترا گرانباری شاخه ای بس خواهد بود. ميان اين روز ابری من تو را صدا زدم. من ترا ميان جهان صدا خواهم کرد و چشم به راه صدايت خواهم ماند و در اين دره تنهايی تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنيد.
هنوز در سفرم(سهراب سپهري)
+3
یکیشون بیرون خونشو خوشگل کرده
اونیکی به داخلش رسیده
به "بخدا مال هردوتون قشنگ شده" هم راضی نمیشن🥹🦔
اما نیمشبی
من خواهم رفت ؛
از دنیایی که مالِ من نیست،
از زمینی که به بیهوده مرا بدان بستهاند
و تو آنگاه خواهی دانست
خونِ سبزِ من
خواهی دانست که جای چیزی
در وجودِ تو خالیست
و تو آنگاه خواهی دانست
پرندهی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من!
خواهی دانست
که تنها مانده ای با روحِ خودت
و بیکسیات را دردناکتر
خواهی چشید زیرِ دندانِ غمات
غمی که من میبرم
غمی که من میکشم...
و من،جاودانه
به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست
مسخ گشتهام.
احمد شاملو 🌙
دیروز دو ساعت زودتر بیدار شدم
تند تند همه ی کارامو انجام دادم که برای نقاشیم وقت بذارم
حس میکنم کارام زیادی افتادن جلو
میتونم تنبلی های نکردمو بین امروز و فردا تقسیم کنم🙂↔️
تموم نشده هنوز🚶♀️
«گشت شبانه در دریای مدیترانه»
Night Time Cruise in The Mediterranean
Emil Orlik 1932
