اغما؛
Closed channel
سبز نماندیم ، ساقه هایمان شکست . " https://t.me/Hiinoyochat_bot "
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
201
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-9030 days
Posts Archive
201
ازم پرسید خوبی؟ دیگه باهاش حرف نمیزنی خیلی. گفتم آره بابا اوکیم. گفت مطمعنی؟ گفتم خودت داری میگی خیلی دیگه باهم حرف نمیزنیم پس طبیعیه اینجوری باشم. " طبیعیه مثل قبل نباشم چون آدمای قبلی پیشم نیستن :) "
201
چطور میتونی ازم بخوای عادی رفتار کنم؟ چطوری ازم میخوای وقتی میبینم کارایی که بهمون میگفتی ازشون متنفری رو با کسی میکنی که تازگیا جامونو گرفته؟ چطور ازم میخای عادی رفتار کنم وقتی میبینی دارم هق هق گریه میکنم اما بلند میخندی درحالی که انقدر داغون بودم که کسی که تو کل سال تحصیلی حتا کمتر از انگشتای دستام باهاش چشم تو چشم شدم میاد بغلم میکنه و بهم بگه من هستم؟ که حتی راننده سرویسم بگه حرف بزن نترس؟ چطور ازم میخوای عادی رفتار کنم وقتی هربار هر معلمی ک میاد سر کلاس بعدش داغ دلمو تازه میکنه بس که میپرسه چه اتفاقی افتاده و بهمون میگه بیایم دنبالت اما وقتی میفهمه تو نمیخوای تنهاییتو با وجود من جبران کنی انقدر ناراحت میشن که بغضم میگیره؟ چطور ازم میخای عادی رفتار کنم وقتی تمام دوستام هی پرس و جو میکنن بفهمن چیشده و من بهشون میگم نه اوکییم دوستیم فقط؟ چطور ازم میخای عادی رفتار کنم وقتی میفهمم تمام مدت داشتی پیشم تظاهر میکردی؟ عادی رفتار کنم؟ چجوری؟ وقتی میبینم رفیقات بد نگام میکنن و به جایی میرسم که واقعا بیشتر و بیشتر میفهمم گوه بهتر بود اگه تو زندگیت بود؟ وقتی میگی فقط شماها نبودید اما واقعا فقط ماها بودیم. لااقل فقط من بودم.
میفهمی داری چی ازم میخای؟ نه. من نمیتونم توی دو سه روز حتا دو سه هفته بلد بشم عادی رفتار کردن باهات چه شکلیه. من نمیتونم.
من میدونستم دارم اذیتت میکنم. بازم حس شیشم. اما هربار بیانش کردم میگفتی اوکیه یا حلش میکردی. باید زودتر میرفتم. باید میزاشتم امنیت داشته باشی. نمیدونستم داری میریزی تو خودت و یجورایی خر میشم. نمیدونستم انقدر آسیب بهت زدم. ببخشید که بودم. اومدیم حرف بزنیم که حل کنیم اما با بیانش فقط تصمیم گرفتی بری. باید زودتر میفهمیدم که چقدر نابودت کردم.
اما ازم نخا مثل تو باشم و انقدر راحت به کتفم بگیرم حتا اگه بنا بر تظاهر کردن باشه. من نمیتونم مثه تو باشم و انقدر راحت عادی رفتار کنم انگار هیچوقت هیچ کاری باهم نداشتیم. نمیتونم حتا با قیافه عادی از کنارت رد شم. اونوقت ازم میخوای عادی رفتار کنم؟ منی که الان داره یک هفته میشه که عین بیش فعالای احمق و بدبخت دارم رفتار میکنم؟ منی که منتظر بودم حداقل خدافظی کنی حداقل ی بغل بدی(یه بغل بهم بدهکاری. خودت گفتی.) حداقل دست بدی حداقل آخرین حرفت بازم این نباشه که تو بهمون آسیب میزنی با بودنت. گرچه خودتم همونموقع حتا میدونستی اینطور نیست. نه من سراپا غیرعادیم. نمیخام دشمن شیم اما برام سخته عادت کنم که دیگه حتی دوست هم نیستیم. و دیدن اینکه تو داری انقدر عادی رفتار میکنی و به چپتم نیست هیچی همه چیو سخت تر میکنه برام. به تک تک حرفا و رفتارات فکر میکنم که الان کاملا برعکسشونی. انگار پیشم یه دروغ بودی. یه دروغه راست. انگار تمام مدت تحملم میکردی. این باعث میشه بخام نیست و نابود بشم جای اینکه مجبور شم باهات عادی حرف بزنم عادی رفتار کنم عادی نگاه کنم. اما خب. من حتی جایی تو زندگیت نداشتم که بخاد جای خالیم حس شه و جایگزین هم بیاد جام. من فقط یه بار بودم. گاهی هم باهام بهت خوش میگذشت اما آسیبایی که بهت زدم انگار خیلی بیشتر بوده. ببخشید که دیر فهمیدم.
201
دستای همدیگه رو گرفته بودیم. بین کوه ها و دشت و کمند پرسه میزدیم. با سرعت میدوییدیم. دستامون ول شد اما سرعتا کم نه. منظره های زیبایی رو میدیدیم و لبخند از رو لبامون نمیفتاد..
خوش میگذشت. یهو خسته شد. وایساد ولی بهم نگفت وایسم. نفهمیدم. بخاطر اعتمادی که بهش داشتم فک کردم پشت سرمه. دیر فهمیدم. برگشتم دنبالش..
دیدم نشسته و گرم صحبت با چندنفریه که دورشو گرفتن... رفتم سمتش. دستشو گرفتم و بلندش کردم. از اون آدما که دور شدیم شروع کردم به حرف زدن. چرا نبودی؟ چیشده؟ چرا بهم نگفتی منم وایسم تا باهم استراحت کنیم؟ هیچ جوابی نداشت. فهمیدم دیگه نمیخاد همراهم بیاد! سخت راضیش کردم. یجورایی با گریه و التماس! یکی از اون چندنفری دورش بودن رو هم همراهمون کرد. مسیرو ادامه دادیم اما دیگه مثل قبل نبود. نه سرعتمون نه حس و حالمون. حالا حس میکردم اضافم. حس میکردم باید رهاشون کنم. باید بزارم باهم برن و هر مسیری که دوست دارن رو پیش بگیرن.. ولی.. همه چیو یادش رفته..؟
انقدر توی افکار و نگرانیام غرق بودم که حواسم نبود پامو کجا میزارم. کسی حواسش بهم نبود و داشتم به سمت دره روانه میشدم. زیر پام خالی شد ولی دستمو گرفت. نمیتونست برم گردونه بالا، از طرفی هم دلش میخاست ولم کنه تا از نظر خودش همه چیز واسه جفتمون راحت تر باشه. بهش گفتم داری اذیت میشی! دارم بهت آسیب میزنم نه؟ خواستم خودم دستاشو ول کنم. هیچی. هیچی دیگه مثل قبل نبود! اما دلم میخواست هنوز کنارش باشم. هنوز امید داشتم. ولی.. اون انگار دیگه آماده بود تا دستامو ول کنه! شاید فکر میکرد مرگ بهتر از موندنم در کنارشه. ولم کرد. تموم شد. رفت. منم افتادم روی یه درخت بزرگ و سرسبز. داغون شدم. مرگی درکار نبود، تنهایی هم نبود. اونجا، اون پایین، توی اون دره بزرگ یه روستای کوچیک بود با مردمای باصفا! اما فکرکنم من ترجیح میدادم بمیرم. خیلی بهتر از زنده موندن ولی زندگی نکردن بود. حالا جزئی ازون مردمم. همه چیز خوبه اما در نهایت، منتظرم برگرده و نجاتم بده. همه چیز خوبه اما درنهایت، فکر کنم این "من" نیستم! من.. فقط وقتی برگرده پیداش میشه..!
-Micha.
15 Feb 2026
