ᅠּ︠݁۫ ֹྀ تـاࢪټ لـیموᅠ
Open in Telegram
🪸 ݄ گوشـہ ایے آࢪام بࢪاے شڪفټن ࢪوح هـا. ០⃘០ ݄ t.me/softwings_bot ㅤ᩵ آࢪشیو ݄ t.me/sunarcive ²⁷
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
291
Subscribers
-324 hours
-57 days
+3730 days
Posts Archive
Repost from N/a
ㅤㅤㅤزندگے نامہ ڪلاࢪا بو
کلارا در ۲۹ ژوئیهی ۱۹۰۵ در بروکلین نیویورک به دنیا اومد. او سومین فرزند خانواده اش بود، اما دو خواهر بزرگترش در دوران نوزادی از دنیا رفته بودند و کلارا تنها فرزندی بود که توی اون خانواده زنده مونده بود. خانواده او در فقر مطلق زندگی میکردن و بارها از خانهای به خانهی دیگر نقل مکان کردن. اما فقر تنها مشکل خانهی کلارا نبود. مادرش، سارا، از بیماری روانی شدیدی رنج میبرد. کلارا از کودکی مجبور بود با حملات و رفتارهای غیرقابلپیشبینی مادرش کنار بیاد؛ در واقع خودش بعدها گفت :: «من از بچگی از مادرم مراقبت میکردم؛ او هیچوقت از من مراقبت نمیکرد.» زندگی در چنین خانهای باعث شد کلارا خیلی زودتر از سنش بزرگ شود. اما بدترین اتفاق هنوز نرسیده بود. در سال ۱۹۲۲، زمانی که کلارا در دوران نوجوانی خودش بود، مادرش در یکی از حملات روانی خود با چاقوی قصابی به سراغ او رفت. کلارا از خواب بیدار شد و چاقویی رو مقابل گلوی خود دید. او توانست با مادرش مقابله کند، خودش رو نجات دهد و مادرش رو در اتاق حبس کنه. صبح روز بعد، مادرش حتی اتفاقی رو که افتاده بود به یاد نمیآورد. بعد از این حادثه، پدر کلارا، مادرش رو به آسایشگاه روانی سپرد. اما رابطهی کلارا با پدرش هم رابطهای امن و عادی نبود. پدرش، رابرت، سالهای زیادی بیکار بود و اغلب خانه رو ترک میکرد. خانواده دائما در فقر بودند و کلارا بعدها از بیثباتی و بیتوجهی او نسبت به خانواده صحبت کرد. از طرف دیگر زمانی که کلارا 𝟣𝟨 سال داشت، در دورهای که مادرش در آسایشگاه بستری بود، پدر کلارا از کلارا سواستفاده جنسی میکرده و کلارا، این اتفاق رو بهطور کامل فراموش کرده بود و حتی نمیدانست این بخش از خاطرات زندگیش وجود داره. سالها بعد، زمانی که در جلسات رواندرمانی درباره گذشتهاش صحبت میکرد، متوجه شد که این دوره از زندگیش رو به یاد نمیاره؛ دورهای که ظاهرا فشار و رنجش برای ذهنش بیش از حد تحمل بوده. (گاهی یک اتفاق اونقدر دردناک و غیرقابلتحمله که ذهن، برای محافظت از فرد، به جای روبهرو شدن با آن، خاطره رو از دسترس آگاهی خارج میکنه؛ انگار که بخشی از زندگی برای مدتی از حافظه پاک میشه تا فرد بتواند به ادامه دادن ادامه بده. تلخترین بخش ماجرا اینه که گاهی انسان برای زنده ماندن از یک درد، مجبور میشود حتی به خاطر نیاورد که زمانی آن رو تحمل کرده است. ) به هر حال، آنچه دربارهی کودکی کلارا تردیدی باقی نمیگذارد، اینه که او در خانهای بزرگ شد که برای یک کودک به هیچ وجه جای امنی نبود. خودش بعدها از فقر، گرسنگی و تحقیر شدن به خاطر لباسهای کهنهاش گفت. دخترهای مدرسه اونو به خاطر ظاهرش مسخره میکردن و کلارا بیشتر با پسرهای محله وقت میگذراند. کلارا یه دختر سرکش بود؛ دعوا میکرد و از اینکه مثل دخترهای دیگه رفتار نکنه، ابایی نداشت. و چیزی که توی اون دوران مهمتر از همه بود، این بود که سینما رو پیدا کرده بود. فیلمها برای کلارا فقط سرگرمی نبودن اون فیلما راه فرار بودن، راهی بودن برای اینکه دلیلی برای ادامه دادن پیدا کنه، توی اون شرایط زندگی وقتی زندگی واقعیش چیزی برای دوست داشتن به او نمیداد، پردهی سینما دنیایی رو نشونش داد که در اون آدمها زیبا بودن، عشق وجود داشت و میشد سرنوشت دیگه ای داشت. زندگی با کلارا اونقدر بی رحم بود که حتی بیرون از خانه هم تراژدی دست از سرش برنمیداشت. یکی از نزدیکترین دوستان دوران کودکیش در حادثهای هولناک در مقابل او دچار سوختگی شدید شد و در آغوش کلارا جان داد. دختری که هنوز حتی ده سالش نشده بود، با چنین صحنههایی روبهرو میشد !! شاید به همین دلیل بود که کلارا بعدها روی پرده سینما انقدر زنده به نظر میرسید. او روی پشت دوربین از ته دل میخندید، چون خوب میدونست زندگی واقعی چقدر میتونه بیرحم باشه در سال ۱۹۲۱، کلارا در یک مسابقهی استعدادیابی که توسط یک مجله برگزار شده بود شرکت کرد و برنده شد. این مسابقه دری رو برای ورود او به روی سینما باز کرد اولین حضورش در فیلم 𝖡𝖾𝗒𝗈𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖱𝖺𝗂𝗇𝖻𝗈𝗐 در سال ۱۹۲۲ بود، هرچند بخشهای مربوط به او در نسخهی نهایی فیلم حذف شد (متاسفانه) اما کلارا کوتاه نیامد او خیلی زود توانست نقشهای بزرگتری بگیرد و با فیلم 𝖣𝗈𝗐𝗇 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖲𝖾𝖺 𝗂𝗇 𝖲𝗁𝗂𝗉𝗌 توجه تماشاگران رو به خودش جلب کنه هالیوود متوجه شده بود که او با بازیگران زن معمول دوره خودش فرق داره کلارا ظریف و اشرافی نبود. کلارا متفاوت بود، مثل بچه ها میخندید، میدوید، شیطنت میکرد، عاشق میشد و روی پرده مثل یک آدم واقعی رفتار میکرد. و همین تفاوت، بزرگترین سرمایهی او شد.
Repost from N/a
ㅤ 𝖲𝗁𝖾'𝗌 𝖢𝗅𝖺𝗋𝖺 𝖡𝗈𝗐 𝖳𝗁𝖾 𝖮𝗋𝗂𝗀𝗂𝗇𝖺𝗅 𝖨𝗍 𝖦𝗂𝗋𝗅
بهم اجازه بدید در مورد این ملکه که داستان زندگیش برعکس زندگی پر رزق و برقش به شدت غمگین کننده ست، براتون بگم
ㅤㅤ ⎯⎯⎯⎯ ི⏝ ཻ ⎯⎯⎯⎯
قبل از مرلین مونرو، قبل از جین هارلو و سالها پیش از اینکه کلمه ی «𝖨𝗍 𝖦𝗂𝗋𝗅» تبدیل به اصطلاحی برای زنان مشهور و جذاب شود، دختری در یکی از محلههای فقیر بروکلین زندگی میکرد که قرار بود خودش معنای این کلمه رو بسازه. اما پشت آن لبخند معروف، موهای کوتاه و چهرهی سرزندهای که بعدها میلیونها نفر عاشقش شدند، کودکی بود که دوران بسیار تاریکی رو از سر گذرونده بود؛ دورانی از فقر، خشونت، بیماری روانی و تنهایی که تقریبا هیچوقت از زندگی او جدا نشدن.
من یه مدت خیلی جدی میرفتم دایرکت نامجون عر میزدم گریه میکردم از دست زندگیم
بعدمیرفتم برای تهیونگ روزمو تعریف میکردم:)
منم به اونا پیام داده بودم مطمئنم کلی چرتو پرت دایرکت نامجون گفته بودم ولی نیست الان دایرکتش برام
