en
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

Open in Telegram

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
963
Subscribers
+124 hours
+27 days
+36230 days
Posts Archive
هستیـ👀ـد بریم پارت؟!

سلام👀🫶🏻

Repost from 𝟎𝟎𝟏𓅛
لینک چنل‌های سروش و روبیکا https://splus.ir/Belqishoseiny Rubika.ir/belqishoseiny

روبیکا و سروش‌رو دارید دیگه؟!

بچه‌ها میگن قرار نتا قطع بشه🫠

sticker.webp0.01 KB

#قانون_سکوت 🕯️ #پارت_اول برگه‌ها رو ورق می‌زدم و رد می‌شدم. جلسه مثل همیشه بود؛ حرف‌های تکراری، آدم‌های تکراری. تا اینکه چشمم افتاد روی یه اسم. رز نیکزاد — طراح ارشد داخلی دستم همون لحظه متوقف شد. چشمم دوباره برگشت روی اسم. رز نیکزاد… می‌شناختمش. خیلی خوب می‌شناختم. در اتاق باز شد. همه نگاه‌ها رفت سمت در. من هم نگاه کردم. و اون وارد شد. برای یه لحظه همه چیز انگار ثابت شد. همون چشم‌های آبی. همون چهره. همون رز. یه لحظه خیلی کوتاه نگاهمون به هم افتاد. اون هم منو شناخت. کاملاً مشخص بود. ولی هیچ‌کدوم واکنش نشون ندادیم. انگار هر دو تصمیم گرفته بودیم گذشته رو قفل کنیم. صورت من همون حالت همیشگی رو داشت؛ سرد و بی‌تفاوت. اون جلو اومد. دستش رو دراز کرد. «سلام، رز نیکزاد هستم. طراح پروژه.» دستش رو گرفتم. گرم بود. ولی زود رهاش کردم. «آراد مهرگان.» کوتاه گفتم. اون نشست. جلسه شروع شد. ولی من دیگه چیزی از حرف‌ها رو نمی‌شنیدم. فلش‌بک — پنج سال قبل (از نگاه رز) بارون تند می‌اومد. خیس شده بودم، ولی مهم نبود. فقط منتظرش بودم. قرارمون همینجا بود، ولی دیر کرده بود. مثل همیشه. بالاخره اومد. آروم، بدون عجله. انگار نه انگار من اینجا زیر بارون وایسادم. همون لحظه گفتم: «بازم دیر کردی.» نگاهم نکرد. این اولین چیزی بود که دلم رو بد کرد. گفت: «باید تمومش کنیم.» خشکم زد. «چی رو؟» بالاخره نگاهم کرد. ولی نگاهش فرق داشت. سرد بود… خیلی سرد. «ما رو.» یه لحظه خندم گرفت، از عصبی بودن. «شوخی نکن آراد…» ولی جدی بود. گفت: «تو فکر کردی این رابطه واقعی بود؟» ساکت شدم. نفسم بالا نمی‌اومد. آروم گفتم: «آراد… داری چی می‌گی؟» گفت: «من هیچ‌وقت تو رو جدی نگرفتم.» اون جمله محکم خورد تو دلم. بارون بیشتر شد. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. بعد گفتم: «دروغ می‌گی… تو اینطوری نیستی.» یه لحظه سکوت کرد. بعد ادامه داد: «فقط یه سرگرمی بودی.» دیگه نتونستم وایسم. رفتم جلو. دستم رو بالا آوردم و دو طرف صورتش رو گرفتم. «نگام کن…» صدام می‌لرزید. «این تو نیستی… داری اینو می‌گی که من برم، درسته؟» برای یه لحظه خیلی کوتاه نگاهم کرد. یه چیزی تو نگاهش شکست… خیلی کوتاه. ولی سریع جمعش کرد. دستش رو آورد بالا و آروم مچم رو گرفت. نه محکم… ولی قطعی. دستم رو از صورتش پایین آورد. آروم گفت: «رز… تمومش کن.» دست‌هام افتاد. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نفسم بریده بود. آروم گفتم: «منو از خودت متنفر نکن آراد…» چشم‌هام لرزید. «اگه می‌خوای بری… برو… ولی اینطوری نگو…» یه قدم عقب رفت. فاصله افتاد بینمون. همون فاصله‌ای که انگار از قبل هم بوده. آروم گفت: «برای تو بهتره اگه منو بد ببینی.» نفسم گیر کرد. هیچ حرفی نداشتم. فقط نگاهش کردم. و اون رفت. این بار حتی مکث هم نکرد. حال — ذهن آراد اون شب دروغ گفتم. نه چون می‌خواستم… چون مجبور بودم. اگر می‌فهمید چرا می‌رم، هیچ‌وقت نمی‌رفت. و موندنش یعنی خطر. برای خودش. برای من. پس کاری کردم ازم متنفر بشه. حتی اگه خودم هم همون لحظه از هم پاشیدم. رز روبه‌روی من نشسته بود. زنده. بعد از پنج سال. و هیچ‌کس تو اون اتاق نمی‌دونست ما قبلاً همدیگه رو داشتیم. https://t.me/ghnoonsokoot

○ قانون سکوت ○ رز سال‌ها تلاش کرد گذشته را پشت سر بگذارد... خاطراتی که هر شب در سکوت ذهنش زنده می‌شدند و زخمی که هیچ‌وقت فرصت
○ قانون سکوت ○ رز سال‌ها تلاش کرد گذشته را پشت سر بگذارد... خاطراتی که هر شب در سکوت ذهنش زنده می‌شدند و زخمی که هیچ‌وقت فرصت ترمیم پیدا نکرد. اما همه‌چیز از روزی تغییر کرد که دوباره او را دید... آراد مهرگان؛ مردی که روزی قلب رز را به آتش کشید و بعد، بی‌رحمانه میان ویرانه‌های آن ناپدید شد. حالا دوباره روبه‌روی او ایستاده بود... سردتر از همیشه، خطرناک‌تر از قبل، و دست‌نیافتنی‌تر از آنکه بتوان فراموشش کرد. هیچ‌کس نمی‌داند میان این دو چه گذشته است... هیچ‌کس از رازهایی که سال‌ها در سکوت دفن شده‌اند خبر ندارد. رازهایی که با بازگشت آراد، یکی‌یکی از دل تاریکی بیرون می‌آیند. گاهی بعضی عشق‌ها نمی‌میرند... فقط پشت لبخندها پنهان می‌شوند. و بعضی آدم‌ها، مهم نیست چند بار از هم دور شوند... سرنوشت همیشه راهی برای برگرداندنشان پیدا می‌کند. اما وقتی حقیقت فاش شود، عشق پیروز می‌شود یا انتقام؟
به «قانون سکوت» خوش اومدی... اینجا هیچ‌کس آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست؛ و هر سکوت، رازی را پنهان کرده است. 🖤 ✍🏻 به قلم ساهی 🪻🌧 به خانواده‌ی ما بپیوندید... https://t.me/ghnoonsokoot

ولی دلیل نمیشه شما ری‌اکت نزنید😒

حالا درسته من زدم زیر حرفم عوض دوتا،یکی آپ کردم🤨

𝐒𝐡𝐚𝐝𝐨𝐰'𝐬 𝐎𝐟 𝐀𝐳𝐚𝐫𝐭𝐡 "ɪɴ ᴀ ʟᴀɴᴅ ᴡʜᴇʀᴇ ᴛʜᴇ ᴄʀᴏᴡɴ ɪꜱ ᴡᴏɴ ʙʏ ʙʟᴏᴏᴅ, ʟᴏᴠᴇ ɪꜱ ᴀ ᴘʀɪɴᴄᴇ'ꜱ ᴍᴏꜱᴛ ᴅᴀɴɢᴇʀᴏᴜꜱ ᴇɴᴇᴍʏ." برای
𝐒𝐡𝐚𝐝𝐨𝐰'𝐬 𝐎𝐟 𝐀𝐳𝐚𝐫𝐭𝐡
"ɪɴ ᴀ ʟᴀɴᴅ ᴡʜᴇʀᴇ ᴛʜᴇ ᴄʀᴏᴡɴ ɪꜱ ᴡᴏɴ ʙʏ ʙʟᴏᴏᴅ, ʟᴏᴠᴇ ɪꜱ ᴀ ᴘʀɪɴᴄᴇ'ꜱ ᴍᴏꜱᴛ ᴅᴀɴɢᴇʀᴏᴜꜱ ᴇɴᴇᴍʏ."
برای خوانـــدن کلیـــک کنید⇙ 𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿𝟬𝟮𝟮 • ┈┈┈┈┈┈ 🍀 ┈┈┈┈┈┈ • #shadows_of_Azarth

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
با خوندن این لیست گلنار لازم میشی🫣❤️‍🔥💧
#بمال‌رو‌لینکا‌‌فقط‌وقتی‌تنهایی😈 عاشقان👅بیگانه💦 #فانتزی #BDSM #بیگانگان https://t.me/+oWXkF0e8kD1iN2Fk ⊱───•🌚🤍•─── لیدِر محله شاه خط محله💦🔞 #عاشقانه #محله ای #مافیای https://t.me/+lwXpxbjPSGAwNjc0 ⊱───•🌚🤍•─── میراثِ خاموش🔥💶 #عاشقانه #انتقامی #صحنه‌دار https://t.me/+MqV2iz7keRc3NTU8 ⊱───•🌚🤍•─── راهزن🥵💦 #گی #مافیایی #خشن https://t.me/+u1zRiU_AxqszMzNk ⊱───•🌚🤍•─── میـرآن مـن . .♥️⛔️ #عاشقانه #مافیایی #انتقامی #صحنه‌دار https://t.me/+nsD4JKFstZ40NTI0 ⊱───•🌚🤍•─── میراث‍ــ🫦ـــگناه🔞 #بزرگسال #عاشقانه #رازآلود https://t.me/+RB7PXuZy7GE2N2I8 ⊱───•🌚🤍•─── ماهِ‌من ❤️‍🔥🥲 #عاشقانه #هیجانی #بزرگسال https://t.me/+rKFtYmQaOhAwYmE8 ⊱───•🌚🤍•─── شکوفه سیاه🥀🔥 #عاشقانه #ماورایی #انتقامی https://t.me/+tBGtBVHWZaw1YzY0 ⊱───•🌚🤍•─── ترجمه‌های دنریـس🧚🏻‍♀🔥 #عاشقانه #فانتزی #بزرگسال https://t.me/+HlZdTLg1Deg2ZTBk ⊱───•🌚🤍•─── خون 🥀 عشق ❤️‍🔥 #عاشقانه #مافیایی‌ #صحنه‌دار https://t.me/+CsXEAWwdT5pmZjEy ⊱───•🌚🤍•─── افسانه والاریون 🔥⛓ #ارباب_بردگی #تریسام #فانتزی https://t.me/+KLxb65hhQhlkZTM0 ⊱───•🌚🤍•─── شاهزاده با کفش‌های کتانی💔🔥 #عاشقانه #طنز #بزرگسال https://t.me/+chT7aSvJOuAwOGFk ⊱───•🌚🤍•─── شیطانے ڪه او دیـد🥵💦 #دارڪرومنس #روان‌شناختے #اروتیک https://t.me/+di73gPsoj-lhNmM0
تا 9 صبح پست آخر‼️ حذف 12 ظهر ───• ·  · ⌞🌱⌝ ·  · •─── تبادلات لیستی مجم‍‌وعـه‌ی  𝐃𝐚𝐳𝐡𝐢𝐚𝐫🌑‌⃟🌱 @Dazhiar_collection2

مدیر بیا پیوی سریع @Lara_200m

ری‌اکشن‌هارا بنوازید که بریم چپتر‌های بعدی،جیگرطلاها

Gift
telegram star2500

Prizes of the draw

2500 Stars will be distributed among 25 winners.

Completion date

𓂃 رازی میان خط‌ها 𓂃 ─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───
_تو بهم دروغ گفتی که کی هستی... تو بازیم دادی امیررضا _من بازیت ندادم من واقعا عاشقتم توی لعنتی با اون بابات وارد زندگیم شدین و نابودم کردین کنارش زدم که دستم وگرفت وگفت: _کجا؟ _به توچه گمشو کنار مرتیکه شارلاتان _تو تاابد مال منی کوبیدم به دیوار و لباش ومحکم گذاشت رو لبام و دستش و برد زیرلباسم
─── ⋆⋅☆⋅⋆ ─── او مردی مرموز، مهندس و معماری موفق است که با قلبی سرشار از نفرت برای انتقامی قدیمی بازمی‌گردد. اما درست زمانی که همه‌چیز طبق نقشه پیش می‌رود، عاشق دختری می‌شود که هرگز قرار نبوده سهم قلب یا زندگی او باشد... ژانر: 🎓 استاد–دانشجویی 🕵🏻 پلیسی 🖤 عاشقانه | رازآلود | انتقامی ─── ⋆⋅☆⋅⋆ ─── https://t.me/+6MA1kojsfSU5ODk0 https://t.me/+6MA1kojsfSU5ODk0

͏ ͏ ͏ ͏ ‌͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ͏ ‌vıdeo lınk : 🪢‌ KB‌ ‌ ‌ ‌ ͏ ͏ ͏ ‌ ͏ ͏ ‌ 2005 ៸៸ monthl ' users

sticker.webp0.01 KB