Belqis novels
Open in Telegram
" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز بهجز جمعهها 📌 از بخش پین چنل میتونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارتگذاری: زیر سایههای آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفتوگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
974
Subscribers
+524 hours
-127 days
+32830 days
Posts Archive
Repost from N/a
امیررضا برگشته...
با یک اسم در ذهنش، یک راز در گذشتهاش و یک هدف: انتقام.
مردی مرموز که سالهاست با نفرت زندگی میکند و برای رسیدن به هدفش از هیچچیز نمیگذرد.
اما ورود دختری به زندگیاش، تمام نقشهها را تغییر میدهد؛ دختری که هیچوقت قرار نبود سهم دل و دنیای تاریک او باشد.
او برای نابودی یک نفر برگشته بود...
اما حالا باید بین انتقامِ گذشته و عشقی که نباید شکل میگرفت یکی را انتخاب کند.
https://t.me/+Xbcl4342wkhjMDNk
https://t.me/+Xbcl4342wkhjMDNk
دارای صحنه های باز و بزرگسال بچه نیاد🤤🥹
╭┄┄┄┄┄❖༺ 𝑺𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘'𝒔 𝑶𝒇 𝑨𝒛𝒂𝒓𝒕𝒉 ༻❖┄┄┄┄┄╮
┏┄┄⊶ تایماس هیچوقت به چیزی جز قدرت و بازیهای دربار اهمیت نمیداد؛ تا اینکه نورآی، شاهدختی با ظاهر آرام و روحی سرکش، وارد مسیرش شد. دختری که برای اولینبار هیولای درون تایماس رو بیدار کرد؛ اما وقتی فهمید نورآی سهم برادرش از تاجوتخته، وسواسش تبدیل به چیزی خطرناکتر شد.
┗┄┄⊷
┏┄┄⊶ 𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫𝐬
┊📖 Telegraph : خوندن چپتر سیوهشتم
┊📖 Telegraph : خوندن چپتر سیونهم
┊📖 Telegraph : خوندن چپتر چهلم
┗┄┄⊷
┏╾ #Shadows_Of_Azarth ♠
┊Status : Ongoing
┊Genre : Dark Romance • Historical Fantasy🔞
┊Author : Belqis
├
┊Characters : Taymas • Nurai
├
┊Chat With Author : @belqisnovelbot
┗┄┄┄┄╾☛ @belqisnovel
╰┄┄┄┄┄❖🖤❖┄┄┄┄┄╯
Repost from N/a
-شُل کن عمادخان...لِهِش کردی دخترمو!
صدای خندهی ریزِ نوهها بین همهمهی چیدنِ خرماها بلند شد.
نیاز از خستگیِ تدارکاتِ ختم،گوشهی کاناپه خوابش برده بود و حالا در آغوشِ امنِ و محکمِ عماد بود،طوری که انگار اگر محکم نگهش ندارد،از او میگیرندش!
بیتوجه به دیگران،از موهایِ خوشبویش دمی گرفت و نجوا کرد:
-میبرمش بالا،راحت بخوابه!
اما قبل از رفتن،یقهی کناررفتهی شومیزش را مرتب کرد تا شانه و گردنِ سفیدش پوشانده شود...
همین هم کافی بود تا کوروش نگاهِ خیرهاش را از نیاز بردارد و به عماد بدهد که با فکِ منقبض و غیض نگاهش میکرد.
عمادی که از خیرگیِ نگاهِ او،خلقش تنگ شده و جرقهای کوچک برای آتش گرفتنش کافی بود...
https://t.me/+nFOP1ObUJU5iOTU0
https://t.me/+nFOP1ObUJU5iOTU0
‼️عاشقانهای دلنشین و خوش حال و هوا که شما رو آرومآروم همراهِ خودش میکنه و دلتون نمیآد رهاش کنید🥺❤️🔥
Repost from Belqis novels
🔞رئیس مافیا دختر رو برای اینکه جلوی همه عربی رقصیده💦
مجازات میکنه🥵و مجبورش میکنه...❌️🤫
⚠️برای خونــدن رمان روی لینک کلیک کن⬇️ https://t.me/Gry_74IO04UwODdk
Repost from Belqis novels
وسوسهی تاریـ🕸ــک مِن🕷
پارت دویست و یک❌️💦
تخت تکون خورد و به گمانم آس روی تخت دراز کشید. اونقدر از دستش عصبانی بودم که نه بهش گفتم بلند شه و نه گفتم بره عقب. برای همین خواستم خودم بلند شم که از پشت کشیدم. _ کجا؟ حرارت🥵💦تنش حتی از روی لباس ساتنم هم حس میشد و این اصلاً خوب نبود. منو سمت خودش کشید و حتی چرخوندم روبهروش. _ تو که گفتی بدن🔥من هیچ تأثیری روت نداره، پس چرا سرخ شدی؟ _ نداره. _ دستتو بذار رو بدنم. _ چیکار کنم؟ دستمو گرفت و روی بدنش❌️گذاشت. _ پس چرا لباتو میجویی؟ تو که برات مهم نبود. تازه خودمم فهمیدم که داشتم لبامو میجویدم.♨️ _ این ربطی بهش نداره. _ نداره؟ _ نه. نگاهم رفت سمت کبودیهایی که کمکم داشتن بهتر میشدن. دستمو بردم روی یکی از اونا و فشار دادم. _ درد دارن؟‼️
