en
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

Open in Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
190
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
واسمون دعا بخون ایران خانوم❤️‍🩹✌️🏻

photo content
+1

Repost from N/a
مردم به تو گوش می‌دهند، اما تو شنیده نمی‌شوی. مردم تو را میخوانند، اما تو درک نمی‌شوی. مردم تو را می‌بینند، اما تو دیده نمی‌شوی. گمان کنم که یا چشم و گوش و قلب مردم مشکلی دارد، یا تو.

این روزها احساست زیادی در وجودِ من با هم گلاویز می‌شوند. از سویی امیدوارم به آمدن روزهای بهتر و از سوی دیگر خموش و نالانم از این روزهای سیاه. این چنین غمدار شدن حق ما و جوانی ما نبود. ما آرزوهای خود را هم بُرده‌ایم از یاد. به راستی که آرزوهایمان کجاست؟ در میان کدام مخروبه دفن شده؟

امسال سال ناامید شدن از خواننده‌های مورد علاقه‌ای بود که یک زمانی با عشق و علاقه بهشون گوش می‌دادم و الان پیش وجدان خودم، فقط شرمنده تمام روزهاییم که چاووشی گوش می‌کردم و نمی‌دونستم شیفته آهنگای چه آدم بی‌شرفی بودم.

آدمی که به هر دلیلی خودش رو به خواب زده و نمی‌خواد ببینه، بفهمه یا گوش بده رو با هیچ حرفی، با هیچ حقیقتی و هیچ اما و اگری نمی‌شه از خواب بیدار کرد.

«وقتی دوتا آدمِ متفاوت از دوتا دنیای متفاوت باشید، که هر دو طرف سعی در شبیه کردن دیگری به خودش داره، در این میان نه تنها تغییری ایجاد نمی‌کنید که حتی برای همدیگه نابودکننده‌ هم خواهید بود. به عبارتی شما فقط در حال حروم کردن هم هستید. در این جنگ بیهوده برای شبیه سازی، یا یک طرف باید برای شبیه دیگری شدن، از خودش و دنیاش بگذره، و یا تا ابد و یک روز به جنگیدن برای یک هیچ ادامه بدید؛ که در هر دو صورت شما یک بازنده‌اید‌.»

«دوباره می‌خوانم و می‌نویسم از تو. از تویی که یادت هست و خودت نیستی. از تویی که نشانه‌هایت را در هر سو می‌بینم ولی خودت را هرگز. در زیر آوار کدام غم‌ات مدفون شدی که دیگر تو را نیافتم؟ به زیر کدام چتر پناه بردی که من باران شدم و باریدم اما باز هم تو را ندیدم؟ کاش بدانم به کدام نقطه از این شهرِ سیاه رفته‌ای که حتی نور هم تو را نمی‌یابد!»

«مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد مرا روز ازل کاری به جز رندی نفرمودند هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد»
‌⋆ غزل شماره ۱۶۵ دیوان حافظ

photo content
+1

به معنی واقعی کلمه عاشق این آهنگم.

«پاییز، فصل مغموم و عزیزِ من؛ حال که انقدر زود قدم بر رفتن برداشته‌ای، ای کاش قبل از رفتن، باران‌هایت را برای ما جا بگذاری. برگ‌های خکشیده‌ی زرد و رنگ پریده‌ات را به ما رهگذران خسته بدهی و خود در پس این نگاه‌های خشک شده به راه گم شوی. ما دلدادگانِ بی‌مهر هر سال را به انتظار رسیدن دوباره‌ی تو زنده می‌مانیم. تا دوباره این شهر سیاه، رخت نارنجی بر تن کند و آسمان رنگ خاکستری به خود گیرد. تا این هوای آشفته بهانه‌ای باشد برای باریدن آسمان چشم ما.»

«0:54 برای اینکه کنارت نبودم متاسفم.» «1:37 من بابت اینکه یک احمقم، متاسفم.»

دوست دارم بدونم اگه زندگی من قرار بود یک سریال باشه که خودم نقش اصلی اون هستم، نظر بیننده‌های سریال درباره‌ی من و کارهایی که انجام می‌دم، یا آدم‌های اطرافم چی می‌تونست باشه.

«او از آن آدم‌هاست که گویی تمام زندگی‌اش بند همین نوشتن است. باید برای زنده ماندن روح خود بنویسد؛ پس این‌بار جدی‌تر می‌نویسد از همه چیز و همه‌ کس. از تمام حرف‌های شنیده و نشنیده، نگاه‌های خوانده و نخوانده. از لبخندها و اشک‌ها، از پیروزی و شکست‌ها، گاهی هم از دلتنگی و غم‌ها. از ردِ برق شادی در چشم‌ها که گاهی به صاعقه‌ای برای بارش اشک تبدیل می‌شود تا آسمان چشم‌ او را بارانی کند و ببارد. ببارد تا بلکه تیرگی و غبار این زندگی را بشویَد و با خود ببرد. تا از روی گونه‌های تب‌دار او سُر بخورد و به روی لب‌هایش سقوط کند. یا حتی قطره‌ای سرکش باشد که از مرز لب‌هایش بگذرد و در پیچ و تاب موهای پریشان شده‌ی او گم شود. و در آخر آن قطره‌ی شوربخت اشک، مرگ خود را، تنها دفن شدن در جنگل موهای پریشان شده‌ای بداند که مدت‌هاست با نوازش انگشتان دست کسی شانه نشده‌.»

«کاش می‌توانستم فرسنگ‌ها از این آدم‌ها به دور باشم. از این آدم‌های پوشالی با ماسک‌های مسخره‌شان. معلوم نیست خودشان را مسخره گرفته‌اند یا ما را.»

photo content
+1

بالاخره پاییز به شهر ما رسید و خیابون‌هاش رو عطر بارون برداشت.

0:40 عروسک جون تو هم قلبت شکسته؟