en
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

Open in Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
188
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
عزیزِ من، از کالبد خودت رها شو. درون رنگ‌ها غوطه‌ور شو و فراموش کن که دنیا گاهی چقدر می‌تونه سیاه و تاریک باشه.

Video message00:17

حال خوشگل بلاهای من چطوره؟🫣🍓

آسمان همیشه به انتظار پرواز توست.

photo content
+1

می‌دانم روزی رها و آزاد خواهی شد از این قفس طلایی که برای روحت ساختن تا فکر پرواز را از یاد ببری اما تو فراموش نکن‌؛ شوق پریدن را فراموش نکن عزیز من.

یعنی او می‌دانست که چه بر سر من می‌آورد و با آگاهی این چنین زخم به جانم می‌زد؟

امروز خیلی توی گوشی ول چرخیدم واقعا اوف بر من.

راستش این اصلا اون پاییزی نبود که انتظارش رو داشتم. انگار فقط تابستون رو بدون هیچ آپشن اضافه‌ای به مدت یک ماه دیگه تمدید کردن.

0:26 Blue baby My heart belongs to you Blue baby Think that I'm tethered to you

و برای من هر کدوم از این کتاب‌های خونده شده یک حس متفاوت و منحصر به فرد دارن. بعضی‌هاشون حالم رو خوب می‌کنه، حتی اگر محتوای غم‌انگیزی در خودش جا داده باشه و بعضی‌هاشون برعکس فقط حالم رو بد می‌کنه، چون من رو به یاد اون روز و احساساتی که موقع خوندنش داشتم می‌ندازه؛ و تداعی شدن خاطرات همیشه دلنشین نخواهد بود.

دوباره لمس کردن ورقه کتابی که قبلا یکبار خوندی و زیر جملات اون کتاب خط کشیدی و گوشه‌هاش نوت نوشتی حس خیلی متفاوتی داره. انگار که به گذشته سفر کردی و دقیقا همراه با اون آدمی شدی که برای اولین بار داره کتاب رو می‌خونه و کنجکاوه تا زودتر دنیای منحصر به فرد کارکترها رو کشف کنه.

«مسخره‌ترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود؛ شما نمُرده بودید، اما زندگی هم نمی‌کردید، فقط زنده بودید. آدمی که فقط می‌شنود، به سختی حرف می‌زند، می‌خندد، می‌گرید، اما اصلا نمی‌تواند سرپا بایستد، نمی‌تواند قلم به دست بگیرد. فقط هست که بگوید من هنوز نمرده‌ام.» ‌⋆ ‌سمفونی مردگان ─ عباس معروفی

photo content

توی این لحظه که بیشتر از همیشه به نوشتن نیازمندم، نمی‌تونم حتی کلمه‌ای به روی کاغذ بیارم و همین عدم توانایی در نوشتن و بازگو کردن احساساتم باعث می‌شه که فقط مدام توی سرم از خودم بپرسم: چرا!

photo content
+1

«او فقط ترسیده بود. از این سقوط و رو به اُفول رفتن خود می‌ترسید. از این آدم غریبه‌ای که به آن تبدیل شده و نمی‌شناخت می‌ترسید. به خود نگاه می‌کند و آن موجودِ متفاوت همیشگی و تافته جدا بافته از گذشته را دیگر نمی‌بیند. آدمی که می‌هَراسید از معمولی بودن و تبدیل به عوام مردم شدن را پیدا نمی‌کند. و حالا انگار کابوس‌های گذشته را در بیداری دارد زندگی می‌کند. به قدری پریشان است که گویی بخشی از هویت‌اش را از او رُبودند و او بین سیلی از مردم عریان است.»

پس این هوای بارونی و سردِ پاییزی ما چی‌شد؟

همونطور هم که از اسم کتابش پیداست تاکسی سواری شامل چندین داستانک هست که توسط راوی توی فضای بسته تاکسی روایت می‌شه. داستان‌های به ظاهر ساده با محتوای روزمرگی و گاهی با معنای عمیق و قابل تأملی داره که می‌تونه برای بعضی‌ها جالب باشه.

در راستای عملی کردن قولِ پاییزی که به خودم دادم، چند روزی هست که خوندن کتابِ تاکسی سواری نوشته آقای سروش صحت رو شروع کردم و خوندن این کتاب تا اینجا برای من تجربه جالبی بوده.