en
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

Open in Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
190
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1330 days
Posts Archive
می‌خواستم از همه‌ی درهایی بنویسم که آدم‌ها وقتی آن‌ها را گشودند و بیرون رفتند، برای همیشه از تاریخ زندگی‌مان بیرون رفتند، یا از آدم‌هایی بنویسم که در بودن‌شان در بدترین شب زندگی‌مان به ما آرامش داد، یا از بلاتکلیفی همه‌ی آن لحظاتی بنویسم که در زندگی، ایستاده با دستی بر دستگیره‌ی در، مردد بین ماندن و رفتن مردیم و ندانستیم باید برویم یا بمانیم. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

اما من از یک جایی به بعد، سعی کردم یاد بگیرم که به فکر روز مبادا نباشم. سعی کردم یاد بگیرم که به جای ماندن، برای رفتن آماده باشم. یاد بگیرم که اگر زمان عزیمت فرا رسید، وسایلم -باقی مانده‌هایم- را بتوانم بار یک کوله‌ی کوچک کنم، و بروم. ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

«مگر می‌شود چیز به این بی‌اهمیتی مرا آزار بدهد؟» از خودمان می‌پرسیم؛ اما شوربختانه و شرمسارانه درمی‌یابیم جواب سوال‌مان «بله» است! ‌⋆ دالِ دوست داشتن ─ حسین وحدانی

‹ #بریده_کتاب : دالِ دوست داشتن › حسین وحدانی

ای‌کاش می‌تونستم دست تک تک زن‌ها رو بگیرم و با هم از این خراب شده‌ای به اسم خاورمیانه فرار کنیم.

«دارم پابلندی می‌کنم تا هم قد دکمه زنگی بشم که دستم بهش نمی‌رسه و کسی هم نیست که اون زنگ رو برام فشار بده. فقط خودم موندم و تقلایی که برای فشردن زنگ و گشوده شدن درِ آهنی افکارم دارم.»

4_5855042693721233032.mp37.33 MB

ما دوباره همدیگر را می‌بینیم. دوباره همدیگر را پیدا می‌کنیم. و در میان آن همه انسان، همدیگر را به‌جا می‌آوریم! من می‌روم. من می‌گذارم و می‌روم. آن هم به خواست و میل خودم. با این حال اگر بگویم تا ابد، تاب آن را نخواهم آورد. خدانگهدار لوته! ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

از هم جدا شدیم، بدون این‌که حرف همدیگر را فهمیده باشیم، مثل بیش‌تر موارد، که آدم‌ها در فهم حرف هم مشکل دارند. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

راحت خوابیده است و هیچ تصور نمی‌کند که دیگر هرگز مرا نخواهد دید. من این بند را پاره کرده‌ام. آن‌قدر قوی بودم که در تمام طول یک گفت‌و‌گو کم ترین نشانی را از قصد و نیتم بروز ندهم. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

آلبرت گفت: آدمی که تسلیم احساس می‌شود، عقلش را از دست داده است. چنین آدمی را به چشم مست یا دیوانه نگاه می‌کنند. من پوزخندی زدم و گفتم: امان از دست شما جماعت عاقل! ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

من از پِی چشمان لوته می‌جستم، ولی این چشم‌ها یک دَم به این بودند و یک دم به آن دیگری، اما به من! به من که سراپا تسلیم او این‌جا ایستاده بودم، نگاه نمی‌کردند! ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

تو کافی است لحظه‌های گویای زندگی را دریابی و جرئت کنی که به زبانشان بیاوری. در آن صورت با کلماتی اندک کلامی بسیار گفته‌ای. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

آیا به راستی تندخویی خودش نشان ناخوشنودی درونیِ ما از بی‌مایگی خودمان نیست، نشانِ آن از خودبیزاری‌ای که همیشه با این یا آن حسادت همراه است و این حسادت هم خود از خودپسندی‌ای ابلهانه ناشی می‌شود. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

مرد جوان گفت: شما تندخویی را عادتی زشت می‌دانید. به گمانم دارید اغراق می‌کنید. گفتم به هیچ‌وجه. چون آن خویی که باعث خودآزاری و دیگرآزاری می‌شود، لایق اسمی غیر از این نیست. مگر همین بس نیست که از خوشبخت کردن همدیگر عاجزیم؟ دیگر چرا از اطرافیان و معاشرانمان آن شادی را هم بگیریم که گاهی از خود دلمان می‌جوشد و بیرون می‌ریزد‌. شما به من نشانی آدمی را بدهید که تندخوست، ولی در عین حال آن‌قدر هم شریف که این خوی خودش را مهار کند و اگر خودش از آن رنج می‌برد، به اطرافیانش رنجی نرساند! ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

«هزاران بار می‌گویم من هم همینطور لوته‌ عزیز من هم همینطور. من نیز بارها بیشتر از همه ترسیده‌ام اما قیافه نترس‌ها را گرفتم و تظاهر کردم که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد در حالی که تمام وجودم را رعشه‌ای سهمگین به لرزه انداخته بود. اما دیوار حاشا بلند است جانم مگر نه؟»

لوته می‌گوید: من خودم بیش‌تر از همه ترسیده بودم، اما قیافه‌ی نترس‌ها را گرفتم و به این ترتیب به دیگران جرئت بخشیدم. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

آدمی صرفاً اسیری است که دیوارهای سیاهچال خود را با تصویرهایی رنگین و چشم اندازهایی زیبا می‌آراید... همه‌ی این چیزها، مرا به بُهت می‌اندازد. پس به درون خود فرو می‌روم و در این‌جا جهانی را می‌یابم! ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

آدم‌ها که خدا می‌داند چرا چنین خمیره‌ای دارند، بسیار کمتر رنج می‌بردند اگر که این‌قدر به خیال تن نمی‌سپردند و از تلخی‌های گذشته یاد نمی‌کردند، یا به جای سهل گرفتن و پرداختن به اکنون، در حال و هوای خاطرات ناگوار گذشته غرق نمی‌شدند. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته

چه قدر خوشحالم که گذشته‌ام و رفته‌ام! دوست عزیز، راستی که قلب آدمی چیست! من، تویی را که دوست دارم و دلبسته‌اش هستم می‌گذارم و می‌روم و خوشحالم! می‌دانم که تو می‌بخشی‌ام. ‌⋆ رنج‌های ورتر جوان ─ گوته