عمق
Open in Telegram
My BOF place... 52hz
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
256
Subscribers
-224 hours
-37 days
+1930 days
Posts Archive
256
از زنان توانمندی که توانمدیشونو به رسمیت میشناسن، و اون رو به اشتراک میذارن،و هیچ چیزی براشون هیچ وقت دیر نیست و تغییر پذیرن، خوشم میاد
خیلی زیاد هم خوشم میاد😏
256
I'm hooked on کروموزوم ایکس ۷ | رویا جاویدنیا on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/999518995
256
I'm hooked on ازدواج بدون شکست - بخش 2 on Castbox. Check out this episode! https://castbox.fm/vb/448443541
256
به طرز جالبی، پدر پدربزرگ پدریمم، یعنی میشه حداقل صد سال پیش، جدا از فارسی انگلیسی و فرانسوی هم بلد بوده، و مشخصه این حجم از علاقه به یادگیری رو از کیا به ارث بردم دیگه👀😂
256
بچه که بودم، وقتی میرفتم خونه پدربزرگم یه دستگاه ضبط و پخش بزرگ مشکی داشت که همیشه روی تاقچه اتاق پایین بود،هر وقت در خونه رو باز میکردی داشت ازش یه موسیقی خیلی قدیمی از این موسیقی هایی که انگار روش خاک ریختن پخش میشد، بوی سیگار بهمن و چایی نبات هم همیشه فضای خونه رو پر میکرد.
یه حیاط کوچیک داشتن که هرسال انگور و انجیر ازش تو خونه بود شاخه های به هم تاب خورده، روی یکیاز دیواری حیاط یه تخته خیلی بزرگ بود پر از وسایل منظم و مرتب تعمیری و فنی، پدربزرگم تعمیرکار اتوبوس ها بود، برای همین از هر پیچ گوشتی یا انبر دست ، پیچ و میخ همیشه اونجا چیزی پیدا میشد(این شد که مامانم همیشه فنی و همه چی رو تعمیر میکرد)، یه دیوارشونم درختای در هم تنیده بود و پر از مارمولک وسط حیاط هم دستگاه جوش و این چیزا، طبقه بالا خیلی بیشتر بوی زندگی میداد، اشپزخونه اونجا بود و مادربزرگ م یا در حال نماز خوندن بود یا در حال اشپزی کردن، غذاهای بی روشن و نمک هم میپخت، چون مریض بود، هر روز صبح هم اگر میرفتی حونشون بابابزرگ برات نون بربری تازه میخرید و نوشابه(نوشابه نقش پر رنگی داشت😅)
اخ...
نمسدونم دارم با چه دستور ادبیاتی مینویسم از چه زمانی و فعل و مفعولی استفاده میکنم،
یادمه هر بار میرفتم خونشون بابابزرگ اینقدر ازم ماچ آبدار میکرد صورتم خیس میشد من نوه اول شون بودم و خیلی دوستم داشتن، یه وقتایی میگفت فلان دوستم اومد داشتم پز نوه مو میدادم که مثل بلبل انگلیسی حرف میزنه در میخونه درس میخونه(وقتی ۱۰ ساله بودم)...
چقدر دلم براش تنگ شده، حتی برای مامان بزرگ م که اخیرا فوت شد، شعرهای حافظ و سعدی که زیر لبی میخوند، وقتایی که با ذره بین کتابامو میخوند، هر هزاربار که میگفت بیا شماره تلفن ت رو برام بنویس مامان جان، یا مامان جان فلان کارو نکنیا قاین قدات ناراحت میشه(کلمه همدانی مادرشوهره مثل اینکه) یا مادر بزرگ بعدیم که تصویرش رو خیلی کم یادم مونده و پدربزرگ م که هیچ وقت ندیدیمش، ولی شاعر بود، مدیر بود...
نمیدونم شاید برای هوا و موسیقی قدیمیه یهو پرت شدم
256
واووه، برای خونه یه داستانی دارم جمع و جور میکمم که اگر بشه، احتمالا اون موقع بگم به خودم" عزیزم این همه مدت گشتی و نشد چون قرار بود این بشه" امیدوارم یکم دیگه اگر صلاح هست رخ بده و همین جمله رو اینجا بگمش😁
256
https://www.instagram.com/reel/DcTaGSmAXnC/?stkn=ZGdkaXc3dTBueW5s
Dear future bf, plz surprise me like this. Tnx and bye😂😂😂
256
واقعا دلم میخواد الان میرفتم درجه املت میزدم،البته املت بعد از دو، انا دای دو به من نیومده آیرین بار که یک ماه دوییدم ده کیلو اضافه کردم، ولی ادای ریفورمر و یوگا، فقط برای منه😂✌️🏻😁
256
درود بر افرادی که، جمعه بدون الارم ۶ صبح بیدار میشن، همونجا رو تخت بدبختی و غم و افسردگیهاشون میریزه رو سرشون و میگن ما از پسش برمیآیم.
( هنوز با این اوضاع راه دارم که بگم درود بر افرادی که ۶ صبح نوک قله ن و املت میزنن، ولی اینو بازم میگم مثل قدیم ترام😁)
256
_ولی من هم خودمو نگه داشتم هم اون یه ذره ریشه باقی مونده، چون من دوست ندارم یه انسان بی حس بشم، که چشماشو ببنده، و سیاهی بریزه تو زندگی بقیه، از اون ریشه زندگی میسازم.که نور بشه .
