•Void•
Open in Telegram
.★. Art. Coffee. Queer romance .★. Talk:t.me/BluChtBot?start=63aeaf04bad5ae8c8945 Talk: @Themissingscene_bot Talk: https://t.me/BiChatBot?start=sc-f00fc02dfa
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
614
Subscribers
+124 hours
+167 days
+4830 days
Posts Archive
616
لباسهای نو ،صدای موسیقی،عطر بینظیر شیرینیها،همه نشاندهندهی مراسمی هستند
فضایی پر تدارک و اماده برای بهمریخته شدن
زنان و مردان میخندند و گلس های شامپاین را به هم میزنند
برعکس انها او با لباس سرخگونهای گوشهای ایستاده و ماسک چهرهی دردناکش را پوشش میدهد
کاری نمیکند و فقط منتظر است؛اما منتظر کی؟ مگر چرا باید او چشم به راه قاتلش باشد
دریغ از انکه چشمانی مانند شکارچی از میان جمعیت به او خیره است
نگاهها بهم گره میخورد و واکنشهای سنگینی بجا میزارند
یکی میلرزد و شکه میشود
انکار میکند و میگوید شاید اشتباه کرده اما میداند حتا با وجود ماسک میتواند بفهمد او کیست نیازی نیست اندامش را چک کند چون کاملا اشناست
میترسد ولی مگر او خودش دنباله صاحبش نمیگشت؟؟
آن یکی هم انگار ماهها منتظر آن لحظه بود
پوزخندی روی لبهایش جا خشک کرد که حتا با وجود ان ماسک تیره باز هم قابل مشاهده بود
چراغها کمکم شروع به خاموششدن کردند و ملودیِ اهستهای پخش شد که زوج ها وسط عمارت با یکدیگر جفت میشدند و میرقصیدند
تاریکی باعث شده بود ترس را زیر پوست خود مثل سوزن حس کند
سرگردان دنبالش میگشت و لباس قرمزش را درون مشت خود چروک میکرد
که ناگهان صدای تپشهای قلب ناسازگارش با لمس او ارام گرفت و لعنت به آن حس
دستی بزرگ روی دست خود میخزید و بدنی از پشت بدنش چسبیده بود
نفسهای گرمهاو گوشش را میسوزاند
~دلت برایم تنگ نشده بود زندگیم؟؟
انگار ثانیهها حالِ او را درک کرده و متوقف شدند
کنترلی بر روی خود نداشت با اینکه ترس کل وجودش رو فرا گرفته بود اما بازم سرش را از پشت به سینهی شیطانش تکیه داد
دمی گرفت و خودش را اماده کرد
-نمیدانم… تو؟
از پشت کاملا در اسارط گرفته شده و ناراضی هم نبود چشمانش را بسته بود و خود را در اغوشه ازرائیلش رها کرده بود
~خودت که مرا میشناسی نفسم، خیلیا بودند اما هیچکس تو نشد و نمیشود
چشمانش را باز نمود شنیدن آن جملات،عمیق بود مانندِ زخم شمشیر بر روی تن
-فکر میکردم تغییر کردهای اما نه هنوزم همان آدم بیرحمی
درعین حالیکه سست بود، باز هم توانست از بین آن لمس زندانی فرار کند
اما چه خیال باطلی
حین رفتن؛ انگشتانی مچ دستش را گرفت و سمت او پرت شد
-بهتر است اینجا را ترک بکنم، ولم کن
~ول کنم تا زندگیم برود؟؟؟ عمرا
دستی دور کمرش نشست و محافظ شد
~تو این لباس زیباتر شدی زندگی!.. همیشه میدانستم قرمز رنگ توست
نگاهها قفل بودند و فاصله کمتر میشد
بعضی از زنان حسادت میکردند
بعضیها ترکیب آنها را دوستداشته و محوشان شده بودند
-لطفا رنگ قرمز را با رنگ خون اشتباه نکن عزیزترین، من دگر خونریزی نمیکنم و اجازه نمیدهم زخم بزنی!
دستها چفت شدند و بدنها برای رقص اماده شدند
~لطفا کار نادرستی ازت سرنزند زندگی، من توان آنکه تو را غرق در رنگ قرمزی خون و آن جفت چشمان نمدار را ندارم
حرکات کند شد و تن یکی یخ زد
تا بتواند فکری بکند گرمی لبهایی را روی لبهایش حس کرد
صدای اهنگ دلیل بیداریاش شد
-من را که غرق میکنی، پس تو کی غرق میشوی
صدای لبخندی شنید
~ من غرق شدهام،غرق در زیباییِ این
فروپاشی
MH-
https://t.me/Fuckitalll3
616
Repost from 𝐺𝑎𝑟𝑟𝑖𝑠𝑜𝑛 𝑝𝑢𝑏
🙄 !i Fwrd this msg in ur chnl
🤫and I’ll create a rule based
😯on your channel’s vibe that
😯the entire world has to follow
😯starting tomorrow.
🖤🖤🖤
🖤🖤🖤______________________
what your rule is,
what happens if someone breaks it,
the one person the rule doesn’t affect,
and why the rule exists because of
you.🖤🖤______________________ 🖤Some rules might be simple🤍. 🖤Some might be strange.🖤 🖤And some should probably 🖤never be broken.🌟 ❌IMPO: Be joined and don’t come in just for the challenge. stay in cause i put cool challenges and with leaving, you just miss the cool stuff⚠️
