𝖬𝖺𝗁𝗌𝗎𝗇'ماهسانــ𓂃⁶¹³🦋
Open in Telegram
- 𝘁𝗵𝗲𝘆 𝗱𝗼𝗻'𝘁 𝗸𝗻𝗼𝘄 '𝗮𝗯𝗼𝘂𝘁 𝘂𝘀. 🐋🍜 ماهسانــ یعنی، ماه درآغوشِ خورشیدᯓ ☾𖤓 ⭒ ᴜɴᴋɴᴏᴡɴ : @maahsunn_bot 🐥🌼 ⭒ دفتر خاطراتِ روزهایی که با بنگتن گذشت. ⭒ 𝗔𝗽𝗼𝗕𝗮𝗻𝗴𝗽𝗼! 🫶🏻💜✨️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
393
Subscribers
-124 hours
+337 days
+6530 days
Posts Archive
─────🤍#note
بهش افتخار میکنم؛
برای اینکه تونست اون در و باز کنه و خودش رو از دل درد و خشم بیرون بکشه. و حالا با حال خوب بخنده.
بسته شدن اون در فقط تموم شدن اون تور نبود!
با اون در، جلد سوم کتابی بسته شد که قهرمانش با جوهر دردش اون هارو نوشته بود.
هرکلمه با درد، هر سطر پر از خشم، هر صفحه آینه ای از گذشته ای که سخت گذشت و رد زخم هاش رو با سوزشی عمیق روی جان حک کرد.
و با بسته شدن اون در انگار، درد و خشم و اشک و خون کم کم محو شد.
فصل سوم اون قصه با نجات پیدا کردن قهرمان داستان تموم شد.
و فصلی تازه از یک داستان و یک زندگی تازه شروع شد..
شاید هم قهرمان ما برگشت به داستانی که قبل از اون سه گانه مینوشته. تا این بار با روحی شاد تر و زنده تر ادامه بده.
فقط خودش میدونه.
اما این نقطه ی پایان، تجلی قشنگ ترین آغاز شد.
و من با همه ی وجودم آرزو میکنم هرکسی پشت اون در اسیره، یه روز با قلبی زنده تر قفل و بشکنه و مثل یونگی خودش رو آزاد کنه. خودش رو رها کنه. خودش رو نجات بده.
خودمم همینطور!
ء «The Truth Untold» یا (حقیقت ناگفته)،
برگرفته از یه داستان قدیمی ایتالیایی به اسم «La Città di Smeraldo» (شهر زمرد) هست؛
داستان مردی نجیبزاده (فرزند نامشروع یه خانوادهی اشرافی) که توی یه قلعهی دورافتاده تنها زندگی میکرد. چون چهره ی زشتی داشت و بخاطر همین نقاب میزد تا از دید همه پنهون بمونه. تنها دلخوشیش این بود که توی باغچهی قلعه، گلهای قشنگی پرورش بده تا زشتیاش رو پنهان کنه. یک روز از روزها نجیب زاده متوجه شد که یه دختر مخفیانه وارد قلعه میشه و از گل های باغش می چینه و دزدی میکنه. نجیب زاده به دنبال دختر میره و میفهمه که اون خیلی فقیره و گلها رو میفروشه تا بتونه زندگیش رو بگذرونه. مرد کمکم عاشق اون دختر میشه، دختری که گل های باغش رو میدزدیده... ولی به خاطر ظاهر زشتش، جرأت نمیکنه خودش رو بهش نشون بده. نجیب زاده تصمیم میگیره یه گل نادر و بینظیر به اسم 「Smeraldo」 (همون اسم شهر) پرورش بده تا به عنوان هدیه به دختر بده و با این کار عشقش رو ثابت کنه. بعد از کلی زحمت و زمان، بالاخره گل رو پرورش میده و با خودش میگه که دیگه وقتشه بره و خودش رو به دختر معرفی کنه. اما وقتی میره تا دختر رو پیدا کنه، میفهمه که دختر مرده...
+1
امشب توی ترنسیلوانیا، یه پست درمورد این آهنگ بنگتن گذاشتم!«The Truth Untold» 🩵✨
─────🖇🦋
یکم پیش داشتم توی یکی از چنل های فندوم خودمون میچرخیدم، واقعا حالم بد شد.
نمیدونم، شاید فقط برای من اینطور به نظر میرسه، ولی توهین کردن به همدیگه واقعا درست نیست.
بی احترامی کردن، بدنام کردن، مسخره کردن، فحش دادن، توهین و بی احترامی به والدین یک شخص، آرزوهای ناگوار و وحشتناک کردن... اینا واقعا قشنگ نیست. اصلا قشنگ نیست.
البته که طرز تفکر هرکسی مختص خودشه، و ممکنه کسی این طرز برخورد رو برای خودش به جا بدونه. منم قصد ندارم درست و غلطی تعیین کنم. ولی ما فقط یک بار زندگی میکنیم. چی به ما میرسه اگر مدام توی جنگ و دعوا و تنش با همدیگه باشیم؟
زندگی به اندازه ی کافی بهمون سخت گرفته، ما چرا خودمون هم به همدیگه رحم نمیکنیم؟
هیچ چیزی، تاکید میکنم هیچ چیزی، ارزش شکستن دل همدیگه رو نداره. مهربون هم اگر نمیتونیم باشیم، خوب بودن زیاد سخت نیست.
لازم نیست مطلق باشیم. سیاه یا سفید. خاکستری بودن هم چیز بدی نیست وقتی به هم اسیب نزنیم. 🩶
میگن چشم ها هیچ وقت تغییر نمیکنن!
راسته؛ آخه شما این دوتا تیله ی آهویی رو نگاه کنید.
شایعه شده این بچه ی کوچکم داره ۳۲ سالش میشه...
این حرفا چیه؟ اون فقط دو سالشه!😭🤏🏻
