◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Open in Telegram
387
Subscribers
+124 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
سلام مرضیه عزیزممم
من دانشگاه الزهرا قبول شدم و خیلی دلم میخواد یه روز بتونم ببینمت 🥲❤️
Repost from 𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
اینم میگفت که یه پاککن قدیمی داره که هنوز نو مونده. میگفت یدونه خطخوردگی یا چرکنویس هم ندارم. همونی که مینویسم رو سریع تحویل ناشر میدم و میگم خداحافظ. اینجوری بودم که نه خسرو... نه حتی توی نُه زندگی بعدیم.
Repost from 𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
وقتی رفت پشت میکروفون یکم با موبایلش درگیر بود. بعد گفت ببخشید داشتم صدای نویسندهی قبلی رو ضبط میکردم. نویسندهی قبلی گفته بود بعد از خوندن نوشتههای خسرو باباخانی دست به قلم شده.
بعد از تموم شدن سمینار هم من داشتم توی خیابون با گوشی حرف میزدم که شنیدم یکی گفت خداحافظ دخترم. میخواستم گریه کنم که متوجه رد شدنش نشدم و من زودتر باهاش خداحافظی نکردم.
Repost from 𝘧𝘰𝘹𝘪𝘦
راستی خسرو باباخانی رو دیدم. یکی از نویسندههای قدیمی ایران که اولین داستانهاش رو وقتی نوجوون بوده توی روزنامهها و مجلات چاپ کرده، و بعد طبق گفتهی خودش به خاطر نقدهای تندی که بعضی از همدورهایهاش بهش داشتن دلسرد شده و نزدیک ده سال چیزی ننوشته. میگفت: ”توی اینهمه سال شما یدونه نقد از من پیدا نمیکنین. من اگه یه اثر رو دوست داشته باشم حتماً ابرازش میکنم. اگه دوست نداشته باشم ساکت میمونم.”
میگفت شبکیهی چشمش از بچگی مشکل داشته، ولی زمانی که تقریباً کل بیناییش رو از دست داده و دیگه حتی با ذرهبین هم نمیتونسته نوشتههاش رو ببینه، دو طرف کاغذش رو پانچ میکرده و با لمسشون سر و ته خطها رو تشخیص میداده. فقط مینوشته و تا بیدار شدن همسرش صبر میکرده.
میگفت ساعت کاری من سه تا هشت صبحه. بیوقفه مینویسم تا وقتی که ”ماه طاووس” بیدار بشه و صبحونهش رو بخوره. بعد چیزی که نوشتم رو برام میخونه تا اگه نیاز بود بگم بعضی خطهاش رو قیچی کنه.
میگفت هر روز پیادهروی میکنه و دیالوگهای شخصیتهاش رو بلند بلند با خودش میگه تا بتونه بعداً بهترینهاشون رو بنویسه.
میگفت شخصيتهاش اونقدر براش زندهان که بعضی اوقات مردم ازش نشونی یا شمارهی روانشناس زندگینامهش رو میخوان، در حالی که همچین آدمی توی واقعیت وجود نداره.
وای مرضییی دلم برات تنگ شده بودددد
همین صداتم قشنگه بیشتر ویس بزاز من فکر کنم ۲ ساله صداتو نشنیدم یعنی بعد از چنل روبیکات 😭😭😭🥹
عشق الستت را ببین در جان نشستت را ببین گرمای ِ دستت را ببین چشمان مستت را ببین
دوست نداشتم به اون حدی از نویسنده نبودن برسم که موقع خوندن کتابها فکر کنم «واووووو نویسنده چه کار سختی انجام داده و من چقدر از انجامش عاجزم.» بعدشم یه ساعت افسردگی بگیرم و خوندن کتاب زهرمارم شه.
همین که متن بچهها و داستانشون رو بعد از مدتها کامل نقد کردم و پیامهای پیویم صفر شد، احساس میکنم بار عظیمی از روی دوشم برداشته شده🤲🏻
من گفتم؟
من غلط کردم.
هنوز یه عکس با برگای زرد نگرفتم بعد یه جوری سرما خوردم انگار هوا منفی ده درجه بوده.
به مناسبت اینکه روز دختره برای خودم مجدداً از آنلاین شاپ چیزی سفارش میدهم🤲🏻🎀🤲🏻🎀🤲🏻🎀🤲🏻🎀🤲🏻
