en
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

Open in Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
385
Subscribers
+324 hours
+57 days
+430 days
Posts Archive
من‌ نمی‌دونم پوریا کاکاوند چرا زندگیش به تاریخ‌های مهم گره خورده😂 امروز توی باغ کتاب، فیلمنامه‌ش رو دیدم. برداشتم و رسیدم به
+1
من‌ نمی‌دونم پوریا کاکاوند چرا زندگیش به تاریخ‌های مهم گره خورده😂 امروز توی باغ کتاب، فیلمنامه‌ش رو دیدم. برداشتم و رسیدم به صفحه آخر تاریخ رو دیدم و خدا لعنتم کنه که خندم گرفت. نه از تاریخ، از موقعیت زندگی ایشون. پارسال که کلاس فیلمنامه‌نویسی باهاش شرکت کردم، یه جلسه گفت از تاریخ ۲۳ خرداد تا ۳ تیر کلاس برگزار نمی‌شه چون توی جشنواره نمی‌دونم چی‌چی توی نمی‌دونم کدوم کشور برنده شده و باید بره، جنگ شد. همه چی پرپر شد. نتونست بره جشنواره، تاریخ بلیط برگشتش ۳ تیر بود که جنگ تموم شد… امروز هم که این صفحه رو دیدم… کاری نکن آقای کاکاوند، آروم بشین شاید ایران خوب شد😂💔

روز ۷۶۶۹ - ۳ مرداد ۱۴۰۵ یکی از بهترین بخش‌های روزم شده لبخند غریبه‌ها. امروز رفتم باغ کتاب برای رونمایی کتاب هلیا. وقتی رسیدم، گوشیم رو به خاموش شدن بود و برای برگشتن نیاز مُبرم به «نشان» داشتم. تمام لاکرهای شارژ گوشی باغ کتاب پر بودن و من دنبال یه لاکر خالی از این سر به اون سر می‌رفتم. آقای نگهبان باغ کتاب یه مرد قد کشیده‌ی به اصطلاح رعنا بود که وسط موهای خاکستریش به اندازه یه کاسه خالی شده بود. وقتی دید سرافکنده دارم برمی‌گردم، پرسید: هیچ کدوم خالی نبود. سرم رو بالا انداختم. گفت گوشیت چیه؟ گفتم تایپ سی می‌خوره. کوله‌ش رو از زیر میز بالا کشید، شارژش رو با سیم رنگی رنگیش بیرون آورد و گوشیم رو بغل دستش زد به شارژ. گفت برو هرچقدر خواستی دور بزن من اینجا مراقبشم. با همه‌ی کثیفی‌های دنیا؛ من هنوز هم ترجیح می‌دم به آدم‌ها لبخند بزنم و اعتماد کنم. شاید که قانون محبت، محبت میاره روی اعتماد، اعتماد میاره هم صدق کنه. موقع برگشت، یه خانم و آقای مسن روی پله‌های طویل محوطه باغ کتاب ایستاده بودن، دست خانم یه بادکنک صورتی بود. موهای قهوه‌ای رنگش با باد تکون می‌خورد، دست شوهرش رو گرفته و منتظر بودن که عکاس -یه دختر جوون دوربین به دست پایین پله‌ها- ازشون عکس بگیره. راه می‌رفتم و حاضر نبودم نگاهم رو ازشون بگیرم. نگاه خانم هم بهم افتاد. یه جوری لبخند گوش تا گوش زد و رد نگاهش همراهیم کرد، که منم یه لبخند بزرگ تحویلش دادم. کل مسیر برگشت من بودم و باقی‌مونده‌ی همون لبخند. نمی‌دونم چرا، کاش یه روزی بفهمم چه قدرتی توی لبخند آدم‌ها وجود داره که انقدر به وجد میارتم. نمیدونم آدم‌هایی که امروز من رو می‌دیدن رو چه هوایی مشغول دردودل می‌شدن. از راننده اسنپ بگیر که درمورد جنگ و مسائل سیاسی و قیمت گوشت و تخم مرغ با منی حرف می‌زد که هیچی از سیاست حالیم نبود، تا اپراتور لیزر که سیر تا پیاز زندگیش رو توی همون چند دقیقه ریخت رو پته و زد زیر گریه. اگه یکم دیگه ادامه می‌داد کم مونده بود بوسش کنم که گریه نکنه. حتی آقایی که همزمان باهام سوار آسانسور شد و درمورد مزخرف بودن شهرک و آسانسور صحبت کرد. امروز روی پیشونیم چی نوشته بودن؟ فکر کنم تاثیر خوندن کتابای روان‌شناسی باعث همچین چیزی شده، شایدم ترکیب رنگ سفید سورمه‌ای لباسام جلب اعتماد می‌کنه؟!

اکبر عبدی برای من یک تصویر و صدای کودکیه که توی سینمایی دزد عروسک‌ها می‌گفت: آهای آهای ننه! من گشنمه. و یه خاطره دور و نزدیک از تقلید این صدا توی خونه، وقتی که من یا مامان گشنمه‌مون می‌شد و می‌گفتیمش.

ایران عزیزم نمی‌شود تو را دوست نداشت. بارها سعی کرده‌ام دیگر نداشته باشم، نشد. نمی‌شود طوری وانمود کرد انگار که به من ربطی نداری. بارها خواستم ربطی نداشته باشی، نشد. نمی‌شود به تو فکر نکرد. بارها خواسته‌ام سرم را به زندگی خودم گرم کنم و دیگر به تو فکر نکنم، نشد. اتفاقی اینجا به دنیا آمدم. و اتفاقی دارم ادامه می‌دهم. و حالا که زندگی‌ام بازیچه‌ی دست اتفاقات شده، نمی‌شود که تو را دوست نداشته باشم. این هم احتمالا دست خودم نمی‌توانسته باشد. اینکه به کجاها و چه چیزهایی دلبسته شوم. شاید در چین به دنیا می‌آمدم و الان تعصب پِکَن را می‌کشیدم. این احتمال وجود داشت که در نروژ به این جهان بیایَم. در آنصورت می‌توانستم خوشحال باشم. حداقل اغلب اوقات. من هم اینجا خوشحال بوده‌ام، گاهی. اما آدمِ همیشه خوشحالی نبوده‌ام، هیچوقت. خوشحالی را می‌شناسم. با آن غریبه نیستم. اما همیشه هم آن را نداشته‌ام. خوشحالی‌ها شبیه میوه‌های لوکس توی میوه‌فروشی‌ها، برای من بیشتر فقط تماشاکردنی بوده‌اند. خوشحال که می‌شوم انگار همه‌چیز درباره‌ی من است. خوشحال‌ها را می‌شناسم. اما برایم حسرت‌انگیز نیستند. حسرت ملتی را دارم که فیلسوف‌ها در آن نان بپزند و فیلسوف‌ها در آن طبابت کنند و فیلسوف‌ها در آن بنویسند و فیلسوف‌ها بخوانند و فیلسوف‌ها در پیاده‌رو‌هایش راه بروند و فیلسوف‌ها در خیابان‌هایش برانند و فیلسوف‌ها در آن عاشق بشوند و بچه فیلسوف‌ها در آن بازی کنند و هیچ فیلسوفی این آرزو را به گور نَبَرد. اینجا دنیا آمدم شاید برای آنکه سوال‌هایم از اول هم همینجا قرار بوده که پاسخ داده شوند. آمدنم اتفاقی بود. و از آن پشیمان نیستم. اما کاش مرگم اختیاری و برای تو باشد. که خوشا مُردن. خوشا از عاشقی برای تو مُردن. زندگی در کنار تو و برای تو را بسیار دوست داشتم. و خوش گذشت. و اگر لازم شود با مرگ خود از آن محافظت خواهم کرد. تو را دوباره خوشحال خواهم دید. لحظه‌ای به آن شکی ندارم. .

بالاخره تونستم :))

و من از ته قلب، ممنون حضور و اعتمادتونم✨
و من از ته قلب، ممنون حضور و اعتمادتونم✨

از سال ۱۴۰۰ منتظر این تاریخم که یه تغییری توی زندگیم به وجود بیارم😂 هرچی نزدیک‌تر شدیم به این تاریخ فهمیدم همین که خوشحال بمونم اون روز کفایت می‌کنه. چون هیچ اتفاق بزرگی توی این کشور با این تورم نمی‌تونم (خودم) انجام بدم.

وای الان فهمیدم امسال رند ترین تولد و داریییییی🤌🏻

یه دیت کافه با کتاب و دفترم به خودم بدهکارم.

یه وقتایی حس می‌کنم خدا با من سر شوخی داره، با بنده‌هاش درجه‌ی صبرم رو می‌سنجه…
یه وقتایی حس می‌کنم خدا با من سر شوخی داره، با بنده‌هاش درجه‌ی صبرم رو می‌سنجه…

وضعیت زندگیم:
وضعیت زندگیم:

Ehsan Ramsy Afro Night 02.mp335.54 MB

به اینجا رسیدن اصلیتش به وجود شماست. از انجمنی‌ که روزی آغاز دوستی من با غریبه‌ترین آدم‌ها بود. ممنونم از همتون🩷✨
به اینجا رسیدن اصلیتش به وجود شماست. از انجمنی‌ که روزی آغاز دوستی من با غریبه‌ترین آدم‌ها بود. ممنونم از همتون🩷✨

اون موقعی که پیج زدم، فکر اینجاش رو نمی‌کردم😭✨
+1
اون موقعی که پیج زدم، فکر اینجاش رو نمی‌کردم😭✨

روز ۷۶۶۵ - ۳۰ تیر ۱۴۰۵
یکی بهم گفت چیزی نگو، چیزی هم ننویس. ولی من برام مهم نیست. احتمالاً اگه این متنم رو بخونه می‌گه بازم کار خودت رو کردی. یه چیزی توی وجودم وول می‌خوره این رو بنویسم، بعدش هم اهمیت ندم کی چی می‌گه و چه فکری می‌کنه. مهم اینه خودم چی رو خواستم. نگاهم به دنیا همیشه مثبت بود، حتی بعد این همه بدبختی؛ چه از نظر موقعیت ژئوپلیتیکی کشور، چه توی این ۲۱ سال زندگی که ۶ روز بیشتر بهش نمونده تجربه کردم. امروز یه سیلی خورد توی صورتم. شاید هم امروز نه، خیلی وقت پیش. همیشه سعی می‌کردم رو بازی کنم، با آدمای دوروبرم، حالا هر بنی بشری که بودن. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم و می‌بینم اگه تا الان هیچ بلایی سرم نیومده فقط به خاطر اینه که خدا شیشه رو بغل سنگ نگه داشته و اگر نه حماقتایی که من کردم یه پرونده قتل رو دوش خانواده‌م می‌نداخت. بعضی وقت‌ها هم به این فکر می‌کنم که آدم‌ها در یک سری موقعیت‌ها حرف‌هایی می‌زنن و رفتاری نشون می‌دن که قبل از شکستن طرف مقابل خودشون رو می‌شکنن. همش هم در نهایت از خاطراتی میاد که درگذشته سپری کردن. من امروز دوتا از دوستای قدیمیم رو توی چاله چوله‌های زندگیم دفن کردم. یه جوری که نه دیگه بتونم توی روشون نگاه کنم، نه حالم به هم نخوره وقتی می‌بینمشون. امروز یکی از اون سیلی بزرگا خورد توی صورتم، نه که دنیا زده باشه و از این حرفا، نه، اتفاقاً دنیا خیلی واضح از خیلی وقت پیش‌تر داشت بهم می‌گفت با کیا طرفی، خودم رو زدم به خریت، مثل همیشه. امروز فهمیدم سیاست کثیف نیست، آدما با کثافت وجودشون خرابش می‌کنن. همیشه سعی کردم آدم دوری از سیاست باشم تا وقتی که یکی از دوستام دورم رو خط قرمز کشید به خاطر سیاست. یه وقتایی هم مثل امروز فکر می‌کنم این بحثا از بیخ الکیه، بحث شعور و شخصیت رو که نمی‌بندن به ریش سیاست و اگر نه مگه غیر از اینه که بعضی از عزیزترین‌هام سیاست وعقایدی متفاوت ازم دارن و حتی به روی هم نیاوردیم تا کنار هم بمونیم. این وسط یه عده یاد گرفتن به اسم آزادی زورگویی کنن. ولی مگه غیر از اینه که آزادی کنار اومدن با عقاید و تفکرات متفاوت از همدیگه‌ است؟ خلاصه‌ی این روزنوشت نه برای شما، که برای یادآوری و بازگشت خودم به متنه‌. دوست و آشنا رو آدم وقتی می‌شناسه که خودش نیست، اونجایی که می‌بینه کی پشتش و گرفته، کی به هوای خوابوندن بحث خودشو کشیده عقب تا پر‌وپاچش گل‌آلود نشه. و بعضی روزا عجب مقدسن وقتی بعضیا رو از زندگیت خط می‌زنی درحالی که مدت‌‌ها باهاشون خاطرات خوبی ساخته بودی؛ اما نمی‌دونستی چه ذاتی توی وجودشون پنهان کرده بودن. اینم لطف خداست، حالا یکم زشت‌تر.

یارو دوره‌های یه نویسنده رو شرکت کرده، ریکورد کرده، اومده به من می‌گه تبلیغ کن بفروشیم یه درصدیش هم مال تو. مگه من مثل ذات بعضیا حروم خورم آخه. گور بابای عقاید، این کارا چیه می‌کنید اصلاً.

Repost from N/a
یاد گرفتیم حسادت رفیق از رقابت رقیبا خطرناک‌تره..

Bahare Ma Gozashte Saaren.mp38.41 MB

عضوای جدید اتاقم🎀✨
عضوای جدید اتاقم🎀✨

Repost from N/a
Homayoun-Shajarian-Sohrab-Pournazeri-Irane-Man-128.mp36.57 MB