◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Open in Telegram
385
Subscribers
+324 hours
+57 days
+430 days
Posts Archive
آیدی من توی همهی شبکههای اجتماعی یکیه. (برای قطعیهای حتمی بعدی) @marziyeh_alishahi
کاش ایدههای روزنوشتی که به ذهنم میان رو همون لحظه یه جایی یادداشت کنم.
تا الان چندتا ایده روزنوشت از دست دادم💔
روز ۷۶۰۳ - ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵ محیا بهم پیام داد و نوشت: امشب شبه، خوبی؟ نوشتم: نمیدونم چرا شبات با شبام یکی میشه، نه نیستم. یه بار قبلا «یه بزرگواری» بهم گفته بود یاد بگیر استدلال کنی، یاد بگیر مجادله رو، یاد بگیر حرف بزنی. گفتم من همینم، مظلوم، آروم، بلد نیستم این کارا رو. امشب وقتی باز هم همهی کاسه کوزهها سر من شکست، داشتم فکر میکردم نکنه چون سکوت رو انتخاب کردم وضعم اینه؟ توی جلسهی مشاوره تراپیستم گفت چرا ازش خوشت اومده؟ گفتم شبیه بابا نیست. من از هرکسی که شبیه بابا باشه فراریام. چند وقت پیش وقتی داشتم فکر میکردم چه آدمهایی برام جذابترن، دیدم هرکسی که ناخودآگاه به بابا شبیهتره برام جذابه. بقیه حکم شیر برنج رو دارن. گاهی این رو در ظاهر فرد نمیدیدم اما هرچی بیشتر میشناختمش بیشتر میفهمیدم. در نهایت من از کسایی خوشم میاومد که رفتار بابا رو داشتن. وقتی توی بحثها تا جایی که میشد زیر رگبار حرفهای تندش بیشتر و بیشتر قلبم میشکست فهمیدم، فهمیدم که شبیه باباست و من چقدر از شبیه بابا شدن خودم و فرد آیندم فراری بودم. بچه که بودم پسر خالم بهم گفت خاله مریم ۲، چون کپی برابر اصل مامان بودم. الان مامان تقریباً هر چند روز یکبار بهم میگه چشمات داره شبیه به بابا میشه، کل صورتت، گردنت، همه چیزت شبیه بابا داره میشه. گیر کردم توی چرخه فرار از ناخودآگاه، فرار از شبیهتر شدن به بابا. این تمام چیزیه که این روزها حداقل یک بار ذهنم رو به خودش مشغول میکنه، زیر دوش آب گرمی که یهو سرد میشه، موقع درس خوندن، موقع آموزش دادن به بچهها، وقتی تلویزیون صحنهی خواستگاری پخش میکنه و من عصبی از سر سفرهی شام بلند میشم. گیر کردم. گیر کردم توی چرخهی سکوت، چرخهی پذیرفتن، چرخهی تضاد فمنیسم و فرهنگ ایرانی، چرخهی آیندهای که فرداش معلوم نیست. چرخهی شبیه شدن به بابا، برای خودم، برای اون، برای هرکسی که جلوم قرار میگیره. این روزها پر از حرفم، پر از چشم دزدیدن از بابا، پر از فرار از خونه و ۸:۳۰ - ۹ شب برگشتن برای شام، فرار به اتاق، بابا که از توی هال طوری که بشنوم میگه دلتنگه، ناچار جواب میدم منم همینطور و همچنان توی چهار دیواریم میمونم. وقتی مامان از دخترِ زهره خانم -دختر خالهی بابا- که دوسال از من کوچکتره و همین ماه پیش توی جنگ نامزد کرد میگه، قاشق رو توی پیشدست میکوبم. وقتی پدرِ دختر شخصیت فیلمای مسخرهی ایرانی توی تلویزیون به دخترش میگه نظر تو در مورد خواستگارت چیه، نفس عمیقی میکشم و بازدمش رو با صدا بیرون میدم. اگه آخرین لقمهی بشقابم هم نباشه، بقیش رو توی دهنم میگنجونم و با لپهای پر دوباره قاشق رو توی پیشدست میکوبم و میرم توی اتاقم. و بابا نمیفهمه. مامان نمیفهمه. داداش نمیفهمه. و من باز هم سکوت میکنم. و این چرخه ادامه داره.
روز ۷۶۰۱ - ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ بابا گفت جنگنده وارد شده. مامان بدون اینکه چشم از صفحهی تلویزیون و فیلمش بگیره، بلند شد. عقب عقبی رفت و لامپ رو خاموش کرد. نشست، بالشت رو زد زیر بغلش. نور آبی به زرد، سفید، تاریکی، زرد، آبی، سفید، سبز و... روی صورتش تبدیل میشد. در همون حال داد زد: پاشین بریم بیرون. راهکار دائمی مامان با ضمانت مرگ حتمی همین بود. زلزله اومد، پاشین بریم بیرون، رعد و برق زد، پاشین بریم بیرون، جنگنده اومده، پاشین بریم بیرون، جنگنده کوچه بغلی رو زد، پاشین بریم بیرون. هربار هم من و داداش باید جیغ بزنیم که بیرون رفتن کار درستی نیست، خونه موندن امنتره. هیچوقت قانع نمیشه، این جمله در حکم سلام و خداحافظ داره تنزل مقام پیدا میکنه. توی جنگ ۱۲ روزه، یه شب مامان روی تشک، کنار کاناپهای که من تصاحبش کرده بودم، دراز کشیده بود و چرت میزد. تسبیح قرمز رنگش دستش بود. سه تا خروپف میکرد، یهو صدای پیس پیس پیس بلند میشد. ایرپاد رو از گوشم در آوردم ببینم صدای چیه، چشمم خورد به مامان که توی تاریکی در حالی که چشماش بسته بود، بین خواب و بیداری صلوات میفرستاد. خروپف، علی هم صل علی محمد و آل محمد که من به صورت سملسملسلسمل میشنیدم. اون وقتایی که پیجر صدا کرده بود. من آهنگای گوشیم رو حذف کرده بودم و نمیدونستم آهنگ زنگ گوشیمم باهاشون حذف میشه. فردا صبح توی عالم خواب و بیداری وقتی گوشیم زنگ زد و ده متر از خواب پریدم که ببینم این صدای غریبه کنار گوشم از چیه، دیدم مامان گوشیمو برداشته. دستش رو از خودش دور نگه داشته بود، جوری که انگار یه جنس کثیف رو حمل میکنه. گفتم: گوشیمو چیکار میکنی؟ گفت: صداهای عجیب میده الان منفجر میشه. میخوام از پنجره پرتش کنم بیرون. پنجرهی طبقهی چندم؟ پنجم! و وقتی جیغ من بلند شد و پریدم سمتش که جلوش رو بگیرم، گوشی رو سمت دورترین دیوار بهمون روی سرامیک گذاشت و تا چند ساعت مرز کشیده بود که نزدیکش نشم و هیچجوره باور نمیکرد زنگ گوشیم به حالت Default برگشته. توی جنگ رمضان، یه شب که ساعتای ۱۱ تازه رسیدیم خونهی داداش، داشت توی آشپزخونه قابلمه رو آب میکرد که برای سحری برنج بپزه. روی کاناپه نشسته بودم و سرم توی گوشیم بود. با حس پاشیده شدن آب روی سر و صورتم و گرومب گرومب پاهای مامان، زل زدم بهش. از آشپزخونه قابلمهی پر آب و زده بود زیر بغلش و به سمتم میدوید. گفت: زد، زد زد! گفتم: چی؟ گفت: زد. الان صداش میاد. قیافم کج شد. گفتم: یعنی چی مامان، چی میگی؟ به تته پته افتاده بود: توی آشپزخونه، نور، نورشو از پنجره دید... قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه و من استدلال بر مبنای اشتباه کردنش بیان کنم، صدای انفجار بلندی توی خونه پیچید و نور برای چند ثانیه از پنجرهها خونه رو سفید کرد. جیغ کوتاهی کشیدم و به پای مامان چسبیدم. صدای شرشر بارون بلند شد. از پاهاش جدا شدم و چپچپ نگاهش کردم. گفتم: رعد و برقه؟ مامان گفت: پاشو، پاشو بریم بیرون.
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵:
جنایت و مکافات داره حکم یه امتحان سنگین رو برام اجرا میکنه، هربار جلوی کتابخونم میرم، مثل وقتایی که منتظری امتحانت تموم شه بعد هرکار دلت میخواد بکنی، کتابام رو میشمرم و میگم بعد جنایت و مکافات این رو میخونم.
و جنایت و مکافات هنوز تموم نشده.
راسکلنیکف برو خودتو تحویل بده تموم کن بره دیگه مرد حسابی، علاوه بر خودت منم دارم مکافات میکشم.
روز 7597 – 24 اردیبهشت 1405 امروز بالاخره نفرینِ دیت کتابی من و هستی شکست. باهم قرار گذاشتیم بریم پل طبیعت و کتاب بخونیم. دو دفعهی قبلی با قرارهای ما، ترامپ نتونست سرجاش بشینه و تصمیم به حملهی مجدد گرفت، قرار ما هم میرفت روی هوا. وضعیت ایران هم طوریه که تا بمب اتم توی سرش نخوره چیز دیگهای رو نقص آتشبس نمیدونه. امروز همین که هستی رو پشت ستونهای ورودی مترو حقانی دیدم، دوید سمتم و درحالی که گوشیش رو نشونم میداد گفت: هرچی چک میکنم خبری نیست، عجیبه حاجی. درسته شبی که قرار گذاشتیم پنجشنبه همدیگه رو ببینیم 4.6 ریشتر زلزله اومد؛ اما به غیر از اون خبری نشد. هوا خوب بود، آسمون پر از ابر و آدمها هم مهربون بودن. وقتی داشتم حاضر میشدم که برم، با دو دست توی سرم میزدم، چون مثل همیشه دیرم شده بود. تکلیف اتوبوس مشخص نبود که کی میرسه، نگه میداره یا ترجیح میده من رو توی ایستگاه ندید بگیره، ترافیک هست یا نه؛ برای همین استرس داشتم که دیر برسم. توی همین اوضاع و احوال مامان تصمیم گرفت لباسی رو که از همسایهی دو ساختمون اونورتر خریده بود، پس بده و این وظیفه رو به منی که دیر و دیرترم میشد، سپرد. وقتی در حال هنوهن از سربالایی که گذرونده بودم، توی صد متری ایستگاه رسیدم، اتوبوس رسید. به سمتش دویدم و بالبال میزدم که نگه داره. یه خانم جلوتر از من رفت و من هم سر سوالی که از راننده پرسید و معطلش کرد، بهش رسیدم. دو ایستگاه رو که رد کردیم، راننده سرش رو به سمت من و خانم برگردوند، تنها آدمای اتوبوس بودیم. گفت: کجا میرین اصلاً؟ چشمهام گرد شد. گفت: آخه من نباید توی ایستگاه نگه دارم، مستقیم میرم پایانه، همینطوری برای شماها نگه داشتم. لبخندی زدم. تشکر کردیم. قرار من و هستی ساعت 2 بود، در حالی که ساعت 13:37 دقیقه با همه جیغجیغهام برای دیر رسیدن، مسیر 45 دقیقهای بدون ترافیک رو در عرض 15 دقیقه رسیدم. به هستی پیام دادم: آقایی داره برات گاز میده که زود برسونتم. وقتی من رو دید، گفت: یه جوری زود رسیدی که فکر کنم با اون اتوبوسی که هری پاتر رو میبرد اومدی. وقتی برای بابا تعریف کردم، گفت: همش به خاطر اینه که به مامان کمک کردی قبل رفتنت. و من یادم افتاد که سر خوردن ناهار با مامان دعوا راه انداختم و اگه هم جواب کمکم به مامان بوده باشه، قطعاً خدا خواسته اثبات کنه چوب اون حرفایی که به مامان زدم رو میتونه خیلی زودتر توی دهنم فرو کنه. یه چیزی توی مایههای کاری که امروز هستی با مورچهای که روی دامنم راه میرفت انجام داد. انگشتش رو گرفت زیر پای مورچه و بهش گفت: بیا، بیا کاریت ندارم. مرضیه رو ول کن بیا. تا مورچه روی دستش رفت، هستی لباش رو غنچه کرد و با قدرت فوتش کرد. همزمان خوند: ای پرندهی مهاجر، سفرت سلامت... و ادامهی آهنگ بین خندههاش تموم شد. گفت: قطعاً خدا هم باهامون همین کار رو میکنه. «الان میتونستیم زیر باد کولر بشینیم کتابمون رو بخونیم.» این رو وقتی گفت که یه عنکبوت در حد یه بند انگشت؛ با قیافهی روتیل پرید جلومون. با چهارتا چشم زل زدیم بهش. پاهای دراز شدم رو جمع کردم توی شکمم و جنایت و مکافات رو گرفتم جلوی صورتم، گفتم: با همهی علاقه به کتابم جلو بیای با همین جلد سختش میکشتمت. سرجاش موند. هستی با بوک مارک شل و ولش که توان پرتاب عنکبوت رو نداشت، سعی داشت تکونش بده و عنکبوت زیر پتوی مسافرتیای که زیرمون پهن بود، گم شد. صورت هستی توی هم فرو رفت، جیغ زد و مصرانه پتو رو کنار زد تا دوباره تلاش کنه. عنکبوت بین فاصلهی خالی چوبهای کف آلاچیق رفت و ما نفس عمیق کشیدیم. توی نور آفتاب که از زیر سقف آلاچیق سرک میکشید سمتمون و نمیذاشت کولر الهی خنکمون کنه، توی حملهی آبا و اجداد مورچهها، دود عظیم آلاچیق روبهرویی که دوتا دختر و دوتا پسر جوجه کباب میکردن، قاروقور شکم ما از بوی جوجه، پیرمردی که پشت سرمون با وسایل ورزشی زرد رنگِ زنگ زده، وزنه میزد و توی هر تکون دادن، آهنهای به هم ساییده شده، صدای عرعر خر میدادن، نشسته بودیم. سعی داشتیم فرهیخته بمونیم و از کتابهای خسته کنندهمون -جنایت و مکافات دست من، النی دست هستی- لذت ببریم، چای امام رضایی -چون گلاب داشت و بوی حرم میداد- به همراه کیک باقلواهای شکرک زدهی من رو بخوریم. آخرش هم بعد از خوندن یک فصل به زحمت، بعد از تقریباً صدبار حواس پرتی، صدبار حرف زدن و افتادن آفتاب توی صورتمون، تصمیم گرفتیم جمع کنیم و ادامهی زمان باقی مونده رو پیادهروی کنیم.
روز ۷۵۹۲ - ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ چرا تا الان تعداد روزهای زندگیم رو اشتباه نوشته بودم؟ یادمه وقتی تاریخ تولدم رو توی سایت وارد میکردم خونهی مامانبزرگ عفریتم بودم، احتمالاً از عشق بهش چشمام آلبالو گیلاس دیده و تاریخ رو چپر چلاق وارد کردم. ــــــ بارها و بارها مستقیم، غیر مستقیم، در لفافه، آشکار؛ همه جوره گفتم من سفیه اقتصادی هستم. امروز سفیه بودم. یک سفیه تماماً مشهدی! تصمیم گرفتم با اتوبوس برم موزهی هنرهای معاصر تا با هستی اجرای زندهی موسیقی با کمانچه و عود ببینیم. باید دو خط عوض میکردم. منتظر اتوبوس دوم توی یوسف آباد نشستم. ده دقیقه گذشت و ساعت ۳:۳۰ شده بود در حالی که ۴ اجرا شروع میشد. به «بزرگوار» پیام دادم و گفتم: اتوبوس نمیاد، دیرم شده. گفت: اسنپ بگیر. گفتم: با پول اسنپ میتونم یه کتاب سفارش بدم. گفت: پس یه کتاب سفارش بده و توی زمانی که اجرا تموم شده بشین و بخون. اگه جلوم بود چپچپ نگاهش میکردم. نشد چیزی بگم، منطقی بود. اسنپ گرفتم و تصمیم گرفتم از این به بعد در جای درست مشهدی باشم نه همچین شرایطی. وقتی رسیدم جلوی موزه، دقیقا ساعت ۴ بود. با نیش باز از وسط خیابون پریدم اون سمت و تقریباً اسم هستی رو جیغ زدم. هستی از اون دست آدمهاییه که برونگراییش میتونه درون و بیرون آدمها رو تحت کنترل قرار بده. ترجیح دادم موقع حمله و جیغجیغمون بغل گوش همدیگه، به دور و برم و نگاه آدمها توجهی نشون ندم. موسیقی برای ده دقیقهی اولش جالب بود. در ادامهی ماجرا به هم یه نگاه کردیم و شروع به مسخره کردنِ حوض روغن - اثر هنری موزه- کردیم. آخرشم با پذیرفتن اینکه ما انسانهای هنریای نیستیم و نهایتاً بتونیم دلقک خوبی باشیم، محیط رو به قصد پیادهروی تا میدون انقلاب ترک کردیم. لحظهای که پام رو توی اولین مغازه گذاشتم -کاش پام بشکنه- چشمم به انواع اقسام کیوتیجات خورد. بعد از گشتن کل مغازه، بعد از هزار بار گفتنِ «نه! پول به چرتوپرت نده و ذخیره کن» به خودم، چشمم به یه ماگ وسط قفسهشون خورد. کشیدمش بیرون، زدم زیر بغلم و گفتم این رو میخوام. هستی گفت: چه نازه. رنگش شیری بود، با طرح یه خرس تنبل قهوهای که به یه پرتقال همقد خودش چسبیده بود. روی پنجهی پام چرخیدم و درحالی که با نیش باز سمت صندوق میرفتم به هستی گفتم: نمیخوای جلومو بگیری؟ لطفاً؟! و منتظر بودم بگه بذار سرجاش که مستقیم برم توی دهن آقاهه و بگم سریعتر حسابش کن. همین که آقاهه گفت کارتن نداره و قرار شد بگرده تا پیدا کنه. روی پنجهی پام چرخیدم و چشمم به قفسهی باکس موزیکال خورد. با هدفِ فقط چندتاش رو میچرخونم، آهنش رو میشنوم، سمتشون رفتم. عاشق یه آهنگش شدم -خیلی دنبالشم و پیداش نمیکنم- و اون رو هم روی میز آقاهه گذاشتم. کاش در زمان درست و مکان درست مشهدی بازیم گل کنه چون درحال نوشتن این متن تا مرز فقر اندازهی سوراخ جوراب پای مورچه فاصله دارم. وقتی وارد کتابفروشی بعدی شدیم. ماگم رو زیر بغلم زده بودم و با لب و لوچه آویزون کتابها رو نگاه میکردم. هستی گفت: قول دادم کتاب نخرم تا نخوندمشون. سرم رو تکون دادم و گفتم: این جمله رو تقریباً روزی دوبار میگم اما یه دقیقهی بعد یا سفارش میدم یا حضوری میخرم. و مجدد به کتابها خیره شدم. هر کتابی که به نظرم میاومد رو از قفسه بیرون میکشیدم. قیمتش رو چک میکردم، سرجاش بر میگردوندم. آخرش هستی گفت: هر کتابی میخوای انتخاب کن، من برات میخرم. نیشم شل شد. برگشتم سمتش و گفتم: جون من! گفت: آره. دستم رفت روی خوشههای خشم، گفت: نه، نه، ببین گفتم میخرم ولی تو رحم کن. دستم رو عقب کشیدم و شبیه به گربهای که زیر دوش حموم گرفتنش، نگاهش کردم. برام خرید. بهش گفتم: مرسی مامانی که برام کتاب میخری و خیلی جدی گفت: قربونت برم دخترم. یه کتاب از موراکامی - دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل- که آقای قاسمی توی محفل بهم گفته بود بخونمش و یه کتاب هم به پیشنهاد خودش، اتاق قرمز. من و هستی سر مینی دورهی نارنجک -اولین دورهای که به عنوان مدرس نویسندگی توی دانشگاه برگزار کردم - آشنا شدیم. فهمیدم هم دانشگاهی و هم دانشکدهایمه، اقتصاد میخونه و به قول خودش ۹۷۹ روز ازم بزرگتره. با هم قرار گذاشتیم توی دانشگاه همدیگه رو ببینیم و دانشگاه مکان نفرین شدهای برای ما بود. هر بنی بشری رو میدیدم الا هستی، آخرشم فارغ التحصیل شد و من نهایتا ۲ الی ۳ بار اونجا دیدمش. روزی که وارد کلاسم شد، تازه شروع کرده بود به خوندن کتابهای شاهکار و الان دو برابر من کتابهای خوب خونده. حالا وقتی بین قفسههای کتاب میگردیم اونه که بهم کتاب معرفی میکنه. هستی دخترِ حرف گوش کنِ بیآزار، تا ابد دوست کتابیِ ادبیِ قضاوتکنندهی هنر که هر برنامهی ادبیای براش میفرستم میگه بریم؟ میمونه.
