Panda world 🐼
Open in Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
224
Subscribers
-124 hours
-57 days
+1430 days
Posts Archive
من که خیلی رندوم تو چنلی که درباره نقاشی و داستان و کلاچیزای هنری ملیکاعه چرت و پرت میفرستم:
برین از چت جی پیتیتون بپرسید اکه یک ساز بودین چی میشدین
من که شدم سازهای مورد علاقم.
یه چیزی
خلید و سهرو کپی همن
فقط خلید سیاهه سهرو سفید( ظاهر)
خلید درونش زیادی پاکه سهرو... نگم بهتره.
یوری برام گفت یه ساید استوری واسه زندگی میلان بنویسم
و الان دلم میخواد بشینم بنویسم اما باید نهایی بخونم
Repost from `•°Melikart°•'
چالش! `~•°☆
این پیام رو فور کنید و اوسی/پرسونا/کاراکتر مورد علاقهتون رو مشخص کنید تا ازش یه نقاشی بالاتنه مثل تصویر بالا بکشم و ببینیم اگه توی دنیای Witch hat atelier بود، چه استایلی داشت!
Limit:احتمالا ۱۰ نفر
در پایان شوکه کننده است. یکم. اما خب کاملا بر گرفته از همون شعره. به من چه دیگه رفرنسم اینطوری بود.
هموفوب هستی نخون متن-
الهام گرفته از داستان گرمابه، شعری از الهی نامه عطار :
هر ورق به زیر دستش را به جای پدر و با نگین پدرش به جوری سرخ امضا میزد و چنان ارامشی بر او حاکم بود که پیدا بود خطیر ترین کار مملکت زیر دستش است. هر ورق جدید را که بر میداشت، محتشم آن قبلی ها را جمع کرده مرتب در دست نگاه میداشت تا برای مهر کردن ببرد و ناگهان، در کوبیده شد. " کیستی چنین وقت مزاحمت ولی عهد را بر چرت ظهرگاهی ترجیح داری؟ خبرت نه مهم باشد تنبیهی سخت از آن توست." نه آنکه به این حد بی رحم و سیه رنگ باشد، تمرین روزی بود که شاهی مقتدر و باکفایت شود و زیردستانش از او بسی حساب برند. مرد رو به رو، سری تکان داد و به گوش محتشم خبرش را خواند و محتشم با لبخندی که کنجکاوی شهزاده را میخراشید، به گوش او خم شد و خواند:" برای اعلیحضرت بهتر است که اکنون و در اسرع وقت سری به حمام کاخ و سرای بزند. تعجیل واجب است." با خود گفت:" نکند پدر مرا خوانده؟ یا آنکه توطئهای باشد و بدان پا داده؟ خب هرچه بود نباید بیخود میبود درست؟" از پیشنهاد محتشم تعجیل کرد و قدم به دالان گذاشت و از رهروی گچ کاری شده گذشت و از پله ها پایین رفت. از میان درختان شد و به ساختمان حمام رفت، دلاکان بر سر راه سر تعظیم فرود آوردند و شاه را شاهزاده جوان، بر در حمام دید. " درود پسر بر نور عالم، شما مرا به اینجا خواندی؟" باری برای هم صحبتی با پدر به حمام خوانده شده بود، خصوصی ترین مکان خلوتشان بود. ( میخوام بگم نرید امیرکبیر را به یاد بیاورید یادم افتید قبل اونن🙂↕️) پدر همان طور که درب را باز میکرد و خدمتگزاران را از ورود منع میکرد، او را می گفت:" نه که نخواندم، من تو را به حمام نخواندم چرا که مشغول توقیع نامه ها بودی و جای تو برادرت را خواندم که وليعهد دیگرم باشد" نگاه ها چرخید و آن تن زلال و سرخ و سفید به سوی پدر و پسر چرخید، سری فرود آورد و مژگان سفید و موی زالش تکانی خوردند و هر نفس برای شاهزاده تنگ تر شد:" درودا پدر، و برادر عزیزم." ندانست سهرو به دورش چرخید، دنیا به دورش چرخید یا خودش میچرخد؟ بی آنکه در فکرش چیزی بیاید افتاد و با کمر بر زمین سرد و سخت خورد:" شاهزاده!" شاه از این سو و سهرو، شاهزاده دیگر از آن سو دست و پیشانی او را گرفتند:" برادر تو را چه شد به یک باره به تب افتادی؟" شاه با عذاب وجدانی سخت دست پسرش را گرفته بود و میگفت:" از من است، از بی رحمی من است که سالها به او سخت گرفتم تا شاهی لایق شود و اکنون به بیماری افتاده!" سهرو بر سرش میگفت:" پدر، شاید از گرمِ گرمابه و حمام نفسش گرفته؟"
