Panda world 🐼
Open in Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
225
Subscribers
-124 hours
-57 days
+1530 days
Posts Archive
شاه دمی خاموش ماند، آنگاه دست بر شانه پسرش نهاد؛ چون پدری دلسوز و پر غم نگاهش میکرد. «از امروز، هیچکس بیاجازه من به خلوتگاهت راه نخواهد یافت. چهار سوی کاخ را نیز زیر نظر گرفتهام. اگر آن مرد هنوز در این دیوارها نفس بکشد، دیر یا زود به دام خواهد افتاد.» آداد، پاسخی نداد. تنها نگاهش را از پنجره به باغهای گسترده کاخ دوخت. سروهای بلند در باد خم میشدند و آب جویبار زیر نور خورشید چون سیماب میدرخشید؛ اما هیچیک دل پر آشوبش را آرام نمیکرد. آهی از نهادخستهشاه، برخاست. «و هیچ چیز را از من پنهان مکن.» آداد سر برداشت. «آن شب... آیا کسی را ندیدی؟ حتی سایهای؟ بویی؟ صدایی؟ هیچ یک را در یاد خود نداری؟» شاهزاده پلک بر هم گذاشت، سرش تیر میکشید، هر بند خاطراتش را که سعی در یادآوری داشت، بند بند وجودش را میآزرد. لحظهای، تصویری کوتاه چون برق از برابر دیدگانش گذشت؛ دستی گرم که بر گونهاش کشیده میشد... بوی کندر آمیخته با چوب سرو... صدای مردی که چیزی زمزمه میکرد... صدایی که به یاد نمیآورد اما پر از گرمی و نگرانی بود... . اما پیش از آنکه تصویر دقیقی شکل بگیرد، همهچیز دوباره در مه فرو رفت. با درماندگی سرش را میان دستانش گرفت. «نه... هرچه میکوشم، گویی کسی خاطرهام را از ریشه بریده است.» شاه ابرو در هم کشید. «موبدان نیز همین را شگفت میدانند. آدمی چگونه ممکن است شبی چنین را از یاد ببرد؟» آداد با تلخی خندید. «کاش تنها همان شب را از یاد برده بودم.» شاه نگران به او نگریست. «چه میگویی؟» «از آن روز، گاه نامها را نیز گم میکنم. چهرهها در نظرم محو میشوند. گویی هرچه به آن شب نزدیک باشد، ذهنم از من میگریزد.» سکوتی سنگین میانشان نشست، شاه آرام قدمی به پس برداشت. در چهرهاش دیگر تنها خشم پدر دیده نمیشد؛ هراسی پنهان نیز رخ نموده بود. با صدایی آهسته گفت:«چه بر سرت آوردندکه اینگونه اندیشهات از آنروز فرار میکند...» آداد جمله را کامل نکرد، هر دو در خاموشی فرو نشستند. آداد نه میدانست و نه ته دلش میخواست که بداند، میترسید از چیزی که امکان داشت از خودش و فرزند تازه جان گرفتهاش تنفر داشته باشد. همان هنگام، کوبه در سه بار نواخته شد. «شاه زاد و شاهنشاه...» صدای آزادی از پشت در شنیده شد. «موبدِ موبدان به محضرتان رسیده است... و میگوید نشانهای یافته که شاید راز آن شب را کمی آشکار کند.» شاه و آداد همزمان به سوی در نگریستند، هر دو شاید دانستنش را میخواستند، اما نمیخواستند بدانند. «بگو وارد شود.»
Repost from 𝐻𝒾𝓂𝑒𝓀𝑜 𝐻𝑒𝓃𝓀𝒶 ♡OC MHA♡
◆10 hours of effort, one cover, a whole world of stories... The reveal of my manga cover.🔥
◆10 часов стараний, одна обложка, целый мир историй... Представляю вам обложку моей манги. 🔥#Manga #MHA #OC_MHA #Himeko_Henka
Repost from Panda world 🐼
هرجومرج بهتازگی در راهروهای کاخ باشکوه شاهی تهنشین شده بود. صدای جیغ، فریاد و بالا آوردن شاهزاده دیگر به اوج خود رسیده بود. آنقدر از حرص، خستگی و کلافگی نالیده بود که صدایش گرفته بود. مشکل از درد بارداری نبود. درد اصلی جای دیگری بود؛ در خاطرهای که هرچه میکوشید، چهره صاحبش را به یاد نمیآورد. همین، سبب میشد از همهچیز ده برابر بیش از پیش ایراد بگیرد. «ممم...» کنار تخت شاهزاده، آزادی نشسته بود و کاسهای مسین در دست داشت که برقش زیر نور میدرخشید. نقشونگار ظرف زیر انگشتانش، برای لحظهای حواسش را از نالههای شاهزاده پرت کرده بود. «کاسه رو بده... کاسه رو بدهه!» تقریباً فریاد کشید. وقتی برای چندمین بار در کاسه مسین بالا آورد، اخمی ژرف، چون شکاف کوهستان، بر پیشانی صافش نشست. لب گشود؛ صدایش بوی توفان میداد: «آن رادی که موجب این حال و روز من شده و خودش را در کاخ من نهان کرده، گیر آورم... نسلش را قطع میکنم! خواجه حرمسرایش میکنم!» خدمتکارِ گوشبهفرمان، پس از آنکه آشفتگی بیشتر او را دید، با احتیاط پرسید: «نورِ عالم، پزشک را برای حالتان فرا بخوانم؟» پاسخش چیزی جز فریاد نبود: «همین آن!» آزاد بیدرنگ از جا برخاست و شاهزاده را با خشمِ در حال فورانش تنها گذاشت. آداد زیر لب نالید: «آخ... کلافهام میکند که هیچ به یاد ندارم...» درب کوبیده شد. صدایش پژواکی در آن سرای بزرگ انداخت. «وارد شو!» شتابزده سر و روی خود را مرتب کرد. دیهیم زرینش را، که به حلقهای بزرگ میمانست، بر سر گذاشت و با وقار نشست. گمان میکرد پزشکی که خواسته بود، از در وارد خواهد شد؛ اما کسی که گام به درون سرایش نهاد، والاترین مرد سرزمینش بود. با نهایت احترام از جای برخاست و پس از تعظیم، درودی خواند: «درود اهورا و پس از او این بنده ناچیز بر تو باد، ای که فرستاده خدایی... پدر.» شاه گامهایش را آهسته کرد و با نگاهی آمیخته به سرزنش و مهربانی گفت: «در خلوتگاه من و پسرم، رسم و آداب چه اهمیتی برای رعایت دارند؟» آداد لب برچید و آرام نشست. دیهیم بر سر داشت، جامه شاهزادگان بر تن، و همچنان میکوشید آراسته به نظر برسد؛ اما رنگ پریدهاش حقیقت را پنهان نمیکرد. شاه نزدیکتر آمد. «شنیدم امروز باز کاخ را بر سر همه خراب کردهای.» آداد اخم کرد. «اگر آن راد نفرینشده را پیدا کنم، این تازه آغاز کارش خواهد بود.» شاه با نگاهی آکنده از فهم، لب از لب گشود: «اگر روا دارم کسی که بیآنکه جرئت رخ نمودن داشته باشد، شاهزاده و وارث سرزمینم را بارور کند و از مجازات نیز بگریزد، پس دیگر شاه نیستم.» نگاه آداد اندکی تغییر کرد. شاید از آن رو که دیگر تنها خودش نبود. آن رادِ پنهانگشته، هر که بود، در حقیقت پدر فرزندش نیز به شمار میآمد. لحظهای سکوت کرد و سپس آرامتر از آنچه انتظار میرفت گفت: «اما پدر... زندهاش بگذار.» شاه دست بر ریش بلند، آراسته و فرخوردهاش کشید. «بیش از این نمیتوانم از مجازاتش بگویم. پدرِ نوهام را به چنان کیفر سنگینی نخواهم سپرد.» آداد با درک سخن پدر، سر فرو انداخت و در اندیشههایش زندانی شد. شاه ادامه داد: «از موبدِ موبدان خواستم مرا از حکم دین آگاه سازد. آداد، شاهزاده من، تو باید بهزودی تن به ازدواج دهی. چه همسر آیندهات پدر این فرزند باشد و چه نباشد، این بیآبرویی در میان عموهایت برای خاندان ما پذیرفتنی نیست.» پسر به خود لرزید. دستش بر شکمی نشست که هنوز در آغاز راه بود و نشانی از بزرگی نداشت. آهسته گفت: «اگر این دستور پدر باشد... میپذیرم. هرچه فرمان تو و رأی موبدان باشد، همان رواست.»
Repost from Panda world 🐼
فرزند شاهزاده
ژانر: تاریخی، باستانی ایرانی، امگاورس
واژه نامه مورد نیاز:
راد:" آلفا
آزاد:" بتا
مهر:" امگا
ژرف:" عمیق"
پژواک:" پخش شدن صدا
دیهیم زرین:" سربند، تل و تاج طلایی
اهورا:" خدا
کیفر:" مجازات
موبد موبدان:" آخوند اعظم 🎀
اینا مال پارساله
موقع خوندنشون گریم میگیره
یک درصد هم عوض نشدم ولی 🤣 هنوز همون حرفا رو میزنم
