en
Feedback
Panda world 🐼

Panda world 🐼

Open in Telegram

به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
226
Subscribers
-124 hours
-47 days
+1630 days
Posts Archive
مانند مست ها خندید، دوباره چرخید و مکثی کرد. +من خودمم الان... قاتل حساب میشم؟ صدای دیشب دوباره در سرش پیچید و سرنگ درون دستش را روی تخت رها کرد. +نه، نه اگه با چیزی باشه که من تو ذهنم دارم قاتل حساب نمیشم. دوباره چند دقیقه ای در سکوت فرو رفت. +اصلا... بیا این بحث رو ولش کنیم- ... دو دقیقه دیگر ساعت سه بامداد میشد و خواب به چشمان اسکارلت نیامده بود. از بین انگشتانش به پنجره ای که پرنده ها قرار نبود جلویش سمفونی دیگری برگذار کنند نگاه کرد و اهی کشید. بلند شد و لباس استین بلندی تن ایریس کرد که جای سوزن روی ساعدش را بپوشاند؛ خب در راه ممکن بود کسی ان را ببیند، فکر کند که معتاد است و سعی کند ان را به کمپ ببرد. از این کارش میترسید، افراد قاتل جسد هارا همیشه پنهان میکردند، چه در کوه و چه در یخچالشان. امکان نداشت که کسی ردی او را پیدا نکند، پیدا میشد، قطعا. لباس های خودش را پوشید و ایریس را در بغلش گرفت. اما حتی اگر او را میگرفتند و به اعدام هم محکوم میکردند، باز چیزی بود که برایشان نوشته شده بود و تغیر نمیکرد. خودشان را به ماشین رساند، ایری را به ارامی در صندلی جلوی ماشین نشاند و خودش را هم روی صندلی راننده انداخت. +همه این کارا برای خودمونه ایری، خودت هم میدونی که چرا دارم اینجوری رفتار میکنم. دوست نداشت حتی کاری که کرده بود را به زبان بیاورد. ماشین را استارت زد، اطرافشان را نگاه ریزی انداخت و به سمت همان دریایی که اولین قرارشان را در ان سپری کرده بودند راه افتاد. عاشق آنجا بود، گردنبندشان که مانند حلقه طلایی برایشان ارزش داشت را هم همانجا همراه قلبش به ایریس هدیه داده بود. ... ماسه ها مانند ستاره ها میدرخشیدند و دریا اسمانی بود که همه انها را در بغلش میگرفت. بعد حدود بیست دقیقه رانندگی استرس زا به ساحل رسیده بودند. از ماشین پیاده شد و به اطرافشان نگاه کرد، حداقل اینجا کسی جلویش سبز نمیشد که نتواند کارش را انجام دهد. ایریس را دوباره در بغلش گرفت، به سمت ساحل برد و روی زمین نشاندش، بغل گرفتن شخصی که دیگر احساس شخص ندارد برایش سخت بود. خودش هم کنارش نشست، به صورت ماه نمایش نگاه کرد و چشمانش را پایین کشید. گردنبند ستاره اش بیشتر از همیشه برق میزد، دستهایش را سمت قفلش برد، بازش کرد و به گردن خودش انداخت. +حالا دیگه گردنبندت رو هم داری، از این به بعد به صورت رسمی اینجایی~ گونه اش را بوسید و دوباره بلندش کرد. +یه بار بهم گفتی که... دوست نداری زیر خاک گم بشی. به سمت اب راه افتاد و با قدم های ارام ارتفاع اب را ذره ذره بالا اورد. +یکم شاید احمقانه به نظر بیاد- نگاهش را از روی چهره اش برداشت و به انعکاس صورت خودش که زیر اشک ها داشت غرق میشد در اب زل زد. +احمقانه هست، ولی اگه میسوزوندم و بعد تورو به طبیعت میفرستادم هم دودش واضح بود و هم دل من همراهش اتیش میگرفت. جلوتر رفت و صداش بلند تر شد. +دلم برات تنگ میشه. کلماتش بین هق هق هایش گم میشد و نفس هایش سریعتر از ضربان قلبش بود. سرش را همراه تن ایریس زیر اب فرو برد که هوای درونش با اب جایگذین شود، هرکدام از این حباب ها میتوانستند اوازی دیگر بر روی لب هایش باشند نه؟ کم کم تنش سنگین میشد و ماهی های کوچکی که همیشه انجا بودند مانند فرشته هایی دور تنش پیچیدند، سرش را از زیر اب بلند کرد. +مراقب...جسمش باشید- به سمت ساحل رفت، ولی هنوز هم نمیتوانست چشمش را از ان نقطه بردارد. از دریا بیرون امد و با زانو هایش روی زمین افتاد. +من خیلی احمقم، بیش از حد. دست هایش را جلوی صورتش گرفت و با صدای لرزان ادامه داد. +لعنت به خودم، اسکارلت خودت رو میکشتی بهتر نبود؟ دوباره صدا در سرش تکرار شد، واضح تر از قبل داشت تاییدش نمیکرد. خودش را روی کمرش به زمین انداخت. +ایریس، من...میترسم- بلند شد و نشست. +میتونم ازت مراقبت کنم؟ میتونم همونجوری که خودت دوست داشتی ادامه بدم؟ زانو هایش را بغل کرد، لمس گرم و اشنایی را روی شانه هایش احساس کرد. +یعنی... میتونم؟ اشک هایش را پاک کرد و صدا این بار تایید کرد. +باشه... من واقعا دارم توهم میزنم. به سمت ماشین رفت، از صندوق پتویی برداشت و روی شانه هایش انداخت. ... ساعت یک ظهر شده بود. اینجا متروکه تر و ناشناخته تر از چیزی بود که فکرش را میکرد، برخلاف منطقه خودشان که همیشه چند نفری در خیابان هایش پرسه میزند. سوار ماشین شد و به خانه شان رفت، دیگر سردی اطرافش احساس نمیکرد و میتوانست بگوید که... خوشحال است. در را باز کرد و در اولین فرصت، گل قبلی که داخل گلدان بود را برداشت و لیلی جدیدی که گرفته بود را درونش گذاشت. ( کمک)

سرنگ، ان را برداشت و دوباره به اتاقشان برگشت و از کشوی زیر تخت الکل، پنبه و چندین ویال در شکل های مختلف را بیرون اورد و روی تخت گذاشت. قلبش جوری تند میتپید که انگار در پارتی پایان دبیرستان کسی شرکت کرده بود و معده اش داشت مانند قابلمه ای پر میجوشید، استرس داشت که نکند نقشه هایش درست پیش نرود و ارزو هایش در دار اعدام بیفتد. پیدا کردن رگ در تن سرد از پیدا کردن سوزن در میان کاه سخت تر بود. مچ ایریس را گرفت و به ارامی شروع به فشار دادنش کرد، در اوج ناامیدی چیزی را زیر پوستش احساس کرد، خوشحال پنبه را به الکل اغشته نمود و روی پوست لطیف او کشید، شاید که دیگر مرده بود ولی هنوز هم بهداشت برایش مهم به نظر می امد. دوست نداشت که برایش از کلمه "مرده" استفاده کند، خاموشی موقتی گزینه بهتری برایش بود. سرنگ را درون رگش گذاشت و مقداری از ان را بیرون کشید؛ میدرخشید، عاشق این درخشش بود. قطره کوچکی را روی زبانش خالی کرد و سرنگ را روی میز گذاشت، چند مرحله ای را از یاد برده بود. کمربندی اورد و بازویش را با ان بست، دستش را باز و بسته کرد که رگ خودش را پیدا کند و پنبه را روی دست خودش کشید. دوباره سرنگ را برداشت و با لبخند کوچکی زمزمه کرد. +قراره دوباره برگردی، میدونم که نمیخواستی به این زودی چشم هاتو ببندی. پیشانی ایریس را بوسید و سرنگ را در رگ خودش خالی کرد. سرخوشی جنون امیزی شروع به پخش شدن در بدنش کرد، نمیفهمید که واقعا همچین حسی شبیه به هروئین را همراه داشت یا شوق خودش برای انجام این کار بود که باعث میشد همچین احساس کند. +نباید امشب زیاده روی کنم، کم کم میخوام روحمون رو یکی کنم که بهتر بفهممش. سرنگ را بیرون اورد، روی سوراخی که ایریس ایجاد کرده بود را با چسب پوشاند، کمربند دور بازویش را باز کرد و روی زخم خودش را با انگشتش گرفت. +همینطور نمیتونم جسمت رو نگه دارم. سرش را روی شانه اش گذاشت. +قول میدم زندگی بهتری رو ادامه بدی ایری، قول میدم. فشار روی تنش را برداشت و درحالی که داشت به ارامی اشک میریخت، خودش را در خواب پیدا کرد. ساعت را نگاه کرد، فقط حدود نیم ساعت گذشته بود. به صورتش نگاه کرد و صدای ظریفی در گوشش پیچید. +نمیخوام بیشتر از این منتظرت بزارم. از جایش بلند شد، دست و صورتش را شست و چراغ اتاقشان را روشن کرد. چند قطره خون روی پارچه روتختی شان ریخته شده بود، چهره ایریس توجهش را جلب کرد، لبخند کوچکی رویش شکل گرفته بود، یعنی خودش هم از این کار راضی بود؟ نزدیکش شد و سرنگ را دوباره برداشت. +یعنی واقعا مشکلی با این کارم نداری؟ صدایی در گوشش زمزمه کرد. صدا... اشنا بود ولی صدای همیشگی درون سرش نبود که همیشه وسوسه های عجیبی در تنش راه می انداخت. اهمیت نداد، سرنگ را دوباره درون رگ ایریس گذاشت و تمامی بیست و سه تا ویالی که داشت را پر کرد، به اندازه تمام سال هایی که اسم او در دفتر الهی زنده یاد میشد. دفتر برایش مهم نبود، این که ایری برای خودش زنده یاد میشد میتوانست تنها چیزی باشد که در لحظه برای اسکارلت مهم بود. ویال ها را توی شیشه مربایی ریخت، جای ایریس را درست کرد، خودش را بین سینه هایش جا داد و بغلش کرد. +دوستت دارم، ایریس. ... هوا افتابی بود اما اتاقشان سرد؛ دوباره خوابش برده بود؟ از روی تختشان بلند شد و سرش را گرفت. سرش بیشتر از حدی که با کلمات بشود ان را بیان کرد، درد میکرد. بیرون امد و بعد از ان که دست و صورتش را شست، شروع کرد به درست کردن قهوه مورد علاقه ایریس. حرف ایریس شد، چرا امروز زودتر از اسکارلت بیدار نشده بود؟ اسیاب را برداشت و احساس عجیبی لا به لای انگشتانش پخش شد، جوری که انگار هنوز هم گرمای دست ایری را فراموش نکرده بود، تنش لرزید. قهوه را درست کرد، به اتاق برد و اهنگین خواند. +صبحت بخیر ایریییی~ پیشانی اش را بوسید و لیوان را کنارش گذاشت. +قهوه مورد علاقت رو درست کردم، جبران دردی که دیشب تحملش کردی- جای ایریس را روی تخت درست کرد، صاف نشاندش و دستش را روی رانش گذاشت. سردردش دوباره برگشت و به ساخت و ساز روی کله اش ادامه داد. +نکنه دیشب واقعا مریض شده بودی؟ ارام خندید، چشمش را از رویش برداشت و لبخندش را خواباند. +من هنوزم احساس میکنم که تو از این کار راضی نیستی- به ان طرف تخت رفت، همان سرنگ خونین را برداشت و جلوی چشمش گرفت. +اگه ناراحت شده باشی واقعا خودکشی میکنم، هنوز هم از دارو مونده. خودش را روی تخت انداخت و چرخید که روی شکمش بیفتد. +حداقل خداتو شکر کن مثل قاتل هایی که سلامت روانشون از من کمتره گوشت تنت رو زنده زنده نخوردم یا خونت رو خیلی روی زمین نریختم.

تنش را به او چسباند، در اغوشش گرفت و سرش را روی شانه اش جا داد. -من هیچوقت قرار نیست ترکت کنم. حتی زمانی که لیلی ها پژمرده شده باشن و کلاغ ها بال شکسته. پژمردگی لیلی؛ جرقه جدیدی در چشمان اسکارلت ایجاد شد، از لای انگشتانش به موهای ابی رنگ ایریس که در هوا معلق بودند و افتاب داشت برق زنده کننده ای به انها میداد نگاه کرد. رنگ موی صورتی او را بیشتر دوست داشت. ایری را متقابل بغل کرد و زیر گوشش زمزمه سر داد. +میخوام حتی اگه از این دنیا هم بری، روح شیرینت رو برای خودم نگه دارم. ایریس را از خودش جدا کرد و لپ های او را به ارامی لمس کرد. +دوست دارم چیزی که تورو زنده نگه داشته رو توی خودم جریان بدم. گونه اش را کشید و به ارامی خندید. +دوست دارم خونت رو توی بدنم گرم کنم- دستش را کشید و تنش را روی مبل انداخت. ایریس لبخندی ناز دار به او تحویل داد و به شانه اش تکیه کرد. -همیشه افکارت همینجوری بود، دوستت دارم- +منم دوستت دارم. نگاهش را برداشت، دست هایش را به هم قفل کرد و بغضش را مانند سنگ کوچکی قورت داد. ... ستاره ها مانند اکلیل، درون موهای ابریشمی شب پخش شده بودند. اسکارلت روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت با انگشتانش ور میرفت. صبرش داشت به اتمام میرسید، البته که از چند ساعت پیش تمام شده بود و داشت فقط خوردش را کنترل میکرد که زمان بیداری ایریس این اتفاق نیفتد. امشب اگر انجامش نمیداد فرصتی دیگر جلویش سبز نمیشد و دیگر دل و جرئتش را هم نداشت. تنش را کند و نشست، به در باز اتاقشان زل زد، بروم؟ نروم؟ چه کاری باید بکنم؟ در یک حرکت ناگهانی بلند شد و درون اتاق را چک کرد. لعنتی- ایری هنوز نخوابیده بود، سعی کرد که از گوشه در کنار برود، اما چشم او سریع تر از فرارش اسکارلت را گرفت. -اسکارلت، میتونی بیای اینجا؟ نا مطمعن درون اتاق رفت، نکند چیز خاصی را فهمیده بود که نباید؟ +بله-؟ -میگم، سرم درد میکنه. چمیدونم میشه برام قرص بیاری؟ لطفا چشم های اسکارلت برق زد. اصلا همچین انتظاری را نداشت، فکر میکرد که قرار است دارو را پودر شده با اب مخلوط بکند و به هنگام خواب درون رگ هایش تزریق کند. ولی این... بسیار راحت تر و کم ریسک تر بود، با این شرایط که خودش قرص را خواسته و کاملا به او اعتماد دارد. +برات میارم عزیزم. ایریس سر او را گرفت و پیشانی اش را بوسید. اسکارلت از اتاق بیرون رفت، سریع و بی صدا صندلی را زیر پایش گذاشت، دارو را برداشت و پایین امد. با لرزش دست اذیت کننده اش که ناشی از استرس و اشتیاق بود لیوان ابی پر کرد و برای او برد. -مرسیی. لیوان و قرص را در دستش گرفت، در لحظه اول ان را خورد و لیوان را روی پاتختی کنارش گذاشت. اسکارلت خودش را به او نزدیک تر کرد و پتو را برایش بالا تر کشید. +امشب رو زودتر بخواب، باعث میشه دارو بهتر عمل کنه. -خودمم همین قصد رو داشتم، شبت بخیر کلاغک من. انگشتش را روی بینی او گذاشت، جایش را در تخت راحت تر کرد و چشمانش را بست. اسکارلت چراغ هارا خاموش کرد ولی جای رفتن یا خوابیدن کنارش، صندلی را رو به ایریس کشید و رویش نشست. خب احتمالش کم نبود که از دوز بالای دارو اوردوز کند و بالا بیاورد، دلش نمیخواست که همچین بمیرد. قرص حداقل باید تا چهارساعت دیگر اثر کند. اهی کشید و تکیه کرد. موهای ایری را نوازش داد، پوستش هنوز گرم بود، به صورت خیلی احمقانه ای گرم، جوری که انگار... فردا چشم هایش به همین رنگی که دارد دنیا را قرار است ببیند. ... دیگر صدای ماشین ها و پرندگان هم از بیرون نمی اید. صبر کن... اسکارلت خوابش برده بود؟ بلند شد و از ترس نفس نفس زد. +لعنت! ساعت را روی دیوار درحالی که چشم هایش داشت دنیا را مانند ادم مستی میدید که دیگر جهان نمیشناخت پیدا کرد، ساعت دو شب بود. از زمان دادن دارو حدود سه ساعتی گذشته بود. خیالش راحت شد، به ایری نگاه کرد... چرا دیگر تنش بالا و پایین نمیشد؟؟؟ به امید دوباره شنیدن ملودی ضربان قلب ایریس دستش را روی رگ گردنش گذاشت. وای، خاموش بود، خاموش بود و سرد تر از قبل. دستش را جلوی دهان خودش گذاشت و ماتم زده به جسد ایری نگاه کرد. چطور توانسته بود همچین کاری کند؟؟؟ ایری را روی کمرش خواباند، دو زانویش را دور او گذاشت و قلبش را لمس کرد. چه انتظار دیگری داشت؟ لبهایش را روی لبهای ایریس گذاشت و شیرینی ماندگارش را برای اخرین بار برای خودش حفظ کرد و بغضش ترکید، از رویش بلند شد، تن بی جانش را بغل کرد و با هر کلمه بیشتر فشارش میداد. +ببخشید، لعنتی ببخشید. او میدانست عذرخواهی کردن دیگر فایده ای نداشت، همینطور میلی برای نجات او هم در خود نمیدید، از روی تخت بلند شد، از اتاق بیرون رفت و اشک هایش را پاک کرد. هنوز میتوانست به او جان دوباره بدهد اما کسی که به دردسر می افتاد خودش بود و اصلا قصد همچین چیزی را نداشت. در کمد را باز کرد و دنبال چیزی گشت...

با دستش به سر تا پای اسکارلت اشاره کرد. -اونم با این لباس؟ دستش را روی سرش کشید و چشمانش را مالید. -اه کی اعصاب گیر دادن بهت رو داره اخه، میرم مثلا دوباره بخوابم. توهم بیدار نمون لطفا. چرخید و دوباره به داخل اتاق رفت. اسکارلت صندلی را به زیر پایش کشید و دارو را در بالای کابینت گذاشت، جایی که مطمعن بود نه قد ایریس به ان میرسد و نه به ذهنش می اید که ممکن است چیزی در انجا باشد. بی صدا پایین امد، سر راه به گل ها خیره شد و گلبرگ هایش را نوازش کرد و زمزمه سر داد +قراره تا ابد اینجا باشی عزیز دلم. به درون اتاق رفت، لباس هایش را عوض کرد، تنش را در بین پتو پیچید و بدن گرم آیریس را جوری در بغلش گرفت که انگار بعد از این دیگر نمیتوانست کسی را در تختش بغل کند. ... اتاق ساکت و نمای بیرون با مه صبحگاهی دلگیر شده بود؛ اسکارلت چشم هایش را نیمه باز کرد و به صورت ایریس که در خواب مانند فرشته ای ناز بود نگاهی انداخت، هنوز هم دست هایش دور او پیچیده شده بودند و جوری مانند تنه درخت دورش خشکیده بودند که انگار همیشه قرار است در اغوشش بماند و هیچگاه دیگر انجا را ترک نکند. اصلا دلش نمیخواست که از گرمای او دور شود، به هیچ عنوان نمیخواست از دستش بدهد... همینطور در فکر دوباره به خواب میرفت که چرخیدن ایریس در اغوشش او را هشیار کرد. دست هایش را شل کرد، خودش را به خواب زد که ایری نفهمد بیدار بوده، از تخت بیرون امد و اتاق بیرون رفت. اسکارلت خودش را روی کمرش انداخت و فکرش را جمع کرد و به ارامی روی تخت نشست، دارو را کی قرار بود استفاده کند؟ دستش را روی صورتش کشید و به اشپزخانه رفت. -صبحت بخیر، میبینم که زود بیدار شدی اسک؟ لبخند ملیحی زد و به چهره منگ خواب اسکارلت نگاهی انداخت. +صبح بخیررر خمیازه ای کشید و به کابینت تکیه داد. +اسک چیه که تازه ساختیش؟ لقب جدیدمه؟ پوزخندی زد، چشمانش را خمار تر کرد و سرش را کج کرد که جواب را بشنود. -تو منو صدا میزنی ایری، منم گفتم با یه کوچیک شده از اسمت صدات کنم. قهوه؟ اسیاب دستی را برداشت تا دانه های قهوه را خرد کند. اسکارلت نگاه ریزی به داروی بالای کابینت انداخت و از پشت خودش را به ایریس چسباند، با دست هایش به ارامی شکم او را نوازش داد و لب هایش را روی رگ گردنش گذاشت. +چرا باید به قهوه ای که خانومم درست میکنه نه بگم؟ صورتش را بیشتر فرو برد، کم کم داشت تمامی وزنش را روی ایریس می انداخت، دست هایش را بالاتر کشید، شروع به بوسیدن گردنش کرد، بالا تر امد و به ارامی درون گوشش زمزمه کرد. +میدونی که هنوزم دوستت دارم~؟ ایریس به ارامی خندید و ریز نگاهی به اسکارلت انداخت. -اره، معلومه که میدونم و قراره با اینکه حافظم از ماهی ضعیف تره اینو توی یادم نگه دارم. اسیاب را روی زمین گذاشت، چرخید، به میز تکیه کرد و انگشتش را زیر فک اسکارلت کشید. -سحرصبحی شیطونیت گل کرده کلاغک؟ عاشق لقب کلاغک بود، دست هایش را روی کمر ایریس سفت تر کرد و تنفس گرمش را به صورت او کوبید. +خب میتونم بگم... شاید~ لب هایش را به لب های او نزدیک کرد و ایریس با یک حرکت غیر منتظره او را پس انداخت. اسکارلت ماتم زده به او نگاه کرد و نفس نفس زد. -الان حوصلش رو ندارم، بزار بمونه برای بعدا- اسکارلت میدانست که ان «بعدا» هیچوقت نمیرسد، از رویش کنار امد و سعی کرد این موضوع را اصلا درون چهره اش نشان ندهد. همان نگاه خمار را رویش نگه داشت و ایریس چرخید و کارش را ادامه داد، ولی این کار هنوز هم باعث نمیشد که نخواهد روی گردن او سوار شود و بوسه های زیری برایش هدیه کند. ... -امروز زیادی ساکت شدیا. اسکارلت به خودش امد، چند ساعتی شده بود که به انعکاس خودش در تلویزیون خالی زل زده بود و فکر میکرد، بابت تصمیمش کاملا مطمعن بود ولی باز هم... نمیدانست. ایری بشقابی را جلوی او گذاشت و توجه اسکارلت را به گودی زیر چشم های او جلب کرد. اهی کشید، دیشب نگذاشته بود که درست حسابی بخوابد. +اخه چی میتونم بگم؟ -چیزی هست که ناراحتت کرده؟ به ارامی کنارش نشست، صورتش را به او نزدیک تر کرد و سرش را برای شنیدن جواب خم کرد. اسک نگاهش را چرخاند و دوباره به تصویرشان خیره شد. +میدونی که هنوزم دوستت دارم؟ -این سوالو صبح ازم پرسیدی و جوابش بله بود، چی باعث میشه فکر کنی توی جوابم شک دارم؟ دستش را روی شانه اش گذاشت. +فقط میترسم که دیگه نتونی منو تحمل کنی، نخوای که تا ابدمون باهم باشیم. دست هایش را روی صورتش گذاشت و به بالشت پشتش تکیه کرد. -این امکان نداره. تو تا الان از این فکر ها نمیکردی، پس اسکارلتی که من میشناسم کجاست؟

-سسسلاااااممممم~ +سلامممم چیا گرفتی برای خونه ها؟ -اول این گلارو بگیر، خیلی هم چیز خاصی نگرفتم- اسکارلت خنده ریزی زد و گل هارا از دستش گرفت. -باز لیلیوم گرفتی؟ +میدونی که گل دوست دارم و بیشتر همه شون لیلیوم مورد علاقمه، البته اینارو برای تو گرفتم. آیریس کیسه هارا روی کابینت گذاشت، گلدان کوچکی که اولین گلش از اسکارلت را در آن هدیه گرفته بود را بیرون اورد و داخلش را با آب پر کرد. +بزارش داخل آب که خراب نشه. و به اتاقشان رفت که لباس هایش را عوض کند. اسکارلت گل هارا درون گلدان گذاشت، آخرین بشقاب هارا هم شست و روی زخمش چسب زخمی چسباند که بیشتر از این خونریزی نکند. چشمش دوباره به گلدان خورد، خم شد و ساقه اش را به ارامی گرفت، مانند تن ایریس ظریف بود و گلبرگ هایش به اندازه موهای او نرم بودند، تنها مشکلی که داشت... این بود که گل سرد بود، سردی که قرار بود بعدا تجربه اش کند، البته بعد از این که گرمایش را به خانه دیگری انتقال داد. +اسکارلت دقیقه میای اینجا؟ فکر میکنم زیپم گیر کرده- صدایش او را از فکر و خیال بیرون کشید، گل را ول کرد و شیره ای که با دستانش برخورده بود را به لباسش مالید و عطرش را صاحب شد. به سمت اتاق رفت. -الان میام. ... ساعت حدود سه صبح؛ هنوز هیچ اثری از خواب الودگی روی اسکارلت وجود نداشت، از روی تخت بلند شد سعی کرد به ارام ترین شیوه ممکن از اتاق بیرون برود. سرش جوری تیر میکشید انگار که طوفانی خشمناک در ان ایجاد شده بود. شیر آب را باز کرد، لیوانش را برداشت که ان را پر کند که چشمش به زخمی که روی انگشتش ایجاد کرده بود افتاد و تمامی افکاری که صبح داشت دوباره جلوی چشم هایش پخش شدند؛ چشمانش را گشاد کرد که بهتر جلویش را ببیند، کتش را برداشت، از خانه بیرون رفت و به سمت کلینیک نسبتا متروکی به دنبال دکتر خانوادگی شان راه افتاد. مسیر برای پای پیاده طولانی بود، اما نه طولانی تر از مدتی که بخواهد نظر اسکارلت را از انجام این کار بازدارد. نم نم باران باعث خیس شدن موهایش میشد و سردی اش باعث بدتر شدن سردردش، او که میدانست قرار است این مسیر را برود چرا لباس بهتری برای پوشیدن انتخاب نکرد؟ به ورودی کلینیک رسید، برخی از حروف وِیلمُنت به پایین ریخته بود و باعث میشد مردم فکر اشتباهی درمورد اسمش بکنند. در را با جیر جیر بلندی باز کرد، او هنوزم در اینجا کار میکرد؟ چشمش به منشی که روی صندلی اش خوابش برده بود برخورد، ارام به سمت بخش دکتر رفت و زمزمه کرد. +سباستین؟ در را باز کرد و سباستین کاملا هشیار نیم نگاهی به اسکارلت انداخت. ~اسکارلت؟ سرش را به سمتش چرخاند و به چشمانش خیره شد. ~اتفاقی افتاده؟ اسکارلت رو به روی او نشست و دست هایش را به هم گره کرد. +یه دوز قوی تر از اخرین دارویی که برای آیری گرفته بودم رو میخوام. سباستین ماتم زده به اسکارلت نگاه کرد و خم شد. ~یه دوز قوی تر؟ +اره. ریشش را خاراند و بعد بلند شد که از قفسه پشتش داروی مورد نظر را بردارد. ~مطمعنی؟ +بله کاملا مطمعنم. دارو را برداشت و به اسکارلت تقدیم کرد. ~تمامن مواظبش باش. اسکارلت ان را به ارامی از دستش گرفت و فک سباستین که داشت میلرزید نگاه کرد. +قطعا قراره همون کارو بکنم، نگرانی به خودت نده. هنگامی که داشت از کلینیک بیرون میرفت؛ همزمان خدایش را شکر میکرد که سباستین شخصی هست که زیاد سوال نمیپرسد و خیلی در کارهایش دخالت نمیکند، البته او عادت داشت که همچین سرویس هایی به خانواده شان بدهد، ولی قصدی که اسکارلت داشت متفاوت تر از انتظارش بود، قطعا متفاوت تر بود. در سریع ترین حالت ممکن جوری که باران داشت خودش را از جلوی اسکارلت کنار میکشید که مانع راهش نباشد و به او اسیبی نرسد به سمت خانه شان راه افتاد. لحظه ای به خودش فکر کرد که چرا و دارو را از جیب کتش بیرون اورد و به ان نگاه کرد؛ برخلاف انتظارش، هیچ احساس پشیمانی یا گناهی به او دست نداد و دوباره شروع به دویدن کرد و در اخر در حالتی که کل وجودش خیس اب شده بود و دیگر نمیتوانستند او را از کلاغ خیس تشخیص دهند خودش را به در خانه رساند، هلش داد که باز شود و در لحظه اول قیافه در هم رفته آیریس که با موهای ژولیده و لباس خواب چروکیده جلوی در ایستاده بود را دید، در را کاملا باز کرد و به ساعت مچی اش نگاه کرد؛ ساعت پنج و نیم صبح شده بود. -تا الان کجا بودی؟؟؟ +سردرد داشتم، قرص هم پیدا نکردم تو خونه رفتم خریدم. -از کی تا حالا مسیر داروخونه اون ور خیابون شده دو ساعت؟ +آیریس میدونی که خوشم نمیاد از اون خرید کنم. -به اینکه خوشت میاد یا نمیاد نیست، تو این هوا اخه ادم میره جای دور؟

شرکت کننده نهم
چنلش
لیلی: ~احمق، فکر کردی
چیزی با دوست داشتنش بهت میرسه؟ میدونستی اسکارلت اصلا تورو نمیخواد و حتی تا نکستش برنامه ریخته؟؟؟ سارا آیریس را هل داد و اورا به دیوار های پر خط خش دانشگاه کوبید، نباید دوباره گول تماس های الکی شان را میخورد و نباید به اینجا بازمیگشت و دوباره با سارا رو به رو میشد. سارا احمق حسودی بود که همیشه به علایق اسکارلت میخندید و آیریس را لایق دوست داشته شدن نمیدانست و فکر میکرد همیشه باید برایش قلدری کند. دستانش را روی شانه های آیریس فشار داد، صورتش را نزدیک او کرد و نفس هایش که همچو افراد مرده سرد بود مانند خنجری به گلویش فرو برد. ~چرا لال شدی؟ صدایش را به طرز مسخره ای نازک کرد. +نکنه فکر میکنی دخترشاه قراره با اسب سفیدش نجاتت بده و تا اخر عمرتون خوشبخت بشید؟؟؟ وحشیانه شروع به خندیدن کرد و اکیپ پشتش همراهی اش کردند. +خنده داره~... چطور خودتو لایق همچین چیزی دونستی؟؟؟ دست هایش را بیشتر فشار داد. -آخخ- ~نمیدونستم که میتونی حرف بزنی. سارا یکی از دستانش را روی پیشانی اش گذاشت و سرش را به دیوار کوبید. آیریس به آرامی خودش را روی دیوار پایین کشید، بغضش ترکید با دستانش زانو هایش را بغل کرد و سعی کرد ناله هایش را بپوشاند. -دی-دیگه نمیکشم- دستش را روی سرش گذاشت و بیشتر درخودش جمع شد. سارا که منتظر همین موقعیت بود پایش را بالا برد تا لگد جانانه ای به آیریس بزند که سر و کله اسکارلت از ناکجا آباد پیدا شد و با قدم هایش که هرکدام زمین را میلرزاند خودش را به سارا رساند، تماسی که آیریس قبل دعوا به اسکارلت زده بود باعث شده بود که در این موقعیت فرصت فراری برایش بگذارد. ~ووهوو~ببین کی از راه رسیده تا اولین نفری باشه که کتک خوردن دوست دخترش رو ببی- اسکارلت به صورت ناگهانی گلوی سارا را گرفت، باعث شد که تعادلش را از دست بدهد و دیگر فقط برای بقای خودش تلاش کند. دست اسکارلت را چنگ میزد و ضعیف تر از حالت عادی شروع به التماس کردن کرد. ~باشه باشه زر زدم- اسکارلت دستش را محکم تر فشار داد و محکم او را روی زمین پرت کرد. +با چه جرئتی میخواستی برای آیریس قلدری کنی انگل به درد نخور؟ سارا با ترس و خشم به سمت اکیپی که انگار فقط برای گنده تر نشان دادن خودش آنها را آورده بود نگاه کرد. به سختی مردمک چشمش را به صورت مملو از خشم و موهای پریشان اسکارلت چرخاند و بیشتر خشم در صورتش جای خودشان را به ترس دادند. +راستش رو بگو چه دلیلی برای انجام این کار داری ها؟ معلومه، حسادت بیجات. اسکارلت چاقوی جیبی اش را که همیشه همراه خودش نگه میداشت را از جیب کتش بیرون کشید و زیر گلوی سارا گرفت. +یا همینجا فرار میکنی و دیگه نزدیگ آیریس نمیشی، یا میفهمی من میتونم برای اون حتی میتونم خون تورو هم روی زمین بریزم. ... خانه شان ساکت بود، تنها صدایی که وجود داشت و بر سکوت خش مینداخت، برخورد کردن بشقاب ها و لیوان هایی بودند که روی آبچکان چیده میشدند. اسکارلت هنوز هم داشت به اتفاقی که چند هفته پیش افتاده بود فکر میکرد؛ صحنه ها مانند فیلم قدیمی و بی کیفیتی جلوی چشم هایش میگذشتند. از بی صدایی خانه خوشش می آمد، اما زمانی که آیریس ملودی ریزی زیر لب زمزمه میکرد یا برای خودش آهنگ باز میکرد فضای گرم تری ایجاد میشد. اهی کشید، با اینکه آیریس چند ساعت فقط برای خرید اقلام مورد نیازشان بیرون رفته بود، دلش برایش تنگ شده بود. لیوان دیگری را شست و آن را بالا گذاشت، آیریس را بیشتر از وجود خودش دوست داشت، اگر سارا بیشتر از ان چیزی که نیاز بود حرف میزد قطعا چاقو را توی گردنش فرو کرده بود و حالا داشتند در دادگاه درمورد قتلی که انجام داده بود بحث میکردند. بحث چاقو شد، اسکارلت چاقوی گوشت بری را برداشت تا کف رویش را با آب بشوید، که دسته چاقو ناگهان از دستش سر خورد و خراش نسبتا سطحی روی انگشتش ایجاد کرد، قطره خونی که مانند یاقوتی میدرخشید روی انگشتش سر خورد. +خون؟ قطره روی بقیه ظروف کف خورده چکید و همزمان در چشم های اسکارلت برقی که از ستاره های شب هم روشن تر بود ایجاد شد. برای نجات دادن آیریس از تمامی درد هایش، برای خلاص کردن او از هرچیزی باید او را از زندگی خلاص میکرد. به قطره دومی که قصد داشت ایجاد شود زل زد. واقعا مجبور به انجام این کار بود؟ اگر میخواست که او را نجات دهند جوابش بله بود، اما با این کار... خودش تنها میشد. قطره دوم را با زبانش گرفت و نگذاشت که سقوط را تجربه کند. +من میتونم- زنگ در خانه به صدا در آمد و حرفش را نصفه باقی گذاشت، با سرعت زیادی دستانش را پاک کرد، شیر آب را بست و در را برای آیریس باز کرد.

sticker.webp0.06 KB

"That's true right now," Nathan agrees. "But did you know mommy used to run really, really fast? Faster than almost anybody?" Āhoo's eyes go wide. "Really?" "Really. Before you were even born. Even I couldn't catch him. Can you believe that?" Elma kicks him under the table, rowan pushes down a laugh. Āhoo turns to look up at Elma, reevaluating him with new, wide-eyed interest, small hands still full of crumpled paper petals. For a second she seems to be turning something over — the gap between the mommy who moves slow, careful, sometimes leaning on a cane by the end of the day, daddy massaging him, and this new information about a mommy who used to fly. Even daddy couldn't catch him! Then, as if nothing had really happened, she continues carelessly: "But āhoo want to be like mommy in everything!" Elma laughs — a real, surprised laugh, something loosening in his chest at the sheer whiplash of it. He hands her another paper flower and brushes her hair back from her face. "You just said that you don't want to be like mommy? Because I can't run fast?" "Not that!" Āhoo tips her head back to clarify, very seriously. "But in everything!" "You mean in everything else?" Nathan offers. She nods firmly, entirely satisfied with the correction. "Yeeas!" "And why is that?" The question comes just naturally. " Be–Because you are mommy!" Āhoo insists, keeping up the flowers his both hands. " Is that so?" Elma laughs more. " Just because of that?" "Because mommy is beautiful. Da–dada always say." She brings her head up in deep thinking. "And a lot of pencils. And I–and I want a daddy too. For just me." That makes all three of them burst into laughter. Elma just remembers how she would put her leg up in the air to get a massage too, even when she didn't know a word. " You, little lady! That's my husband!" He picks her up and kisses her round cheeks hard. "We can share, though. All the three of us." Āhoo thinks a little bit. "... āhoo can share." " Okay." He giggles and kisses her again. Now āhoo laughing a little too. Rowan snorts from across the table. "You're so weird, Āhoo." "'m not we–weird." "You're a little weird," Elma says, kissing the top of her head, voice thick with something he's trying to keep light. "Good weird, though." " What is even good weird?" Rowan asks Nathan who's watching the scene with a head–over–hills face. Rowan wants to gross out, but it somehow warms him up too. " He just says that when his children turn out as weirdos as expected."Nathan whispers to him. " Let's just say that, weirdo."

شرکت کننده هشتم
چنل‌آرت‌هاش
The kitchen table is a disaster of construction paper, glitter glue, and a poster board that Rowan has already declared "ruined" twice, though nothing on it looks particularly ruined to anyone else. Rowan's pencil is chewed at one end, and he's got that particular twelve-year-old scowl of someone deeply unimpressed by his own homework. Nathan takes the pencil from him. " Don't chew it. It has chemicals. How was School?" " we had career day," he says, not looking up from the poster. "They brought in like — a firefighter, and the school principal, and this lady who does taxes, I don't even know what that means, and a nurse. And then they made us write about what we want to be." "And what do you want to be?" Nathan asks, sliding a glue stick across the table before Rowan can knock it off with his elbow. "I don't know yet. Maybe a vet. Or a pilot." A pause. "Not a tax lady." "Duly noted." " Oh, oh, no! I have a better idea!" He smiles wide trying to keep a marker between his upper lip and nose. "A writer!" " Really?" Nathan asks seriously. "Let me guess. You have someone to look up to as well." " Of course." Rowan smiles viciously. "Silvia plot." "Come on." Nathan grumbles instantly and Elma snorts, then Nathan's finger is pointing at him. " Don't encourage him! We both know who he learnt that type of jokes from." " Who? Me?" Elma widens his eyes innocently, and rowan starts to giggle. Nathan sighs but he's faintly smiling. " Alright. Don't team up against me, I will send āhoo to eat your candies." " No!" Nathan smirks at rowan: " See? I have my own cards too. Go back to work now." Rowan mutters something about being unfair as Nathan messes up his already messed up hair, and turns his head. He smiles, glancing over at Elma, who's got Āhoo settled on his lap, both of them elbow-deep in a pile of paper flowers that have nothing to do with Rowan's project and everything to do with keeping a three-year-old occupied. It's working, since āhoo heard nothing from their conversation. "What about you, munchkin?" Nathan asks, turning toward Āhoo. He picks up a paper petal from her curly hair , then one from Elma's. "You want to be anything when you grow up?" Āhoo considers this with the kind of seriousness only a three-year-old can bring to a question like that, small brow furrowed, paper flower forgotten in her fist. "I–I don't want to be like– like mommy when I grow up." Everyone goes quiet.Elma looks at Nathan. Nathan looks at Elma. For a second neither of them says anything, the silence stretching just a beat too long, and then Nathan gently turns his face toward Āhoo, careful, patient. "Honey, that's not a very nice thing to say to your mommy." "Yeah! Don't say that. It's rude." Rowan chimes in, scandalized on Elma's behalf in the particular loud way older siblings get. Āhoo looks at him like: what is rude? "But why?" Elma asks softly, like it doesn't sting at all, even though something in his chest has gone a little tight. He pats her small shoulder lightly. "Can you tell mommy why?" Āhoo looks up, and because she can see they're not actually upset with her, just curious, she relaxes and answers plainly. "Because I– I wants to run fast! Mo–mommy can'ts run fast!" There's a beat of stillness. Nathan's mouth twitches, caught somewhere between wanting to laugh and wanting to handle this the right way, and he settles into the second option because Elma is giving him the death stare– crouching a little to be closer to her eye level. "Okay. That makes more sense." He keeps his voice gentle, unhurried. "But you know, that's not something you should say to someone, even if it's true, because it can hurt their feelings. Everybody's body is different, and that doesn't mean one way is better than another." "But mommy really can't run fast," Āhoo insists, small and stubborn, clearly not trying to be unkind, just precise. She even looks back at Elma to see his reaction.

شرکت کننده هفتم
ناشناس
«بر فراز تپه ای مملو از گل های وحشی ارغوانی رنگ، ایستاده به آفاق مینگریدم؛ چشم آفتاب کم کم کور میشد و در مقابلش، بالای کوه هایی که ابرها قله هایشان را در آغوش گرفتند، ستاره ها چشم میگشودند. صدای زوزه ای به گوش میرسد که پیش قدم برای هم نوازی شغال ها شده...» شغال؟! ایوای باید سریع‌تر آتیش رو روشن کنم!. بعد از روشن کردن آتیش، کتابم رو دوباره باز کردم. فردا درمورد گل و گیاه های اینجا بیشتر تحقیق میکنم... فردا صبح: خار مرضیه گیاه پر خاصیتیه یکم ازش میگیرم.. وای اینجارو! نارازیانه هم پیدا میشه!.. این بنفشه گمونم گل اسب زبانه... جلوتر درختا پرپشت تر میشدن و فضا هم تاریک و مرطوب تر. «کنجکاوی درمورد گیاهان رنگارنگ این ناحیه مرا به داخل جنگل کشاند؛ جایی که درختان دستانشان را در هم گره زده و زیر پاهایشان سایه انداخته بودند. فضای مرطوب رنگ جنگل را سبز تر کرده بود..» احساس میکنم دارم فرو میرم.. پاهامو نمیتونم تکون بدم! گیر کرده! این چیه؟ یه باتلاق؟!!... هول شدم و سریع پاهامو تکون میدادم، باتلاق داشت به سرعت منو میبلعید. کمککککک! کمکم کنییییددد!... بعیده اینجاها آدمی پیدا بشه. به هرچیزی که دم دستم بود چنگ میزدم، داد و فریاد میکردم، فایده ای نداشت. تا کمر فرو رفته بودم. صدای نفس زدن هام و تپش قلبم رو میشنیدم. ولی.. آخه.. من تازه ماجراجوییمو شروع کرده بودم... یقه لباسم از پشت به چیزی گیر کرد و به سختی بیرون کشیده شدم... بالای سرم آدمی با موهای بلند سفیدی دیدم که چهرش بخاطر روزنه نوری که از پشتش بهش میتابید، نامشخص بود. -شما نجاتم دادین! ازتون ممنو... +میشه صد سکه طلا. -بله؟! آها بله.. نه! جدی میفرمایید؟! +بیخیال شوخی کردم. بهت نمیخوره انقدر همرات باشه. بیا اینم کتابت. وایستادم و بهتر نگاهش کردم. برای اینکه من رو بیرون بکشه حتما باید خیلی قوی باشه.. -وای یه عصا! چه گوی بزرگی روشه... شما یه جادوگریییی! «زنی با گیسوان سپید و چشمان ارغوانی! شنلی که انتهایش سوخته و عصایی هم قدش با گوی کریستالی باشکوه، قدرت و تجربه بسیارش را به رخ میکشید...» +چی می‌نویسی؟ کتابم رو گرفت. طرحی که ازش کشیده بودم رو دید و گفت: چه جذابم واقعاً. صبرکن، باید ژست خوبی بگیرم. منو با پرندم بکش. «با سوت کوچیکی که همراه داشت، حیوان افسانه ای خود را فرا خواند...» +دِهِه چرا نمیاد پس.. همینطور که جلوتر میرفت سوت میزد. راهمون با صخره ای سد شده بود. دستم رو گرفت و با عصاش توده هوایی زیر پامون درست کرد که به سمت بالا هلمون داد. چهره شگفت زدم رو که دید، ذهنمو خوند: اگه دوست داری چیزایی که من بلدم رو یاد بگیری باید به اندازه من عمر کنی. -مگه چند سالتونه؟ +حدوداً صد و بیست و هشت. -جدیی! اصلا بهتون نمیخوره.. اصلا چجوری؟! +هه هه. یادت رفته؟ من یه جادوگرم! اونم نه هر جادوگری؛ خفن ترینشون! خیلیا دنبالمن و میخوان ازم یاد بگیرن. به عبارتی، امروز روز خوش شانسیته! -اسمتون! لطفاً اسم خودتون رو بهم بگین! «به بلندی صخره ای که اطرافش پرتگاه عمیقی بود رفت و یکی از پاهایش را روی تخته سنگی گذاشت؛ نور طلایی آفتاب، به رویش میتابید و شکوهش را چند برابر میکرد. صدای رسا و زیبایش را از سینه برآورد تا افتخار شنیدن نامش را بدهد..» +: من ماهر ترین جادوگر این سرزمین هستم!؛ نام من... ..شَپَلَخ.. +اخخ...کلاغ ناقص‌العقللللل.... «در لحظه ای که تاریخ گوش فرا گرفته برای شنیدن نامش! سرنوشت، یا شاید هم فرود یک کلاغ توی صورتش، مانع از فاش این حقیقت شد. و اینک او از ته درّه ای ژرف، به سفر خود ادامه میدهد.»‌
‌ ‌‌‌ ‌

sticker.webp0.06 KB

شرکت کننده ششم
@rosalyn_channel

sticker.webp0.06 KB

شرکت کننده پنجم
@Hosna_duck
+ هی حواست کجاست جلو پاتو ببی.... ((ایستتت پلیس! همین حالا وایستا!)) «صدای قدم های سریع و تند و تعنه های محکم به مردم برای فرار از پلیس.» اره این منم! یه پسر کله‌شق و ترسناک که برای زنده موندن دزدی میکنم. چرا ترسناک؟ خب بزارین اینطوری براتون بگم: ﴿ تابه‌حال آدمی دیدین که از زمان دنیا اومدنش سفیدی چشماش از سیاه هم سیاه تر و مردمک نداشته باشه و دوتا تیکه درخشان مثل خورشید جای چشماش باشه؟ ﴾ من رکسم، یه دورگه عجیب الخلقه و تبعید شده از جهنم. درست شنیدین، جهنم! من پسر شیطانم اما خب تبعید شدم. بزارین تا وقتی که فرار میکنم از دست موجودات فانی﴿ خوده بدبختمم دارم از اینا دزدی میکنم مثلا شیطانم﴾  براتون از دلیل تبعیدم بگم. «12 سال پیش: + هی داری چیکار می‌کنی؟ (این دیمنه برادرم؛ کسی که باعث شد من تبعید شم. اون پایین تنه نداره شبیه سیاه چاله رو هوا معلقه و روی سرش الماس گنده و باحالی داره و مغزش هم باز شدست مثل گل و داخل اون الماسه معلقه. دیمن دوتا صورت داره بدون دهن  و میگین دهنش کجاست؟  رو شکمش! هه هه .. دستاش بلند و خنجری ان بخوره بهت جر میده ..) خلاصه بگم بعد مرگ ناگهانی لوسفیر، چون من یه دورگه بودم فکر می‌کردن به خاطر قدرت، پدرم رو کشتم. پس منو تبعید کردن، ولی من عاشق پدرم بودم. خلاصه تر! من فرزند حوا و شیطانم ﴿ رکس﴾ با کمک ندیمم، الیزابت، بزرگ شدم که انسان فانی کشته شده، درواقع سرشو از تنتش جدا کرده بود و خودکشی کرد و وارد جهنم شد و اونجا هم سرش از بدنش جداست، اما مثل فرشته زیبا و فریبندست! و خیلی ام مهربون.. + هییی وایساااااا وگرنه شلیکک میکنممممم ± سیکتیر کنن باباااااا گامبالووووو خب داشتم میگفتم من دوستی نداشتم جز الیزابت و مون یه موجود سیاه و بلند و ترسناک اما کمک کننده؛ جز من کسی نمیدیدش. اونا قلمرو خودشون رو دارن، از افراد ساکن جهنم قوی تر و ترسناک تر اما مطیع پادشاهن. اون بهترین دوستمه. وایی بالاخره از دست اون گامبو فرار کردم خب بزار ببینم تو کیف چیه که انقد  داشت سکته میکرد.. باز کردن* «قیافه کج و معوج » این دیگه چه کوفتیه؟ «لقب خفاش / نام اصلی: سوآن مونا   / ملیت: چین / موقعیت: تک تیرانداز نیروی ویژه آمریکا؛ ارشد نیرو FBI « لقب: بلید / نام اصلی : نامشخص / ملیت : ایران/ موقیعت : ژنرال ۵ ستاره ؛ فلید ماشال ؛ تک تیر انداز  «کشته شوند!!!» این دیگه چه کوفتیه؟ الان باید بشم فرشته نجات؟؟؟ منننننن؟؟؟!!!  خدا با من لجی حالا دیگه  خصومت شخصی نداشته باش لطفاً خدا: گوه نخور انجام بده دزد پدسگگگ ±چش غلط کردم اعصاب نداریا خدا: پاداسگ ±بابام مرده هاااااا خدا: خدا رحمتش نکنه ± خیلی ممنون ادامه دارد...

یعنی چی دیگه خونسو پر؟ میرم سرمو بکوبم دیوار

بچه ها ناشناس فقط چون ناشناسه لطفا فحش ندید چیکارتون کردم مگه

بقیه شرکت کننده ها رو شب یا فردا میذارم اگر احیانا خواستید متنتون بفرستید، وقت هست تا کامل بذارم. پیوی: @Karasakachiu یا ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD

sticker.webp0.06 KB

کمی آنطرف تر لونان کنار دوستانش ایستاده بود، آرش و آوید دوقلو هایی که لقب های زیادی داشتند؛ چه حیف که 'دردسرساز ' در میان آنها نبود! حتی لونان هم میدانست نباید با هر کسی شوخی کرد اما این دو پسر؟ آنها هیچ حدی نمی‌شناختند! البته به کسی بی احترامی نمی‌کردند اما سر به سر هر کسی میگذاشتند، چه یک خدا و چه یک انسان،بین خودمان باشد؛ یک بار با سادگی و معصومیت تمام از آناهیتا -الهه آب ها و جنگ- خواستند نقش مادرشان را میان جامعه انسانی بازی کند تا بتوانند وارد یک عروسی اشرافی بشوند! فرد چهارم در جمعشان پسری نسبتا لاغر با موهای بلند و موج دار بود، سوفرون؛ پسری که پدر، عمه و مادرش همگی جنگجو های قدرتمندی بودند که با دسیسه کشته شدند و او توسط دو پانتئون بزرگ از خدایان بزرگ شد، به همین دلیل او را فرزند خدایان می نامیدند. هر چند که سوفرون توانایی خاصی در میدان مبارزه نداشت و اگر صادق باشیم تنها استعداد او خواندن خطوط باستانی خدایان بود، به جرئت میتوان گفت او تنها انسانی بود که می‌توانست خط خدایان را مانند زبان مادری اش بفهمد. سوفرون نگاهش را از دوقلو ها گرفت و به لونان خیره شد، برای یک لحظه لونان هم به چشم های او خیره شد انگار میخواست بدون حرف زدن متوجه شود که پسر برای چه به او نگاه میکند، از نگاهش میترسید، از چشم های عجیبش میترسید، آن چشم های سبز و مشکی، انگار سوفرون آماده است هر لحظه او را برای نجات فرد دیگری قربانی کند. طولی نکشید که او چشم هایش را از لونان گرفت و به سمت دیگری از سالن نگاه کرد، لونان نمی‌خواست بداند، میترسید که بداند، رو به آرش و آوید کرد. دوقلو ها بی توجه به فشار و تنش جو بین خدایان یا حتی بین سوفرون و لونان مشغول امتحان کردن خوراکی های مختلف بودند و نظر های متفاوت خودشان را راجب نوع لباس یا حتی ظاهر خدایان برای یکدیگر زمزمه می‌کردند و آرام می‌خندیدند. لونان لبخندی زد اما آن لبخند روی لبش خشک شد، دلش همچین کسی را میخواست، یک برادر..یک شریک...کسی که در هر موقعیتی بتواند به او تکیه کند. حقیقت تلخ زندگی اش دوباره سیلی محکمی به صورتش زد < او تنها بود>. در همین افکار بود که دستی روی شانه اش قرار گرفت. اگر حضورش آشنا نبود احتمالا صدای فرياد از سر ترس لونان به آسمان هفتم رسیده بود. آنوبیس دستش را از روی شانه لونان برداشت. سوفرون را نگاه کرد اما لونان را مخاطب حرفش قرار داد :"وقتشه بریم" لونان بحث نکرد، تغییر جو را حس کرده بود. همه چیز سنگین و ترسناک شده بود. مانند غرق شدن در یک مرداب، به تنهایی و در عمق یک جنگل تاریک...سریع به طرف حوروس رفت و در حالی که آنوبیس به دنبال آنها می آمد به خدای برتر پانتئونشان پیوستند. رع حرفی نزد اما سکوتش نشان دهنده موقعیتی بود که جایی برای شوخی ندارد. آرام از سالن خارج شدند و در سکوت به راهشان به سمت معبد شن ادامه دادند.

شرکت کننده چهارم
چنلش
آنوبیس دوست داشت سر لونان را از تنش جدا کند.
زمانی که لونان با التماس از او خواسته بود که بگذارد با او به گردهمایی خدایان بیاید به نظر فکر خوبیه می‌رسید که یک نوجوان کله شق را با خودش ببرد؛ الان بیشتر شبیه یک فاجعه آخرالزمانی بود که به مسئولیت آنوبیس بر سر دیکر خدایان نازل شده بود! لونان با چشم هایی پر از شوق به همه چیز نگاه می‌کرد و گهگاهی به یک ایزد نزدیک میشد و سوال های عجیب غریب می‌پرسید یا حرف های خجالت آور میزد. اگر حوروس سمت راست آنوبیس نایستاده بود؛ احتمالا لونان اکنون در جهان مردگان به سر می‌برد. حوروس در حالی که مچ دست آنوبیس را محکم تر فشار می‌داد تا به لونان حمله نکند زیر لب گفت :"بزار راحت باشه،یک انسان هر چند وقت میتونه اینهمه خدا رو توی یک مکان ببینه؟" آنوبیس با پوزخندی عصبی جواب داد :"انسان های عادی شاید این موقعیت رو به راحتی به دست نیارن ولی این احمق؟ اون با ما زندگی میکنه، توی یه معبد پر از ایزد! تو زیادی باهاش مهربونی" حوروس لبخند ملیحی زد، می‌دانست حق با آنوبیس است. نسبت به لونان حس مسئولیت داشت، هر چند که او جنگجوی برادر ناتنی اش- آنوبیس- بود. لونان شبیه به کودکی های پدرش بود و این باعث می‌شد حوروس احساس گناه کند. با زمزمه عصبانی آنوبیس حوروس به لونان نگاه کرد. لونان کنار ایزدی با مو های مشکی فر ایستاده بود، حوروس آن چشم های عمیق مشکی را میشناخت. کسی نبود که به راحتی در مراسم های خدایان شرکت کند مگر اینکه موقعیتی خاص یا اظطراری بود. حوروس با صدایی آرام خطاب به برادرش گفت :"به نظرت چرا آذر اینجاست؟" آنوبیس نگاه عاقل اندر سهیفه ای به حوروس انداخت :"داری باهام شوخی میکنی؟به عنوان وارث رع تو باید حواست به همه چیز باشه!" حوروس با بی حوصلگی جواب داد :"فکر کردی برای چی دارم ازت میپرسم؟" آنوبیس چشمانش را چرخاند :"چون آرش و آوید رو آورده... مادرت میگه چشمات حقیقت رو میبینن تو حتی نمیتونی چیزی که جلوت هست رو ببینی!" حوروس با صدایی کمی دلخور گفت :"فهمیدم." او به طعنه های آنوبیس عادت داشت، خودش هم گاهی از این طعنه ها به او میزد. رابطه برادریشان با همین طعنه ها شکل گرفته بود. در آن طرف سالن لونان در کنار آذر -خدای راستی و آتش- ایستاده بود. سعی میکرد او را مجبور کند جواب سوال های احمقانه اش را بدهد،سوال هایی مانند "تو خدای راستگویی هستی... پس نقطه ضعفت دروغه؟ یعنی اگه حریفت دروغ بگه تو ضعیف میشی؟ آب چی؟ اگه آب روت بریزن بخار میشی؟" آذر با قیافه ای بی حس به لونان زل زده بود و در ذهنش داشت او را خفه میکرد. او به نوجوان های حراف عادت کرده بود،مخصوصا بعد از اینکه آرش و آوید رسما به آتشکده نقل مکان کرده بودند. اما این پسر مو فندقی؟انگار از عمد سوالاتی می‌پرسید که روی اعصاب او برود. اگر میترا چند ثانیه دیرتر گوشه لباس لونان را می‌کشید و او را با خود می‌برد احتمالا آذر او را به زور خوراکی چپاندن در دهانش ساکت میکرد!. میترا گوشه لباس لونان را رها کرد"دنبالم بیا"لونان بی درنگ سایه به سایه ایزد به سمت دیگر سالن رفت اما نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند:"چرا؟کجا میریم؟ آم...تو کی هستی؟ یعنی منظورم اینه که کدوم خدایی؟" میترا لبخند کوچکی تحویل چشم های پر از کنجکاوی لونان داد و همانطور که به سمت دیگر سالن می‌رفتند جواب داد :"من میترا هستم،ایزد پیمان ها" به گروهی نسبتا آسنا رسیدند، لونان بلافاصله چندین نفر را شناخت، آرش، آوید و سوفرون، همرزم و دوستانش. در کنار آنها دو خدا ایستاده بودند،به محض نزدیک شدن میترا و لونان همگی گروه به آنها نگاه کردند. میترا آن دو ایزد را معرفی کرد :"ایندُرا خدای صاقه و برادرش سوریا حدای خورشید این دو بهترین دوستای من هستن."لونان از سر حترام کمی سرش را خم کرد،با خودش فکر کرد که این دو خدا به عنوان دو برادر واقعا شبیه نیستند،ایندُرا مو های بلند فندقی داشت،کمی تیره تر از مو های لونان،سوریا؟مو های او طلایی بود، برای یک لحظه لونان به چشم های آن دو نگاه کرد و آنجا بود که شباهتشان را فهمید، هر دو برادر نگاهی به طلایی گندمزار و به عمق کوهستان داشتند،سلامی به آنها کرد و سپس سریعا به دوستانش در بحثشان پیوست. میترا کنار سوریا ایستاد :"اون پسر واقعا پر از شگفتیه" ایندرا دست به سینه ایستاده بود، از گوشه چشم نگاهی به میترا انداخت :"کدوم؟سوفرون؟" میترا لبخند ملیحی زد و جواب داد :"لونان؛هر چند که سوفرون هم توانایی های خاص خودش رو داره" سوریا زمزمه کرد :"این نسل پر از شگفتیه." میترا با لبخندی تایید کرد.